پارت پنجاه و دوم :


دور خود چرخی زد و مقابل سوگل ایستاد و به او خیره شد. از چشم‌هایش اضطراب و خستگی می‌بارید. سوگل که از نگاه او فهمیده بود اتفاقی افتاده با درماندگی سرتکان داد.
_ باز چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
بدون هیچ حرکتی لب زد:
_ سوگل باید بریم، باید از اینجا بریم، تو که باهام میای مگه نه؟ بریم ترکیه بعدش تصمیم می‌گیریم که کجا بریم...
سوگل بعد از چند لحظه زل زدن به او تلو تلو خوران عقب رفت Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ن

    0

    نه تورو خدا بفرما همراهی ش کن بفرما دیگه😑😑

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    بالاخره کاسه صبرش لبریز شد،خوبه حداقل فهمید پرویز اونی نیست که سفر اون ور دنیا بره،همینجا که خانوادها هم بودن از پسش بر نیومد 🤔

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    اخرش کاری کرد صبرش لبریز شه..

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    1

    تا جایی میتونن ساکت باش وای کاسه صبر لبریز بشه🥲🥲

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️