پارت چهل و هشتم :

وقتی دستانم برای گرفتن پورسام بالا نرفت، اسمم را صدا زد:
_ سوگل!
انگار نیمه‌جانی به کالبدم بازگشت، لبخند زد:
_ ببخش می‌دونم غافلگیر شدی، خاله ناخوشه، چند وقتی اومدم پیشش، چیزی نمونده درسم تموم شه...
جان کندم و بزاقم را پایین فرستادم، قطره‌ اشک سمجی از گوشه‌ی چشمم قصد رسوایی‌ام را داشت، نتوانستم جلویش را بگیرم. دستانم را بالا بردم و پورسام را که انگار از او دل نمی‌کند، گرفØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها اصغری

    0

    عزیزمم چقدر احوال امروز سوگل غمگینه.

    ۱ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • م.ن

    0

    ای بابا چه کلنجاری داره با خودش این دختر بین دو تا احساس .. ولی درسته گاهی وقتا عاشق یکی میشی ولی به یکی دیگه وابسته میشی

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    یک بام و دو هوا هم نمیشه به نظرم

    ۴ ماه پیش
  • م

    1

    باز چه دسته گلی آب داده داره آمادش می کنه،از ترمه که اثری نیست هنوز 🤔🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    1

    چه صبری داره کی لبریز میشه خدا داند😒

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️