پارت پنجاه و هفتم :
آنقدر حالش بد بود که نمیدانست چه بگوید، بیهدف بلند شد و عرض اتاق را تا به آخر قدم زد و برگشت.
_ فعلا نباید بذاریم کسی بفهمه، اگه نمیخوای طلاق بگیری پس چرا بگیم؟ پیش دوستا و خالههاتم چیزی نگو باشه؟
استرس داشت، دستانش میلرزید، با نگاهم به او اطمینان دادم اما هنوز هم آشفته بود. به طرف در رفت و دوباره برگشت.
_ این پسره هنوز پیش صدیقهخانومه، چیزی نمونده درسش تموم بشه...
لطفا صبر کنید...

م
2اینم یکی از اون حرکتای احمقانه و نامردی بود،خودش به جهنم سیاوش گناه داره میره هواییش می کنه دوباره 😠🥺🙏🏻