پارت پنجاه و دوم :
دور خود چرخی زد و مقابل سوگل ایستاد و به او خیره شد. از چشمهایش اضطراب و خستگی میبارید. سوگل که از نگاه او فهمیده بود اتفاقی افتاده با درماندگی سرتکان داد.
_ باز چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
بدون هیچ حرکتی لب زد:
_ سوگل باید بریم، باید از اینجا بریم، تو که باهام میای مگه نه؟ بریم ترکیه بعدش تصمیم میگیریم که کجا بریم...
سوگل بعد از چند لحظه زل زدن به او تلو تلو خوران عقب رفت Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م.ن
0نه تورو خدا بفرما همراهی ش کن بفرما دیگه😑😑