پارت پنجاه و نهم :

بلوز گیپور سفید رنگی که به تن داشت، پوست صورتش را برنزه‌تر نشان می‌داد، روی مبل روبروی پرویز نشست و پاهایش را روی سینه جمع کرد. نگاهش تیز و برنده اما خالی و سرد بود.
_ ولی من امید داشتم... امید داشتم اون بچه بتونه سرنوشتم رو عوض کنه!
پرویز خسته از این گله‌های تکراری سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست. ترمه نگاه از او گرفت و به نقطه‌ی نامعلومی گره زد.
_ تو روحم رو کشتی، من Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    حداقل اینجا انتقامش به نفع سوگله..

    ۴ ماه پیش
  • م

    2

    عجب عاقبتی پیدا کرد پرویز،تاوان همه خوش گذرونیا و بی خیالیای عمرش یدفعه رو سرش آوار شده 😮🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️