لیست کلیه پارتهای رمان در انتهای تردید : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان در انتهای تردید - پارت 21
اواسط تابستان بود که تقریبا همهچیز برای مراسم عروسیمان مهیا شد و جشن مجللی در باغ یکی از دوستان پدر پرویز تدارک دیده شد؛ ریسههای شبنمای آویخته به درختان زیبایی هیجانانگیزی به باغ بخشیده بود، میز و صندلیها جوری چیده شده بود که همه دستهدسته و کمی از هم جدا شده بودند، دیجی میخواند و کودک و پ...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 22
پرویز حجم کارهای عقبماندهاش را بهانه کرد و مرا به ماه عسل نبرد، اما حس میکردم مسئلهای او را اذیت میکند، گاهی جلوی تلویزیون مینشست و آنقدر غرق افکارش میشد که صدای مرا نمیشنید، گاهی تلفنش که زنگ میخورد به حیاط میرفت و صحبت میکرد، هرشب جایی دعوت بودیم و گاهی برای هردویمان کسل کننده بود،...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 23
سرخوش و شاد و شنگول آشپزی کرد و من هم در کنارش یاد میگرفتم، انگار فهمید دلخورم که وقتی میخواست آشپزخانه را ترک کند، زیرچشمی نگاهم کرد و گفت: _ برات معلم خصوصی میگیرم، تو خونه درس بخون... شوکه نگاهش کردم و به فکر فرو رفتم، بااین که خانهماندن خسته کننده بود و میخواستم فعالیت بیرون از خانه داش...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 24
لبخند کش داری زدم و او محکمتر از قبل در آغوشم گرفت: _ تنهایی برنگردی خونه، بمون همونجا تا بیام، به پدرت بگو یه معامله مهمی داشت که باید میرفت، خلاصه پشت سر هوای منو داشته باش دیگه... نمیدانم چرا بغض کرده بودم، از آغوشش که جدا شدم سرم را پایین انداختم و اشکم چکید. دست زیر چانهام گذاشت و بالا...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 25
خواست جلو بیاید و بغلم کند، دست روی سینهاش گذاشتم. _ پرویز! خواهش میکنم دیگه مشروب نخور، به خاطر خودت، به خاطر من... گرهی ابروانش را تنگ کرد و تمامم را در حصار دستانش اسیر کرد و روی تخت برد. _ نه سوگل، سخته، باید کارای نیمه تمومم رو انجام بدم بعد... و من نمیفهمیدم کارهای نیمه تمام او چیست! م...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 26
از خانهی اردشیر که بیرون زد به فکر افتاد به دیدن صفیه برود. باید بااو حرف میزد شاید چیزی دستگیرش میشد، بازهم بودند افرادی که به آنها شک داشت ولی میخواست از صفیه شروع کند. ماشین را در آرایشگاه او پارک کرد و منتظر شد تا او را ببیند. بعد از دقایقی حوصلهاش سررفت و روی گوشیاش پیام داد." من دم ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 27
میخواست قبل از ایام عید و رفتن به مسافرت بفهمد چه کسی مسبب تجاوز به حریم خانهاش بوده است، مدام از جانب افرادی که آزرده بود احساس خطر میکرد و برای همین سوگل را در خانه نگه داشته بود اما حالا نمیتوانست بیخیال ماجرا شود، با خود فکر کرد شاید اینطور بتواند آنها را بترساند تا دست از سر او بردارن...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 28
دستش که زیر چانهام خورد، از فکر و خیال خارج شدم. _ کجایی تو؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ دارم میبرمت مسافرتها... اخم کردم و از شیشهی کنارم به جادهی سرد و خلوت زل زدم. _ الان داری برای دل من میری؟ نه میگی کجا قراره بریم، نه میگی کی هستن، من که دوستای تورو نمیشناسم، راحت نیستم، دوست داشتم تنهایی ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 29
بیتا از دستشویی پشت درختها بیرون آمد و با دیدن من لبخند زد. _ میخوای بگم همایون یه چهره ازت بکشه؟ سرعتی میکشه ها... بدون اینکه رضایت مرا بگیرد، صدایش را بلند کرد و همایون را صدا زد. همایون از کلبه بیرون آمد و بیتا گفت: _ یه چهره از سوگل با مداد بکش، از اون سرعتیا... خواستم مخالفت کنم ولی اما...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 30
اینها را که گفت تهمانده بغضم ترکید. دستانم را روی صورتم گذاشتم و زار زدم. پرویز شوکه از ناراحتی من یک قدم عقب رفت. _ سوگل! نمیدانم چرا تا آن حد منقلب شده بودم، انگار دق تمام سکوت کردنهایم تلنبار شده و حالا بیرون ریخته بود. تحملم تمام شده بود، دیگر نتوانسته بودم در لایههای درونی وجودم پنهانش...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 31
مقابل داروخانه پارک کرد و کام آخر را از سیگارش گرفت. _ داروخونه شلوغه، بگو چی میخوای خودم برم بگیرم... کلاه سویشرتم را روی سرم گذاشتم و آب دهانم را قورت دادم، نگاه خیرهی مرا که دید اخم کرد. _ چیه؟ کلافه نگاه گرفتم و به آنطرف خیابان جایی که داروخانه بود، نگاه کردم. _ نه، خودم باید برم، یه چیزی...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 32
ماههای سخت بارداری را با همان حال و هوای پر از تردید گذرانده بودم و شمارش معکوس برای سه نفره شدنمان آغاز شده بود. هوا تازه روشن شده بود که با صدای متوالی زنگ افاف از خواب پریدم، آنقدر بیوقفه دستشان را روی زنگ فشار میدادند که پرویز شوکه و وحشتزده بیدار شد و به من که از او هراسانتر بودم نگا...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 33
نیمههای شب با صدای گریهاش بیدار شدم، خاله نارگل از خستگی روی صندلی همراه خوابش برده بود، پورسام در سبدش نبود و پرستاری او را در آغوش گرفته و تکان میداد، انگار میخواست او را دوباره بخواباند، به سختی خود را بالا کشاندم و سعی کردم لبخند بزنم. _ ببخشید، بدید شیرش بدم، فکر کنم گشنشه... آرام برگشت...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 34
در پاسخش آرام اشک ریختم و ادامه داد: _ فکر کردی اون دخترهی پیزوری چه غلطی میتونه بکنه؟ خودم ادبش میکنم، تو هم فعلا بذار این بچه جون بگیره هر تصمیمی خواستی بگیر... خواست از اتاق خارج شود که نفسی گرفتم و صدایش زدم، ایستاد ولی برنگشت، آرام لب زدم: _ بذار یه مدت برم پیش مادرم، تو هم تکلیفت رو با ...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 35
در پاسخش حرفی برای گفتن نداشت، هرچه میگفت فقط اوضاع را بدتر میکرد، از کدام گرفتاریاش میگفت که شر نشود؟ سرش را پایین انداخت و رفت روی صندلی دم در حجره نشست، قدیر مشغول جابجا کردن فرشهای وسط حجره شد و زیرچشمی پرویز را میپایید. پرویز نگاهش را شکار و اشاره کرد فعلا مشغول باشد، باید حالا که آمد...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 36
پشت میز پدر نشسته و دفتر حساب و کتابها را ورق میزد. قدیر آمد و در گوشش پچ زد: _ طرف میگه پنجاه زیر بدین، همهش رو یهجا برمیدارم... پرویز یکتای ابرویش را بالا انداخت و پراخم نگاهش کرد. _ اصلا کیه طرف؟ مگه میشه همینطوری اعتماد کرد؟ من دیروز هوش و حواسم سرجاش نبود یهچیزی گفتم، سرفرصت خودم ترت...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 37
"فصل سوم" پورسام از چهله درآمده بود و قصد داشتم به خانه برگردم؛ البته نه خانهی خودم که خانهی پدری پرویز، نمیدانستم چه روزهایی در انتظارم است اما به هرحال راهی بود که باید امتحانش میکردم. پرویز گفته بود که آماده شوم تا شب دنبالم بیاید، اواخر آذرماه و هوا سرد شده بود، به حیاط رفتم تا لباسهای...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 38
به سویش چرخیدم. _ تا کی میمونیم اینجا؟ با نگاهی که متفکر بود، موهای اطراف پیشانیام را باانگشت کنار زد و دستش را بند شانهام کرد. _ نمیدونم، شاید در حال حاضر اینجا برای تو خیلی بهتر باشه، این بچه جون بگیره تا منم شر آدمای مزاحم رو از سر زندگیم کم کنم... صدای گریهی پورسام باعث شد خم شوم و او را...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 39
با تردید به اردشیر نگاه کرد. _ چرا میخوان همچین کاری بکنن؟ جنس که رو زمین نمیمونه، چیزی که زیاده قاچاقچی... _ چون به هرکسی نمیتونن اعتماد کنن، ولی وقتی مطمئن بشن طرف کارش رو بلده سعی میکنن هواشو داشته باشن نپره! پرویز قوری کنار منقل را برداشت و برای خودش یکفنجان چای ریخت. _ اگه ازدواج نمیک...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 40
"فصل چهارم" خواستم از روی تخت و از کنارش بلند شوم که دستش را دور بازویم انداخت و مرا در آغوشش محکم نگه داشت. اخم کردم و او لب زد: _ خودت میدونی که بدون تو هم میتونم برم، اما دلم میخواد با تو برم! هر شب که مست به خانه میآمد دوش میگرفت تا هم به حال طبیعی برگردد و هم مرا از بوی عرق و مشروبش آ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
