لیست کلیه پارتهای رمان در انتهای تردید : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان در انتهای تردید - پارت 61
با صدای جروبحث آشنایی پلکهایش از هم دور شد و تصویر تاری از اتاق به هم ریخته جلوی دیدگانش ظاهر شد. آنقدر منگ بود که طول میکشید کامل هوشیار شود اما صداها بلند بود و میتوانست بشنود، دیگر شنیدن صدای قدیر برایش عجیب نبود و حتی برایش مهم هم نبود، دنبال فرصت بود، میخواست صبر کند ببیند ته نقشههایش...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 62
دور تا دور اتاق به هم ریخته را از نظر گذراند، تعادل نداشت و تلوتلو میخورد. بوی الکل و سیگار و نم اتاق در هم آمیخته بود. در این مدت اعتیادش به الکل بیشتر شده بود و در اکثر اوقات مغزش درست کار نمیکرد اما انگار آن شلیک و قتل قدیر صدایی را درونش بیدار کرده بود؛ صدایی که از او میخواست خود را از ای...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 63
تلاش ترمه و جیغ و داد او بینتیجه بود. پرویز فروریخته و درمانده پشت در افتاده و زیر لب زمزمه میکرد. _ داری دروغ میگی، ولی نمیفهمم این دروغا چه فایدهای برات داره، اینم بازی جدیده نه؟ _ بازی من با تو دیگه تموم شد، با همتون، الان باید فکر فرار باشم، احمق نمیبینی آدم کشتم؟ پرویز با مشت به پیشان...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 64
گوشی از دستش افتاد و روی زمین رها شد. چشمهایش رو به سیاهی میرفت. میدید که رویا چندین بار پشت سر هم تماس گرفته اما نای جواب دادن نداشت. چندساعت گذشت و دوباره چشمهایش باز شد، زیر لب زمزمه کرد. _ چرا نمیمیرم... خانه تاریک شده بود. بوی مرگ اطرافش را احاطه کرده بود. درد خماری هم به دردهای دیگرش ا...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 65
سه سال از آن شب که با پدر و مادر پرویز اتمام حجت کردم گذشت، در حیاط دانشکده کنار دوستم نشسته و به غرزدنهایش مبنی بر سختگیری اساتید گوش میکردم و با پا برگهای زیر پایم را تکان میدادم. ناگهان یکی از پسرهایی که در حال عبور از مقابلمان بودند ایستاد و به سمت من چرخید. نگاهم را از پاهای جفت شدهاش ت...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 66
وقتی بیدار شدم ظهر بود. از مادر و لیلا تماس داشتم اما حوصلهی حرف زدن با کسی را نداشتم. گیج و پکر لبهی تخت نشستم و به ساعتم نگاه کردم، چیزی به برگشتن پورسام نمانده بود. در جواب همایون تایپ کردم" سلام ببخشید شب خوبی نداشتم، یه فرصت مناسب باهاتون تماس میگیرم" بلافاصله بعد از پیام من تماس گرفت و ب...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 67
این بار جسورانه نگاهش کردم و خندیدم. _ نمیشناسی؟ بلند شد و به سمت یکی از تابلوها رفت. _ چرا میشناسم، اما شاید باورت نشه، در تمام این سالها دختری نبوده توجهم رو جلب کنه، به جز بیتا مدتی هم با یه دختر دیگه بودم و الان یک ساله تنهام... البته عمر دوستی منو بیتا خیلی کوتاه بود، عمقی نداشت و اونم را...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 68
فردای روزی که با همایون دیدار کرده بودم به خانهی پدر رفتم، در هوای بهاری اول خرداد حیاطمان زیبایی دلانگیزی داشت و جان میداد برای نفسهای عمیق و تماشای باغچههای شاد و سرزنده! حالم خوب بود، لبهی حوض وسط حیاطمان نشستم و به پنجره زل زدم، میخواستم بفهمم قلبم هنوز هم بیقرار میشود، میخواستم بدا...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 69
یک هفته بعد وقتی پدر دوباره آرام شده بود به خانهی پرویز برگشتیم. مادر پرویز روی صندلی چوبی در ایوان نشسته بود و با نگاهی پر شوق دستانش را برای پورسام باز کرد. پورسام به آغوشش رفت و من مقابلش ایستادم. _ سلام... روی سر پورسام را بوسید و نگاهش را به من رساند. _ سلام عزیزم... پورسام خود را از او جدا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 70
نمیدانم کی چشمهایم شروع به باریدن کرده بود که دستم ناخودآگاه برای پاک کردن گونههایم بالا رفت. نگاهم را که پایین کشاندم بلند شد و رفت. قاطع و بیپروا به من فهماند که اگر بخواهم بروم باید پورسام را به آنها بسپارم، در آن لحظه تصورش هم برایم غیرممکن بود. شوکه به نقطهی نامعلومی خیره شده بودم که ب...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 71
" فصل نهم" چمدان را که وسط هال گذاشتم با صدای ضرباتی که به در وارد شد ایستادم و قبل از اینکه بخواهم واکنش دیگری داشته باشم مامان پروانه در را باز کرد و وارد شد. با دیدن چمدان لبخند روی لبهایش ماسید و امید از نگاهش پر کشید. _ داری میری؟ به سویش قدم برداشتم و دستم را به سوی مبل گرفتم. _ اتفاقا م...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 72
نگاهم رنگ درماندگی گرفت، جوری دلخور و ناراحت بود که انگار حقی از او ضایع کردهام. به نشانه نفهمیدن و ناتوان بودن سرتکان دادم. _ همایون! من نمیدونستم اذیت میشی... من... من نمیدونستم چی تو ذهنت میگذره... من فقط... فقط فکر کردم شاید بتونیم رفاقت کنیم یا... کلافه دستی به صورتش کشید و بیهدف عرض س...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 73
صبح روز بعد تصمیم خودم را گرفته بودم، مقداری لوازم داشتم که در آپارتمانش جامانده بود و باید برای آنها برمیگشتم. بهانهی خوبی بود که آخرین حرفهایم را بزنم و از او خداحافظی کنم. وقتی رسیدم یکی از هنرجوهای پسر از آپارتمان خارج شد و با دیدن من سلام کرد. خواست در را ببندد اما نگاهی به من انداخت و م...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 74
یکهفتهی پر از غم و اندوه گذشت. هیچ تماسی از همایون را پاسخ نداده بودم، چندباری پیام داد و سعی کرد به من بقبولاند که تمام احساسش به من واقعی بوده و بازی در کار نبوده، گفت بیتا او را از پرویز ترسانده، گفت میخواهد راهی پیدا کند تا از شر بیتا خلاص شود، اما من دیگر آن آدم سابق نبودم، از نزدیک شدن ب...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 75
چند لحظه فقط مات او بودم و نمیدانم سلام کردم یا نه اما با صدایش به خودم آمدم. _ بشین... به سختی بزاقم را پایین دادم و آرام روی صندلی نشستم، زبان در کامم نمیچرخید، زورم به بغض لعنتی نرسید، بازهم اشکهایم نافرمانی کردند و نتوانستند خوددار باشند. صندلی را عقب کشید و نشست. تصویرش حالا در پس اشکهای...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 76
بااینکه دلم برایش تنگ شده بود با عصبانیت دستم را عقب کشیدم و با صدایی آهسته به او توپیدم. _ چیکار میکنی! دیوونه شدی؟ اگه یکی ببینه چی؟ آشفته و پریشان بود. نفسی گرفت و یک قدم عقب رفت. _ نگران نباش... رفتن امامزاده، مادرم یه نذری داشت اومده ادا کنه... چهقدر عوض شدی! مانتو، مقنعه... چیکار میکنی؟...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 77
سالار نوجوانی را پشت سر گذاشته و حالا پشت لبش سبز شده بود، گاهی اوقات برای من غیرتی میشد و من که خوشم نمیآمد اذیتش میکردم. یکروز قبل از تولد پورسام به اتاقم آمد و در حالی که به دیوار روبرویم تکیه داد گفت: _ مگه نگفتی پورسام نباید بفهمه باباش کجاست، الان خودت میخوای برش داری ببری اونجا؟ در حا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 78
در حالی که نگاهش به پورسام بود گفت: _ همینه دیگه، بعضیا تا زندهن آوارهن، به محض اینکه بمیرن صدتا صاحب پیدا میکنن، دیه میخوان... بعد از رد کردن اونا احتمالا بتونم با قید وثیقه بیام مرخصی... نمیدانستم، کمی تعجب کردم. _ واقعا؟ نگاهم کرد. _ آره... البته خجالت میکشم بیام بیرون، از همهتون خجا...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 79
به خیابان فرعی پیچیدم و حالا خیالم راحت بود کسی شاهد کشمکشمان نخواهد بود. سد راهم شد و نگاهمان در هم گره خورد، یاد احساسم به او و یاد حرفهای بیتا افتادم و قلبم مچاله شد. اخم کردم. _ تو چطور فکر میکنی من بازم میتونم بهت اعتماد کنم؟ هان؟ ابروهایش بالا پرید و چشمهایش گرد شد، دستانش بیقرار در ه...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 80
"فصل دهم" لبهی تخت فلزیاش نشسته و خیره به موکت رنگ و رو رفتهی زیر پایش به فکر فرو رفته بود که همبندیاش رحیم با دو چای آمد و کنارش نشست. _ چیه باز قمبرک زدی؟ از وقتی سعادت دیدار زن و بچهت رو پیدا کردی همهش تو خودتیا... با پوزخندی سرتکان داد. _ کاش زنم بود! رحیم چای داغ را هورت کشید و به سیب...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
