لیست کلیه پارتهای رمان در انتهای تردید : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان در انتهای تردید - پارت 1
"مقدمه" تردید... چهها که نمیکند با آدمیزاد! آدم را از پا در میآورد اگر نتواند از عمق تاریکی آن خود را بیرون بکشاند... تردید شبیه برزخ میماند! یک حس و حال غریب که هرچه بیشتر در آن غرق شویم سردرگمتر میشویم... تردید یک آشفتگی ناخوشایندیست که برای پسزدن آن باید به خودشناسی رسید، باید به عم...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 2
به محض وارد شدن به حیاط مدرسه پری را دیدم که گوشهی حیاط نشسته و تخمه میشکست. یاد حرف سارا افتادم و خیلی برایم جالب بود که بدانم چطور میشود اینقدر دوست پسر داشتن عادی باشد، از من زیاد کمک میگرفت و من از معدود کسانی بودم که میتوانستم به او نزدیک شوم: _ صبحبخیر خیرهسر، جمع کن تخمههات رو الا...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 3
سیاوش! پس نامش سیاوش بود، خیره به او میخواستم بدانم چهقدر این نام به او میآید که با ضربهای که به کتفم وارد شد به خودم آمدم. _ کجا رو نگاه میکنی سوگل؟ بیا کمک بده، بدو... سفرهی شام را چیدیم و حالا باید میرفتم سر سفره مینشستم. اولین باری نبود که سرسفرهای که مهمان حضور داشت مینشستم، سیاوش...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 4
خود را به اتاق خواب رساندم و زیر پتو خزیدم. دلم میخواست حس آن لحظات را با خود تنهایی مرور کنم. در دلم هیاهویی بهپا بود، قلبم آرام نمیگرفت، یک سروگردن از من بلندتر بود، شانههای پهن و موهای فر آشفته و نگاه مشکی گیرایش همه کافی بود تا هردختری عاشقش شود؛ نمیدانم شاید هم تنها برای من جذاب بود! ز...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 5
تلفن فکر خوبی بود، برای برقراری تماس لحظه شماری میکردم، دلم هر منطقی را پس میزد. یک روز گذشت و خانه خالی نشد، روز دوم باید برای تدریس میآمد ولی صدیقهخانوم آمد و به مادر گفت که آخر هفته است و رفته سری به خانوادهاش بزند، ته دلم خالی شد، دلتنگش بودم، بیمارش شده بودم، با خود فکر میکردم اگر دی...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 6
آرام مرا عقب کشاند و در صورتم چرخ زد، با لبخند شیطنتآمیزی صورتش را به صورتم نزدیک کرد، بیمیل نبودم، یاریاش کردم، آنقدر آن بوسهها دلچسب بود که در آن لحظه فکر میکردم به هر تاوان و مجازاتی میارزد. چیزی نمانده بود صدای خندههایمان به پایین برسد، عقل هشدار داد و از او جدا شدم. _ خیلی خب بسه، ب...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 7
وقتی رسیدم آنجا بود، معمولا شنبهها خلوت بود. باز تپشهای قلبم بالا رفت و کنارش که نشستم دلم زیر و رو شد. دستم را که گرفت، صورتم گرگرفت و قرمز شد، لبخند زدم. _ باید زودتر میومدیم، در رو نبندن این تو بمونیم؟ چشمهایش گرد شد و لبهایش را جمع کرد. _ چی از این بهتر؟ تا فردا اینجا تنها باشیم. خندی...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 8
نمیدانستم دارم چه میکنم، فقط میرفتم که شاید آرام شوم، دم در منتظر بود، سریع داخل رفتم و در را بست. بلوز و شلوار سورمهای رنگی با خطهای سفید به تن داشت، دست برد و موهای روی پیشانیاش را عقب زد. _ لعنتی تو چرا هرروز خوشگلتر میشی؟ قلبم در دهانم بود! جلو آمد و پالتویم را درآورد، نگران نگاهش کردم...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 9
سیاوش و صدیقهخانوم هم برای شب یلدا به روستا رفته بودند، امیدوار بودم که آن شب با خانوادهاش در مورد من صحبت کند، حوصله نداشتم، دل و دماغ نداشتم، با بیمیلی لباس پوشیدم و برای رفتن به خانهی پدربزرگ آماده شدم. خانهی پدربزرگ باصفا و سرسبز بود. یکی از وظایف مهم خدمتکار خانه رسیدگی به گلدانهای خ...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 10
با عصبانیت داد زدم. _ تو الان چی؟ چشمانش گشاد شد، نگاهی به اطراف انداخت و رفت داخل در را بست. به خانه برگشتم. نمیدانم این عشق دیگر چه مرضی است، مگر سیاوش چه داشت که فرد دیگری نمیتوانست داشته باشد؟ مگر من از زندگی چه میخواستم که کنار فرد دیگری نمیتوانستم به آن برسم، چرا چنین سرگشته بودم؟ زیر د...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 11
چشم که باز کردم مادر با نگرانی در حال گذاشتن کهنهی خیس روی پیشانیام بود، وقتی دید بیدار شدهام، کهنه را کنار گذاشت و تلاش کرد بیدارم کند. _ پاشو دردت به جونم، پاشو یه کم دارو بخور تا تبت قطع شه... تقلا کردم و کمی خود را بالا کشاندم و تکیه دادم، مادر با هول و ولا قرصی در دهانم گذاشت و لیوان آب ...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 12
سکوت مرا که دید ادامه داد: _ و مهمتر اینکه از شما خوشم اومده! دوباره نگاهش کردم، نگاه من خالی و سرد و نگاه او مشتاق و گرم! سکوتم را که دید بلند شد: _ فکر میکنم لازم باشه چندبار با همدیگه دیدار داشته باشیم، اینطوری بهتر میتونی تصمیم بگیری! میخواستم بگویم من تصمیمم را گرفتهام، بردار و ببر هر...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 13
سرتکان داد و لبخندش محو شد. _ نه... هیچوقت حوصلهی این کارهای بیهوده رو نداشتم، من اساسا با رویکرد اقتصادی و اندیشهی ثروتساز حال میکنم، هنر رو درک نکردم! جاخوردم، انتظار نداشتم که تااین حد با هنر بیگانه باشد، اما چیزی نگفتم، برایم مهم نبود، من فقط میخواستم بااو ازدواج کنم تا هم از سیاوش انتق...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 14
دستم را سریع عقب کشیدم و لبخند زدم. _ عالیه، پس بهتره تا اونموقع صبر کنی، نمیای خونه؟ بده اینطوری! _ ای نامرد! نه باید برم کار دارم ممنون. غمی از این نمایش ساختگی بر جانم مستولی شد، داشتم خودم و او را گول میزدم، بااینکه گرمی دستانش حسی عجیب بر جانم انداخت و دلم را قلقلک داد اما هنوز هم دلم میخ...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 15
زندگی آنجا رویایی بود، اولین بار بود دریا را میدیدم، ویلاهای قشنگ و رمانتیک، هوای مطبوع و مرطوب و شبهای بینظیر کنار ساحل! آنجا فرصت پیدا نمیکرد مرا تنها بیابد و این اذیتش میکرد. من وسایل نقاشیام را برده بودم تا از دریا الهام بگیرم، همه روی تختی در حیاط ویلا نشسته و مشغول قلیان و پاسور و ص...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 16
قبل از این که بخواهم به چیدمان و طراحی داخل ویلا توجهی کنم مرا بغل کرد و به اتاق خواب برد، اتاق تاریکی که به زور میتوانستم پرویز را ببینم. مرا روی تخت انداخت و رویم خیمه زد. نمیدانم چرا تسلیم تسلیم بودم، یا شاید هوس زبانم را بند آورده بود! دستش را دراز کرد و چراغ خواب بالای تخت را روشن کرد. حال...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 17
خواستم به خانه بروم که در خانه به صدا درآمد. فکر کردم شاید پرویز برگشته تا از دلم دربیاورد، نمیخواستم پدر و مادر کنجکاو شوند و از درگیری ما چیزی بفهمند، سریع رفتم و در را بااخم باز کردم که زنی نحیف و گریان پیچیده در چادر سادهی مندرسی به پایم افتاد! شوکه به کوچهی خلوت نگاه کردم و ناگهان خم شدم ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 18
بعد از رفتن پرویز سعی کردم دوباره سرپا شوم و خودم را جمع و جور کنم، اما فکر سیاوش و حرفهای مادرش مثل سوزن در قلبم فرو میرفت و نمیدانستم آیا چه کاری از من ساخته است، سیاوش از من که ویرانتر نبود، بود؟ در ثانی در نظرم او یک مرد بود که بهتر میتوانست بر احساساتش مسلط باشد... اگر اشک و نگاه تکیده...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 19
من سخت مشغول درسخواندن بودم و خانواده مشغول تهیهی جهیزیهام بودند، پرویز کم میآمد و کار و گرفتاری خود و درس مرا بهانه میکرد، سه هفته بعد از مسافرت بود که هنگام بازگشت از مدرسه ماشینش را در کوچهمان دیدم. کاش مجبور نبودم هرروز برای رسیدن به خانه از کنار خانهی صدیقهخانم عبور کنم! در اتاق نشیم...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 20
تقلایم نتیجه نداد و آرام گرفتم. محکم در بندم کشیده و به نگاهم زل زده بود، خندهام گرفته بود اما او در حرکتی ناگهانی مرا روی دستانش بلند کرد و به اتاق خواب برد. _ میخندی ها؟ الان نشونت میدم... شوخی شوخی دوباره کارش را انجام داد و من را آشفته و نگران کرد. خواستم بلند شوم ولی دستم را رها نمیکرد، ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
