پارت پنجاه و سوم :


پورسام به شدت خسته بود و خوابش می‌آمد، من اما هنوز نتوانسته بودم ماجرا را بگویم و خود را خلاص کنم؛ وقتی رسیده بودم که سر میز نشسته و در حال تعریف کردن ماجرای یکی از کارگران کارگاه برای طاهره بود. بعد از آن هم از دانشگاه پرسید و فرصت نشد از پرویز بگویم. از پشت میز بلند شدم و دست پورسام را که به صندلی‌ام آویزان شده و گریه می‌کرد، گرفتم و نگاه نگرانم را به نگاهش گره زدم.
_ راستش یه کار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ن

    1

    آره حتماا همه می بخشن و ازت رد میشن هم ترمه هم صاحب جنس هم سوگل

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    اونام ببخشن تو که نمی‌بخشی😂

    ۳ ماه پیش
  • م

    2

    به همین خیال باش دست از سرت بردارن،تا آخر دنیا دنبالت میان تا پولشونو بگیرن 😏🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    والا

    ۴ ماه پیش
  • م

    2

    منتظر یه طوفان از طرف پدرش بودم،چه بی سرو صدا😮

    ۴ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    فکر کنم تا پرویز بیاد خشمش فروکش کرد🤕

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    توقع جنگ و دعواداشتم امامثل اینکه واقعاخسته است

    ۴ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    این‌قدر دیر میاد خونه همه خوابشون میگیره حوصله دعوا ندارن😂

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    2

    چرا تلاشی نکردی 🥲🥲پرویز امان از خودسری ها

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️