پارت پنجاه و هفتم :


آن‌قدر حالش بد بود که نمی‌دانست چه بگوید، بی‌هدف بلند شد و عرض اتاق را تا به آخر قدم زد و برگشت.
_ فعلا نباید بذاریم کسی بفهمه، اگه نمی‌خوای طلاق بگیری پس چرا بگیم؟ پیش دوستا و خاله‌هاتم چیزی نگو باشه؟
استرس داشت، دستانش می‌لرزید، با نگاهم به او اطمینان دادم اما هنوز هم آشفته بود. به طرف در رفت و دوباره برگشت.
_ این پسره هنوز پیش صدیقه‌خانومه، چیزی نمونده درسش تموم بشه...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    اینم یکی از اون حرکتای احمقانه و نامردی بود،خودش به جهنم سیاوش گناه داره میره هواییش می کنه دوباره 😠🥺🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️