لیست کلیه پارتهای رمان در انتهای تردید : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان در انتهای تردید - پارت 81
دومین سال تحصیلی پورسام و مربیگری من و پنجمین سال از رفتن پرویز آغاز شده بود. به زندگی کنار خانواده عادت کرده بودم. به تنهایی، به باغ ساکت حیاطمان، به پاییز غمگین پشت پنجرهی بسته، به نبود سیاوش، همایون، پرویز، به عشق نورزیدن و عاشقانه نشنیدن، به اینکه تمام وقتم را با بچهها و کار و نقاشی بگذر...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 82
خانم مروت دستش را از روی استارت برداشت و به جایی که من نگاه میکردم نگاه کرد و پرسید. _ چی شده؟ نفهمیدم چرا از دیدنش آنقدر ذوق کردم، دستانش را در کت فوتر زغالیاش سرانده و بدون چتر کنار یک درخت بزرگ بدون بار و بر ایستاده و انگار فقط میخواست مطمئن شود که آدرس را درست آمده است. بدون اینکه جواب خ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 83
سعی کردم به خودم مسلط باشم، جواب سلام پرویز را دادم و بااسترسی که به جانم افتاده بود ناخودآگاه مدام مقنعهام را مرتب میکردم. پدر مهدیس نگاه کنجکاوش را از پرویز به سوی من کشاند. _ ممنون بابت زحماتتون، فعلا بااجازه... او رفت و من بعد از رها کردن نفسم بانگاهی پرسوال و خالی از مهر به سوی پرویز چرخید...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 84
تعجب کردم که او را به اسم کوچک صدا زد. نگاهش به من بود و من نگاهم را به سمت خانم مروت کشاندم. _ اگه با من کاری ندارید دیگه برم... بدون معطلی به نشانهی پذیرفتن سرش را تکان داد. _ نه کاری نیست میتونی بری... خواستم کیفم را بردارم که با صدای پدر مهدیس به طرفش برگشتم. _ لطفا بمونید... نگاهم باتردید...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 85
با شروع فصل تعطیلات تازه فهمیدم به لطف مشغول شدن در مهدکودک بوده که توانستهام دوام بیاورم. یک شب که در حیاط روی تخت نشسته و در حال نقاشی بودم سالار آمد و کنارم نشست، وقتی آنطور نگاهم میکرد میدانستم باز موضوعی ذهنش را درگیر کرده و میخواهد بیشتر بداند.دست از کار کشیدم و نگاهش کردم. _ باز چی شد...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 86
آنقدر دنبالشان راه رفته که خسته شده بودم، روی سکوی سنگی کنار یک ردیف از شمشادهای وسط محوطه نشستم و به آنها نگاه میکردم، پرویز جوری دل به دلش داده و باانرژی او را همراهی میکرد که باورم نمیشد همان پرویز پنج سال پیش است که حتی ساعتی را به ما اختصاص نمیداد و نمیگفت پسری دارم. دلم در حال آشوب ش...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 87
آن شب با گریه خوابیدم و حتی مادر سعی نکرد آرامم کند، صبح که بیدار شدم بیحس بودم، حس میکردم مثل یک پر معلق در هوا مرا باد به هر سمتی که ببرد دیگر برایم اهمیتی ندارد، نه هیچ هدفی نه هیچ آرزویی نه هیچ مقصدی برای رسیدن؛ با خودم فکر کردم حتی دلم برای پورسام تنگ نخواهد شد، دلم میخواست فقط بخوابم و ه...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 88
به خانه که نزدیک شدم، مادر با عجله از خانه بیرون پرید و گردن کشید. _ رفتن؟ کمی خیره نگاهش کردم و چون میدانستم در ذهنش چه میگذرد باتاسف سرتکان دادم و از کنارش گذشتم. دنبالم آمد و در را محکم بست. _ آدرس خونه رو خودت بهش دادی؟ لبهی حوض نشستم و نگاهش کردم. _ اگه بیفتن سرلج دیگه نذارن بچهم رو ببین...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 89
باآرامش نگاهش آرامم کرد. نفسی گرفت و در پاسخ من گفت: _ اشکالی نداره، من امروز اومدم که همهچی رو شفاف بگم، هر برخوردی که باهام بشه بازم حرفام رو میزنم بعد از این خونه میرم... پدر با گفتن لاالهاللهی بلند شد و با خشمی کنترل شده رفت کنار پنجره ایستاد و رو به حیاط زیر لب گفت: _ این چه امتحانیه که...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 90
مادر بود دیگر، زود دلش نرم میشد، زود امید میبست و زود و با کوچکترین اتفاق ترس وجودش را پر میکرد، باهمان چندکلمه به من فهماند به حرفهای مادرپرویز، به تردید من فکر کرده است، انگار امیدوار شده بود به اینکه فرجی شود و این موی پاره دوباره گره بخورد، اینبار محکم و اصولی گره بخورد، بااینکه منظور...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 91
سیاوش بود که جلوی پرویز را گرفته و بعد از گفتن چیزی خودش سراسیمه به سمت خانه برگشت و پرویز دواندوان به سرکوچه میرفت. مادر جلوی سیاوش را گرفت: _ صدای کی بود پسرم؟ چیزی شده؟ چندتا از دیگر همسایهها بیرون آمده بودند، سرم را عقب کشیدم سیاوش مرا نبیند اما صدایش را شنیدم که در جواب مادر گفت: _ سلام، ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 92
سعید و پورسام با جیغ و داد داخل دویدند و من با وجود اینکه سعی میکردم خود را بیتفاوت نشان دهم اما کنجکاوی داشت خفهام میکرد. مادر کلافه از زانودردی که هنگام بالاآمدن از پلهها اوج میگرفت وارد راهروی خانه شد و خود را به او رساندم. _ پورسام هم باهات اومد اونجا؟ غرغر کنان از کنارم گذشت و کنار مت...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 93
وقتی همهی ماجرا را برایش گفتم متعجب شد و عینکش را برداشت. _ خب منم جای پدرتون بودم مخالفت میکردم، یعنی شما بااین کمالات میخواید برگردید پیش آدمی بااون سابقه؟ مگه همچین آدمی حضانت ازش سلب نمیشه؟ از گفتن حقیقت خجالت کشیدم، حس کردم از آن اتاق که خارج شوم دیگر سراغم را نخواهد گرفت، لب گزیدم و سعی ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 94
با دستهای چروکیده نم چشمهای ریز و فرسودهاش را گرفت و سرتکان داد. _ هی مادر چه خوبی، چه مبارکی، بچهای که قدم نداشته باشه چه مبارکی داره! کنجکاو و نگران نگاهش کردم. _ چیزی شده؟! دستم را گرفت و خواست دنبالش به خانه بروم، نگاهی به اطراف انداختم و با تردید وارد خانه شدم، متعجب بودم از اینکه سیاو...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 95
یکماه از سال تحصیلی جدید گذشته و کار در دبستان خیلی خوب پیش میرفت، همه چیز راضی کننده بود از محیط تا درآمد و موقعیت شغلی اما نه خبری از پرویز بود و نه پدر مهدیس، کلافه و بیتاب بودم، پورسام هفتهای یکبار آن هم جمعهها میآمد و وقتی میدیدم مثل سابق برای ماندن کنار من بیتاب نیست تمام وجودم غرق...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 96
مادر سر نماز و سعید در حال نوشتن تکالیفش بود، حتی سالار که پیش پدر بود هم از رفتن پرویز به آنجا چیزی نگفته بود. نفهمیدم او تماس را قطع کرد یا من، کنار در اتاق نشستم و به مادر زل زدم. _ تو میدونستی پرویز رفته دم حجرهی بابا؟ پس از چندثانیه تسبیح را کنار مهر گذاشت و چادر را از روی صورتش کنار زد و...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 97
در حیاط را که باز کردم شمارهی محبی را گرفتم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم. _ ببخشید جایی بودم نتونستم جواب بدم... _ نه ایرادی نداره، راستش تماس گرفته بودم یه موضوعی رو بگم اما پشیمون شدم، یعنی فکر میکنم هنوز وقتش نشده... متعجب شدم و لبهی حوض نشستم. _ چه موضوعی؟ به پرویز مربوط میشه؟ بعد از م...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 98
من و پدر گیج و سردرگم نگاهش میکردیم که مادر با یک دیس شیرینی آمد و شروع به تعارف کرد. _ چرا چیزی میل نمیکنید جناب مهندس؟ چاییتونم که سرد شد اجازه بدین عوضش کنم... با دست مانع شد و تشکر کرد. _ نه همینطوری بهتره، ممنون از لطفتون... مادر ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و در حالی که متفکرانه من و پدر ر...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 99
دلم نمیخواست به دبستان بروم، میخواستم بزنم زیر قول و قرارم و انصراف بدهم، اما آن موقعیت شغلی تنها راه فرار از خانهنشینی و فکر و خیال بود. به علاوه با خود فکر کردم آن بچه چه گناهی دارد که بخواهم تنهایش بگذارم. ظهر که کارم تمام شد، در پارک نزدیک دبستان نشستم و با پرویز تماس گرفتم اما مادرش پاسخ ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 100
جوری عصبانی شدم انگار تقصیر او بود. _ یعنی چی نمیتونه بیاد؟ حس کردم جا خورد، بعد از مکثی کوتاه گفت: _ من نمیدونم بهش گفتم ولی راضی نشد، الانم رفته تو اتاق گفته مزاحمش نشم... جدیدا اینجوری شده، مدام با یه بهونه میفته رو قهر و لجبازی، حالا پرویز اومد میگم باهاش صحبت کنه... نمیدانستم چه بگویم، سر...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
