دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه درام در انتهای تردید اثر اکرم رشیدی (آناهیل)

رمان در انتهای تردید

  • زبان فارسی
  • 32.6K 👁
  • 163 ❤️
  • 659 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سوگل، در شانزدهمین پاییز زندگی‌اش عاشق می‌شود ولی دو سال بعد آزرده از آن عشق آتشین به کام یک ازدواج اجباری کشیده می‌شود. او که فکر می‌کند قرار است وارد یک زندگی بدون دغدغه و مرفه شود کم‌کم با حقایقی ناخوشایند از گذشته‌ی همسرش روبرو می‌شود. صبر و سکوتش آن‌قدر ادامه می‌یابد که زندگی‌اش به بن‌بست می‌رسد و رازهای تلخی از اشتباهات همسرش برملا می‌شود. تابوها، تفکرات سنتی و مهرمادری باعث شده او همواره سکوت کند، اما سرنوشت میان انبوهی از تلخ‌کامی به او یک فرصت می‌دهد، فرصتی برای رهایی، فرصتی که با هزار اما و اگر همراه است و متوجه می‌شود در هنگام رهایی فاصله‌ی بین پرواز تا سقوط فقط یک تصمیم است...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"مقدمه"
تردید...
چه‌ها که نمی‌کند با آدمیزاد!
آدم را از پا در می‌آورد اگر نتواند از عمق تاریکی آن خود را بیرون بکشاند...
تردید شبیه برزخ می‌ماند!
یک حس و حال غریب که هرچه بیشتر در آن غرق شویم سردرگم‌تر می‌شویم... تردید یک آشفتگی ناخوشایندی‌ست که برای پس‌زدن آن باید به خودشناسی رسید، باید به عمق وجود رجوع کرد و یک سر طناب یک‌دل شدن و مصمم‌ شدن را پیدا کرد و با کمک آن رها شد تا بتوان درست‌ترین تصمیم را گرفت، همان تصمیمی که ندای درونی فریادش می‌زند و منتظر است فریادش شنیده شود!
زندگی‌ من هم سراسر تردید بود، تردیدهایی که توانی برای از بین بردنشان نداشتم، تردیدهایی تحمیلی و از روی مصلحت‌اندیشی، اما در انتهای یک تردید آن‌قدر بزرگ شده بودم که بتوانم به ندای درونم گوش بسپارم و رها شوم!
"فصل اول"
شروع تحولات در زندگی من از آنجا شروع شد که سال دوم دبیرستان را می‌گذراندم، در اوج شیطنت‌های دخترانه و در گیرودار رویاپردازی‌های خوش خیالانه منتظر مرد جنتلمن جذابی سوار بر اسب سفید آرزوها بودیم که بیاید و مارا برآن سوار کند و به شهر آرزوها ببرد!
با صدای زنگ پایان مدرسه مقنعه‌ی مهتاب را جلو کشیدم و جیغش درآمد، خنده‌کنان پا به فرار گذاشتم و نتوانست خود را برای تلافی برساند، اما می‌دانستم بالاخره تلافی خواهد کرد. سارا نفس‌زنان خود را رساند و از در مدرسه خارج شدیم.
_ سوگل جزوه‌ها که گفتی رو بهم میدی؟
نگاهم دنبال پری ‌که به دوست پسرش ملحق می‌شد، کشیده شد.
_ این پری اصلا نمی‌ترسه؟ چه بی‌خیاله!
سارا آینه‌ی کوچکی از جیبش بیرون کشید و موهای جلوی پیشانی‌اش را مرتب کرد.
_ ترس چیه؟ خانواده‌ش مشکلی بااین قضیه. ندارن.
آینه را در جیبش گذاشت و سرش را به گوشم نزدیک کرد.
_ پری گفت مامانش هم دوست‌پسر داره.
سرم را عقب کشیدم و با چشمان گشاد از فرط تعجب نگاهش کردم. لب‌های زیبایش به خنده کش آمد و به بازویم زد.
_ آخه پری بچه طلاقه... بیخیال الان بیام جزوه‌ها رو میدی؟
به نشانه‌ی مثبت سرتکان دادم و با ته‌مانده‌ی فکری که هنوز در مورد پری و مادرش در سرم جولان می‌داد وارد کوچه‌ی عریضمان شدیم.
کوچه‌ای تمیز و خانه‌هایی که همیشه از درهای بسته‌شان حس می‌کردی خالی از سکنه است، درخت توت بزرگ کوچه به استقبال خواب و بی‌برگی می‌رفت و هوایی که با گرما خداحافظی می‌کرد. پاییز دومین هفته‌ی اتراقش را می‌گذراند.
سارا جکی تعریف کرد و هردو چنان زدیم زیرخنده که با باز شدن در خانه‌ی صدیقه خانوم حس کردم صدایمان کسی را به بیرون کشانده، اما پسری ناآشنا از در خارج شد و اصابت نگاهش، خنده را از روی لبم محو کرد. از کنارش که گذشتیم، سارا به شانه‌ام زد.
_ پس بگو چیه به پسرا اهمیت نمیدی؟ همسایه به این خوشتیپی داری...
غش‌غش خندید و من در دلم فحشش دادم و دعا کردم آن پسر نشنیده باشد. دستش را گرفتم و به داخل حیاط کشاندم.
_ چی میگی دیوونه؟ اولین باره میبینمش، شاید مهمون صدیقه‌خانوم باشه...
مهتاب دستش را از دستم بیرون کشید و با ته‌مانده‌ی خنده‌اش خیره‌ام شد.
_ اع چه حیف! خوب چیزی بود...
_ خب حالا این‌قدرام که میگی تحفه نبود، میای بالا؟
_ نه‌بابا بدو دیرم شده...
رفتم تا جزوه را بیاورم و در تمام مسیر رفت و برگشت به این فکر کردم که تاچه حد حرفی که زدم از ته‌دلم بود؟ این‌که او را تحفه ندانستم!
چندلحظه بعد با جزوه‌ها برگشتم و سارا باشیطنت در حال ناخنک زدن به توت قرمز کوچک کنار حیاط بود.
_ وای چه توتای خوشمزه‌ای! حیف دیگه خشک شدن...
وقتی به طرفم برگشت اطراف دهانش کمی قرمز شده بود، خنده‌کنان دستش را کشیدم و او را به طرف حوض بردم.
_ چه قدر شکمویی تو دختر بیا یه آب بزن به صورتت...
بدرقه‌اش که می کردم، انگار دنبال بهانه بودم که دوباره به کوچه سرک بکشم. ناشیانه نگاهم در کوچه چرخید و سارا با خنده‌ی پرمعنایی دست تکان داد و دور شد. از حرکت خودم بدم آمد، داخل شدم و در را محکم بستم ولی حس کردم نگاهم پشت در و پرسه‌زنان در کوچه جاماند.
سعید و سالار خانه را روی سرشان گذاشته بودند، مادر سفره را آورد و به دست سالار داد و دست سعید را کشید.
_ بیا برو دستات رو بشور می‌خوایم ناهار بخوریم.
سعید را به سمت آشپزخانه هل داد و رو به من که در حال برانداز خودم در آینه قدی بودم، گفت:
_ خبریه؟ از وقتی اومدی رفتی تو این آینه، بیا کمک کن من دیگه نا ندارم بااین بچه‌ها...
سفره را از سالار گرفتم و او را به کناری راندم.
_ بده من ببینم، یه سفره خواستی بندازیا...
خود را جلو کشید و با ذوق در گوشم پچ زد.
_ ریاضی ۱۲ شدم.
از ذوقش خنده‌ام گرفت و آرام پس کله‌اش خواباندم.
_ خری دیگه برا ۱۲ ذوق می‌کنی؟!
دستانش را به کمر زد و شاکی نگاهم کرد.
_ اصلا خودت کلاس سوم بودی مگه چند می‌شدی؟
کمک مادر ظروف غذا را آوردم و به نگاه منتظر او زل زدم:
_ بیست!
باور نکرد و زد زیر خنده، سعید که سه سالش بیشتر نبود بدون این‌که بفمهمد بر سر چه بحث می‌کنم طرف من را گرفت و با او دست به یقه شد. از هم جدایشان کردم و سرسفره نشاندم. بعد از خوردن غذا مشغول شستن ظرف‌ها بودم که مادر آمد و سمت چپم ایستاد:
_ خاله‌ت زنگ زده دعوتمون کرده برای جشن نامزدی فریدون، نمی‌تونم برم... تحملش رو ندارم!
پلک‌هایم را با ناراحتی باز و بسته کردم.
_ مامان! آخه فریدون ۱۵ سال از من بزرگ‌تر بود، بعدشم اگه من راضی می‌شدم بابا قبول نمی‌کرد، میدونی که آبش بااونا تو یه جوب نمیره... اصلا منم میام.
مادر با غیظ نگاهم کرد و شانه‌هایش را بالاانداخت:
_ لازم‌نکرده... من نمی‌دونم این فاصله سنی چیه باب کردین، مرد باید چهارستون درست و اهل زندگی باشه، فریدون رو مفت از دست دادیم...
دوباره در حال بغض کردن بود که خنده‌کنان لپش را بوسیدم و در حالی که دور می‌شدم گفتم:
_ نترس رو دستت نمی‌مونم...
همیشه صبح تا نیمه‌های راه با سالار هم‌مسیر بودم، او که به مدرسه‌اش می‌رسید من راه کج می‌کردم و چند کوچه بالاتر از آن به دبیرستان می‌رفتم. نگاه زیرچشمی‌ام به در خانه‌ی صدیقه‌خانوم بود که ناگهان باز شد و دوباره با همان پسر چشم در چشم شدم. چندقدم از او رد شدم که سالار برگشت و برایش دست تکان داد. نفسم را چرا حبس کرده بودم؟ از پیچ کوچه که رد شدیم آرام دست سالار را کشیدم.
_ مگه می‌شناختیش؟
سرچرخاند و با چشمان درشت مشکی با کنجکاوی نگاهم کرد و یک‌هو یادش آمد منظورم چیست.
_ اهان اون پسره؟ آره با هم دوست شدیم، دیروز از صدیقه خانوم خواست توپمون رو پس بده...
جوری که انگار برایم مهم نیست سرتکان دادم.
_ اهان پس حتما صدیقه خانوم خیلی دوسش داره.
خواست چیزی بگوید که با دیدن دوستش خندید و به سمت او دوید، صدایم را به او رساندم که آرام‌تر بدود و از او جدا شدم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان در انتهای تردید

اکرم رشیدی (آناهیل) : ۳ ماه پیش

سلام عزیزانم.****خواستم یه نکته‌ای رو بگم و اون این‌که رمان هم شادی داره هم غم داره اما با پایان خوش و با یک عشق قشنگ تموم میشه و این‌که پارتگذاری منظم انجام خواهد شد پس با خیاال راحت همراه باشید. دوستون دارم💕

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان در انتهای تردید

  • اشرف

    در پارت 1041

    سلام عزیزم خیلی خیلی زیبا ولذت بخش بودممنونم بابت رمان زیبات ان شاالله همیشه بدرخشی

    ۲ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربونت برم ممنونم خداروشکر که به دلت نشست😍😍😘😘

    ۲ هفته پیش
  • یاسین

    0

    منتظر رمان های بعدی شما میمونم🥰🥰

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    حتما🥰

    ۳ هفته پیش
  • یاسین

    0

    سلام نویسنده جان واقعا حلالت کیف کردم خیلی خیلی عالی بود و پایان جذابی داشت ممنونم

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم به مهر خوندی🩵

    ۳ هفته پیش
  • سالی

    در پارت 1040

    خسته نباشی آناهیل جون 🥰🥰❤️❤️🌺🌺

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم🥰🙏

    ۳ هفته پیش
  • سالی

    در پارت 1040

    عالی عالی باورت میشه اشک ریختم پارت آخر؟😭 هنوزم سیاوش مظلومه ولی خیلی خوشحالم هردو زندگی شون خوب شده😭

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    عزیزم فدای دل مهربونت خوشحالم خوشت اومد❤️🌺

    ۳ هفته پیش
  • سالی

    در پارت 1010

    آره به نظر من بهترین تصمیم همین بود چون این بار واقعا پرویز دو دوست داشت و بچه ش رو نمی تونست رها کنه

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون که پاسخ دادی❤️

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1041

    خیلی عالی بود،خسته نباشید،خیلی برام این پایان غیر قابل تصور بود 🙏🏻👏👏❤️

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم، ممنون که همراه بودی، شما از اون مخاطبای وفاداری که در خاطرم می‌مونی🙏🩵

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1041

    این خان دایی بیچاره فقط قیافش غلط انداز بود،خیلی منطقی بود،فکر می کردم الان هرجور شده بهمش می زنه و یه کتکم به سعید می زنه 😁

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    نه از اون خان دایی با مراما بود😂

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1041

    آره،بعضی عشقا فقط میان که خاطره بشن اما یه خاطره تلخ که هیچوقت نمی خوای هر روز باهاش روبرو بشی،بیچاره سیاوش که همیشه اون کوچه و خونه ها رو مجبور بود تحمل کنه،ولی سوگل همیشه ازش فرار کرده 😔

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    کاملا درسته... اما من به تجربه‌ی خودم دیدم و لمس کردم که مرور زمان و ادامه‌ی زندگی کمرنگش کرده و دیگه بعد مدت‌ها برای اون آدم‌ها تلخی نداشته، اتفاقا به عنوان یه خاطره شیرین ازش یاد کردن.

    ۳ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1041

    پیشنهاد میکنم خواننده های دنیای رمان این داستان اموزنده و زیبا رو از دست ندن

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    🙏❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1041

    دلم برای سوگل هم تنگ میشه ،خداروشکر که پرویز از فرصتی که بهش داده شد استفاده کرد و راه درست رو در پیش گرفت

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ان‌شاءالله همه‌ی جوونا عاقبت بخیر بشن...

    ۳ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1041

    خسته نباشید،خداقوت ،ارزوی بهترین هارو براتون دارم خانوم رشیدی عزیز

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون اکرم بانوی عزیز و همچنین برای شما خوشحالم همراه بودی🩵

    ۳ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1041

    بسیار عالی و اموزنده و زیبا. . . هرچی که بگم درحقش کم لطفی کردم

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    خداروشکر که به دلتون نشست🩵

    ۳ هفته پیش
  • وکیلی

    در پارت 1041

    خسته نباشی عزیزم منتظر رمان های جدید وزیبات هستم💐😘

    ۳ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربونت ممنونم که همراهم بودی، بهترین‌ها نصیب قلبت، حتما ان‌شاءالله با یه رمان کمی متفاوت قراره برگردیم😍❤️

    ۳ هفته پیش
  • سالی

    در پارت 1011

    خب اعتماد دوباره خیلی سخته ولی به نظرم پرویز دیگه واقعا عوض شده و همین که کنار بچه ش باشه خیلی خوبه

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون که پاسخ دادی عزیزم❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️