پارت پنجاه و نهم :
بلوز گیپور سفید رنگی که به تن داشت، پوست صورتش را برنزهتر نشان میداد، روی مبل روبروی پرویز نشست و پاهایش را روی سینه جمع کرد. نگاهش تیز و برنده اما خالی و سرد بود.
_ ولی من امید داشتم... امید داشتم اون بچه بتونه سرنوشتم رو عوض کنه!
پرویز خسته از این گلههای تکراری سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست. ترمه نگاه از او گرفت و به نقطهی نامعلومی گره زد.
_ تو روحم رو کشتی، من Ø
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0حداقل اینجا انتقامش به نفع سوگله..