دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه درام در انتهای تردید اثر اکرم رشیدی (آناهیل)

رمان در انتهای تردید

  • زبان فارسی
  • 12.1K 👁
  • 34 ❤️
  • 85 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه در انتهای تردید

سوگل، در شانزدهمین پاییز زندگی‌اش عاشق می‌شود ولی دو سال بعد آزرده از آن عشق آتشین به کام یک ازدواج اجباری کشیده می‌شود. او که فکر می‌کند قرار است وارد یک زندگی بدون دغدغه و مرفه شود کم‌کم با حقایقی ناخوشایند از گذشته‌ی همسرش روبرو می‌شود. صبر و سکوتش آن‌قدر ادامه می‌یابد که زندگی‌اش به بن‌بست می‌رسد و رازهای تلخی از اشتباهات همسرش برملا می‌شود. تابوها، تفکرات سنتی و مهرمادری باعث شده او همواره سکوت کند، اما سرنوشت میان انبوهی از تلخ‌کامی به او یک فرصت می‌دهد، فرصتی برای رهایی، فرصتی که با هزار اما و اگر همراه است و متوجه می‌شود در هنگام رهایی فاصله‌ی بین پرواز تا سقوط فقط یک تصمیم است...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"مقدمه"
تردید...
چه‌ها که نمی‌کند با آدمیزاد!
آدم را از پا در می‌آورد اگر نتواند از عمق تاریکی آن خود را بیرون بکشاند...
تردید شبیه برزخ می‌ماند!
یک حس و حال غریب که هرچه بیشتر در آن غرق شویم سردرگم‌تر می‌شویم... تردید یک آشفتگی ناخوشایندی‌ست که برای پس‌زدن آن باید به خودشناسی رسید، باید به عمق وجود رجوع کرد و یک سر طناب یک‌دل شدن و مصمم‌ شدن را پیدا کرد و با کمک آن رها شد تا بتوان درست‌ترین تصمیم را گرفت، همان تصمیمی که ندای درونی فریادش می‌زند و منتظر است فریادش شنیده شود!
زندگی‌ من هم سراسر تردید بود، تردیدهایی که توانی برای از بین بردنشان نداشتم، تردیدهایی تحمیلی و از روی مصلحت‌اندیشی، اما در انتهای یک تردید آن‌قدر بزرگ شده بودم که بتوانم به ندای درونم گوش بسپارم و رها شوم!
"فصل اول"
شروع تحولات در زندگی من از آنجا شروع شد که سال دوم دبیرستان را می‌گذراندم، در اوج شیطنت‌های دخترانه و در گیرودار رویاپردازی‌های خوش خیالانه منتظر مرد جنتلمن جذابی سوار بر اسب سفید آرزوها بودیم که بیاید و مارا برآن سوار کند و به شهر آرزوها ببرد!
با صدای زنگ پایان مدرسه مقنعه‌ی مهتاب را جلو کشیدم و جیغش درآمد، خنده‌کنان پا به فرار گذاشتم و نتوانست خود را برای تلافی برساند، اما می‌دانستم بالاخره تلافی خواهد کرد. سارا نفس‌زنان خود را رساند و از در مدرسه خارج شدیم.
_ سوگل جزوه‌ها که گفتی رو بهم میدی؟
نگاهم دنبال پری ‌که به دوست پسرش ملحق می‌شد، کشیده شد.
_ این پری اصلا نمی‌ترسه؟ چه بی‌خیاله!
سارا آینه‌ی کوچکی از جیبش بیرون کشید و موهای جلوی پیشانی‌اش را مرتب کرد.
_ ترس چیه؟ خانواده‌ش مشکلی بااین قضیه. ندارن.
آینه را در جیبش گذاشت و سرش را به گوشم نزدیک کرد.
_ پری گفت مامانش هم دوست‌پسر داره.
سرم را عقب کشیدم و با چشمان گشاد از فرط تعجب نگاهش کردم. لب‌های زیبایش به خنده کش آمد و به بازویم زد.
_ آخه پری بچه طلاقه... بیخیال الان بیام جزوه‌ها رو میدی؟
به نشانه‌ی مثبت سرتکان دادم و با ته‌مانده‌ی فکری که هنوز در مورد پری و مادرش در سرم جولان می‌داد وارد کوچه‌ی عریضمان شدیم.
کوچه‌ای تمیز و خانه‌هایی که همیشه از درهای بسته‌شان حس می‌کردی خالی از سکنه است، درخت توت بزرگ کوچه به استقبال خواب و بی‌برگی می‌رفت و هوایی که با گرما خداحافظی می‌کرد. پاییز دومین هفته‌ی اتراقش را می‌گذراند.
سارا جکی تعریف کرد و هردو چنان زدیم زیرخنده که با باز شدن در خانه‌ی صدیقه خانوم حس کردم صدایمان کسی را به بیرون کشانده، اما پسری ناآشنا از در خارج شد و اصابت نگاهش، خنده را از روی لبم محو کرد. از کنارش که گذشتیم، سارا به شانه‌ام زد.
_ پس بگو چیه به پسرا اهمیت نمیدی؟ همسایه به این خوشتیپی داری...
غش‌غش خندید و من در دلم فحشش دادم و دعا کردم آن پسر نشنیده باشد. دستش را گرفتم و به داخل حیاط کشاندم.
_ چی میگی دیوونه؟ اولین باره میبینمش، شاید مهمون صدیقه‌خانوم باشه...
مهتاب دستش را از دستم بیرون کشید و با ته‌مانده‌ی خنده‌اش خیره‌ام شد.
_ اع چه حیف! خوب چیزی بود...
_ خب حالا این‌قدرام که میگی تحفه نبود، میای بالا؟
_ نه‌بابا بدو دیرم شده...
رفتم تا جزوه را بیاورم و در تمام مسیر رفت و برگشت به این فکر کردم که تاچه حد حرفی که زدم از ته‌دلم بود؟ این‌که او را تحفه ندانستم!
چندلحظه بعد با جزوه‌ها برگشتم و سارا باشیطنت در حال ناخنک زدن به توت قرمز کوچک کنار حیاط بود.
_ وای چه توتای خوشمزه‌ای، حیف دیگه خشک شدن...
وقتی به طرفم برگشتم اطراف دهانش کمی قرمز شده بود، خندیدم و دستش را کشیدم.
_ چه قدر شکمویی تو دختر بیا یه آب بزن صورتت...
بدرقه‌اش که می کردم، انگار دنبال بهانه بودم که دوباره به کوچه سرک بکشم. ناشیانه نگاهم در کوچه چرخید و سارا با خنده‌ی پرمعنایی دست تکان داد و دور شد. از حرکت خودم بدم آمد، داخل شدم و در را محکم بستم ولی حس کردم نگاهم پشت در و پرسه‌زنان در کوچه جاماند.
سعید و سالار خانه را روی سرشان گذاشته بودند، مادر سفره را آورد و به دست سالار داد و دست سعید را کشید.
_ بیا برو دستات رو بشور می‌خوایم ناهار بخوریم.
سعید را به سمت آشپزخانه هل داد و رو به من که در حال برانداز خودم در آینه قدی بودم، گفت:
_ خبریه؟ از وقتی اومدی رفتی تو این آینه، بیا کمک کن من دیگه نا ندارم بااین بچه‌ها...
سفره را از سالار گرفتم و او را به کناری راندم.
_ بده من ببینم، یه سفره خواستی بندازیا...
خود را جلو کشید و با ذوق در گوشم پچ زد.
_ ریاضی ۱۲ شدم.
از ذوقش خنده‌ام گرفت و آرام پس کله‌اش خواباندم.
_ خری دیگه برا ۱۲ ذوق می‌کنی؟!
دستانش را به کمر زد و شاکی شد.
_ اصلا خودت کلاس سوم بودی مگه چند می‌شدی؟
رفتم و کمک مادر ظروف غذا را آوردم و در چشمان منتظر او زل زدم:
_ بیست!
باور نکرد و زد زیر خنده، سعید که پنج‌سالش بیشتر نبود بدون این‌که بفمهمد بر سر چه بحث می‌کنم طرف من را گرفت و با او دست به یقه شد. از هم جدایشان کردم و سرسفره نشاندم. بعد از خوردن غذا مشغول شستن ظرف‌ها بودم که مادر آمد و سمت چپم ایستاد:
_ خاله‌ت زنگ زده دعوتمون کرده برای جشن نامزدی فریدون، نمی‌تونم برم... تحملش رو ندارم!
پلک‌هایم را با ناراحتی باز و بسته کردم.
_ مامان! آخه فریدون ۱۵ سال از من بزرگ‌تر بود، بعدشم اگه من راضی می‌شدم بابا قبول نمی‌کرد، میدونی که آبش بااونا تو یه جوب نمیره... اصلا منم میام.
مادر با غیظ نگاهم کرد و شانه‌هایش را بالاانداخت:
_ لازم‌نکرده... من نمی‌دونم این فاصله سنی چیه باب کردین، مرد باید چهارستون درست و اهل زندگی باشه، فریدون رو مفت از دست دادیم...
دوباره در حال بغض کردن بود که خنده‌کنان لپش را بوسیدم و در حالی که دور می‌شدم گفتم:
_ نترس رو دستت نمی‌مونم...
همیشه صبح تا نیمه‌های راه با سالار هم‌مسیر بودم، او که به مدرسه‌اش می‌رسید من راه کج می‌کردم و چند کوچه بالاتر از آن به دبیرستان می‌رفتم. نگاه زیرچشمی‌ام به در خانه‌ی صدیقه‌خانوم بود که ناگهان باز شد و دوباره با همان پسر چشم در چشم شدم. چندقدم از او رد شدم که سالار برگشت و برایش دست تکان داد. نفسم را چرا حبس کرده بودم؟ از پیچ کوچه که رد شدیم آرام دست سالار را کشیدم.
_ مگه می‌شناختیش؟
سرچرخاند و با چشمان درشت مشکی با کنجکاوی نگاهم کرد و یک‌هو یادش آمد منظورم چیست.
_ اهان اون پسره؟ آره با هم دوست شدیم، دیروز از صدیقه خانوم خواست توپمون رو پس بده...
جوری که انگار برایم مهم نیست سرتکان دادم.
_ اهان پس حتما صدیقه خانوم خیلی دوسش داره.
خواست چیزی بگوید که با دیدن دوستش خندید و به سمت او دوید، صدایم را به او رساندم که آرام‌تر بدود و از او جدا شدم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 10 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان در انتهای تردید

اکرم رشیدی (آناهیل) : ۲ روز پیش

سه پارت برای شما عزیزان باز شد بخونید و لذت ببرید❤️

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان در انتهای تردید
  • م

    در پارت 261

    بله که خطرناکه،یه شهرو یه تنه آباد کرده مرتیکه 😏🤭🙏🏻

    ۲۳ ساعت پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😅😅

    ۳ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 160

    ممنون خانوم رشیدی عزیز بابت پارت های هدیه... بسیار عالی و دل نشین...

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربانت نوش نگاهت🧡🍃

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 160

    لعنتی سوگل رو فقط واسه یبار میخواست😔😔😔

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    نه این‌طور نیست عاشق سوگله ولی حسابی ذهنش درگیر مسائلیه که قبل از سوگل باهاش درگیر بوده...

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 140

    حتی ازچشماش هم مشخصه که دلش راضی نیست همونطورکه ارایشگرفهمید... پرویز خودشو به ندیدن میزنه

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    اهوم👍🍃

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 130

    عکس هاهم بسیار زیبا بودن خانوم رشیدی عزیز،و حقیقتا سیاوش جوردیگه ای به دلم نشست...

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم نگاهت زیباست🍃

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 120

    بنظرم اشتباه بزرگیه که بخاطر فراموش کردن یکی،به یکی دیگه پناه ببری

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    درسته

    ۲ روز پیش
  • مریم

    در پارت 251

    عجب گردن کلفتی هستش😎

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😅😅👍

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 251

    بیچاره سوگل ساده و احمق،حتی یه حرف راست به زبون پرویز نیومده،دیگه آمار خلافاش از دستم دررفته 😔🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😢🫣🫣

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 150

    پرویز خیلی رفتارای ناهنجار و مشکوکی داره...حیف که سوگل انقد بچه و ساده ست،از طرفی فک میکنه براش مهم نیست اما تو زندگی مشکل ایجاد میکنه

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 130

    چقد عجله،کاش یکم صبر میکرد و به خودش بیشتر فرصت میداد

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 241

    کم کم داره خطرناک می شه داستان،یه کارایی داره میکنه دشمنم زیاد داره انگار،ولی خیلی خوب بلده سوگل رو *** کنه چیزی نفهمه،البته خودشم هیچ اصراری نداره 🤔🙏🏻🌹

    ۳ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آره خب سوگل سنش کمه بعدم از اون دخترای آروم و صبوره که فکر می‌کنه باید همه‌ش تحمل کنه و سکوت کنه، حرفای پرویزم زود روش تاثیر می‌ذاره.

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 231

    چرا نمی ذاره از خونه بیرون بره، دشمن داره می ترسه یا شکاکه🤔🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    معلوم میشه🫠

    ۳ روز پیش
  • سوران

    0

    فعلا ده پارت خوندم. واقعا لذت بردم چه قدر قشنگ حال و هوای یک عشق تو سن بلوغ رو توصیف کردین مطمئنم در ادامه هم داستان قوی داره...

    ۵ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنونم❤️

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 221

    هر وقت تنها و غمگین می شه یاد سیاوش میفته،اینم یه نوع خیانته،خوشیاش با پرویزه،غماش با یاد سیاوش 😮

    ۵ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    دست خودش نیست گاهی نمیشه حریف ذهن و قلب شد ولی کم‌کم درست میشه

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 221

    فکر نکنم مهمون خارجی اصلا در کار باشه همش بهونست با رفیقای مثل خودش برن خوشگذرونی 😠🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    👍❤️

    ۵ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 10 %
هنوز عضو رمان نشدی؟