پارت چهل و پنجم :
پرویز با خشم نگاه از قدیر گرفت و به پیرزن دوخت:
_ اگه کمکم نکنی اون عفریته رو پیدا کنم، آره طویله بابام میشه...
پیرزن سمعک را از داخل گوشش درآورد و به کناری پرت کرد و بلند شد. لنگ لنگان و با کمری خمیده قدم برداشت و دستانش را به نشانهی راندن آنها تکان داد.
_ من دیگه الان چیزی نمیشنوم، فقط برید بیرون تا داد و بیداد راه ننداختم، برید بیرون من هیچکسی رو نمیشناسم...
پرویز بØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
بالاخره انگار داری یه کم درکش میکنی😂
۴ ماه پیشم
1واقعا گذشته داغونی داره،الان هم زمان سه تا مشکل بزرگ داره،هرکدومش به تنهای قابل ترک و کنترل نیست چه برسه به سه تا،به حرف فقط آسونه بگیم بذاره کنار،وگرنه خودش دوست داره ابنجوری بشه،این وسط دوتا دشمن هم داره که سخت مقاومت می کن نمی ذارن موفق بشه رویا هم شده قوز بالا قوز🤔
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
فعلا اوضاش خیلی خیته
۴ ماه پیشم.ن
1چه قشنگ شده این حسی که پرویز به سوگل داره🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
حیف که خیلی خودش رو گرفتار کرده😑
۴ ماه پیشم.ن
1این اعتیادش به الکل باعث میشه مغزش درست کار نکنه😭
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👌👌
۴ ماه پیشمریم
2ای خدا یعنی کنجکاوی اینقد مهمه داره گولت میزنه🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
دخترهی سریش ول نمیکنه🥲
۴ ماه پیشاکرم بانو
2خسته نباشید ، خدا قوت ،عالی بود🌹♥️♥️♥️♥️♥️♥️🩶🖤🩷💜🧡💚🤎
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت ممنون🫶🌸
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
2پرویز از چند طرف تحت فشاره،توان تمام کردن هیچکدوم نداره 😔🙏🏻