خلاصه رمان :
سوگل، در شانزدهمین پاییز زندگیاش عاشق میشود ولی دو سال بعد آزرده از آن عشق آتشین به کام یک ازدواج اجباری کشیده میشود. او که فکر میکند قرار است وارد یک زندگی بدون دغدغه و مرفه شود کمکم با حقایقی ناخوشایند از گذشتهی همسرش روبرو میشود. صبر و سکوتش آنقدر ادامه مییابد که زندگیاش به بنبست میرسد و رازهای تلخی از اشتباهات همسرش برملا میشود. تابوها، تفکرات سنتی و مهرمادری باعث شده او همواره سکوت کند، اما سرنوشت میان انبوهی از تلخکامی به او یک فرصت میدهد، فرصتی برای رهایی، فرصتی که با هزار اما و اگر همراه است و متوجه میشود در هنگام رهایی فاصلهی بین پرواز تا سقوط فقط یک تصمیم است...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان در انتهای تردید - پارت 104
با دیدن او یکتای ابرویم بالا رفت و لبخند زدم، ناخودآگاه در همان نگاه اول بدجور به چشمم قشنگ و دوست داشتنی آمد، شال سفید رنگی که روی کت و دامن آبی کاربنیاش انداخته بود حسابی به دلنشینیاش افزوده بود، آنقدر مسلط و بااعتماد به نفس رسم ادب را به جاآورد و جلوی همه چای گرفت که حظ کردم. سعید نگاهش ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 103
ابرو بالاانداختم و به او نگاه کردم. _ کجا گفت؟ _ الان بهم دایرکت داد، آخه من رفتم طراحی جدیدش رو لایک کردم اونم گفت شب میان اینجا... _ آهان... خیلی خب حالا برای همین اینقدر خوشحالی؟ دستی به چتریهایش کشید و خبیثانه خندید: _ یادت نیست؟ قول عموفرهاد رو میگم... گفت دفعه بعدی که بیاد برام پاپی میار...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 102
بیستسال از آن شب گذشت، من در اواسط دههی پنجاه زندگیام بودم و پرویز به شصتسالگی نزدیک میشد. در حیاط خانهای که چندسال بعد از ازدواجمان خریده بودیم زیر آلاچیق نشسته و به نقاشیهای هنرجوهایم نگاه میکردم. پریسان دختر چهاردهسالهام با شیطنت دوید و با دوربین موبایلش مقابلم قرار گرفت: _ مامان یه ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 101
هنوز در حال هضم چیزی بودم که باورش نمیکردم. استارت زد و درمانده به سویش برگشتم. _ وایسا ببینم کجا داری میری؟ ماجرای محبی چیه؟ از شدت هیجان و حرص قرمز شده بود و چیزی نمیگفت. داد زدم. _ حرف بزن پرویز، من برگشتم که بیام پیش بچهم، که به پدرم بفهمونم از دستشون خستهم، منو کجا میبری؟ نفسش را به سخت...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان در انتهای تردید
سلام عزیزانم.****خواستم یه نکتهای رو بگم و اون اینکه رمان هم شادی داره هم غم داره اما با پایان خوش و با یک عشق قشنگ تموم میشه و اینکه پارتگذاری منظم انجام خواهد شد پس با خیاال راحت همراه باشید. دوستون دارم💕

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت برم ممنونم خداروشکر که به دلت نشست😍😍😘😘
۲ هفته پیشیاسین
0منتظر رمان های بعدی شما میمونم🥰🥰
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
حتما🥰
۳ هفته پیشیاسین
0سلام نویسنده جان واقعا حلالت کیف کردم خیلی خیلی عالی بود و پایان جذابی داشت ممنونم
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم به مهر خوندی🩵
۳ هفته پیشسالی
در پارت 1040خسته نباشی آناهیل جون 🥰🥰❤️❤️🌺🌺
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت عزیزم🥰🙏
۳ هفته پیشسالی
در پارت 1040عالی عالی باورت میشه اشک ریختم پارت آخر؟😭 هنوزم سیاوش مظلومه ولی خیلی خوشحالم هردو زندگی شون خوب شده😭
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
عزیزم فدای دل مهربونت خوشحالم خوشت اومد❤️🌺
۳ هفته پیشسالی
در پارت 1010آره به نظر من بهترین تصمیم همین بود چون این بار واقعا پرویز دو دوست داشت و بچه ش رو نمی تونست رها کنه
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون که پاسخ دادی❤️
۳ هفته پیشم
در پارت 1041خیلی عالی بود،خسته نباشید،خیلی برام این پایان غیر قابل تصور بود 🙏🏻👏👏❤️
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم، ممنون که همراه بودی، شما از اون مخاطبای وفاداری که در خاطرم میمونی🙏🩵
۳ هفته پیشم
در پارت 1041این خان دایی بیچاره فقط قیافش غلط انداز بود،خیلی منطقی بود،فکر می کردم الان هرجور شده بهمش می زنه و یه کتکم به سعید می زنه 😁
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
نه از اون خان دایی با مراما بود😂
۳ هفته پیشم
در پارت 1041آره،بعضی عشقا فقط میان که خاطره بشن اما یه خاطره تلخ که هیچوقت نمی خوای هر روز باهاش روبرو بشی،بیچاره سیاوش که همیشه اون کوچه و خونه ها رو مجبور بود تحمل کنه،ولی سوگل همیشه ازش فرار کرده 😔
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
کاملا درسته... اما من به تجربهی خودم دیدم و لمس کردم که مرور زمان و ادامهی زندگی کمرنگش کرده و دیگه بعد مدتها برای اون آدمها تلخی نداشته، اتفاقا به عنوان یه خاطره شیرین ازش یاد کردن.
۳ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 1041پیشنهاد میکنم خواننده های دنیای رمان این داستان اموزنده و زیبا رو از دست ندن
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🙏❤️❤️
۳ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 1041دلم برای سوگل هم تنگ میشه ،خداروشکر که پرویز از فرصتی که بهش داده شد استفاده کرد و راه درست رو در پیش گرفت
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
انشاءالله همهی جوونا عاقبت بخیر بشن...
۳ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 1041خسته نباشید،خداقوت ،ارزوی بهترین هارو براتون دارم خانوم رشیدی عزیز
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون اکرم بانوی عزیز و همچنین برای شما خوشحالم همراه بودی🩵
۳ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 1041بسیار عالی و اموزنده و زیبا. . . هرچی که بگم درحقش کم لطفی کردم
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خداروشکر که به دلتون نشست🩵
۳ هفته پیشوکیلی
در پارت 1041خسته نباشی عزیزم منتظر رمان های جدید وزیبات هستم💐😘
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت ممنونم که همراهم بودی، بهترینها نصیب قلبت، حتما انشاءالله با یه رمان کمی متفاوت قراره برگردیم😍❤️
۳ هفته پیشسالی
در پارت 1011خب اعتماد دوباره خیلی سخته ولی به نظرم پرویز دیگه واقعا عوض شده و همین که کنار بچه ش باشه خیلی خوبه
۴ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون که پاسخ دادی عزیزم❤️
۴ هفته پیش

اشرف
در پارت 1041سلام عزیزم خیلی خیلی زیبا ولذت بخش بودممنونم بابت رمان زیبات ان شاالله همیشه بدرخشی