چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و یک :
***
نور از آنجا عبور نمیکرد؛ انگار هر تکۀ این مکان با تاریکی لعنت شده بود. دیوارهای سنگی و زمخت با تَرَکهایی که قلب زمان را در خود جمع کرده بود، به طرز وحشتناکی سرد و بیروح بود. هرازگاهی صدای چکه از نامعلومترین گوشهها میآمد. بوی نم و زنگ آهن با رایحۀ تلخ اِتِر و چیزی شبیه دارو، در فضا پخش بود. نفس کشیدن خودش شکنجهای خاموش بود؛ هوایی که از هر سمتی با خشونت وارد ششها میشد، تÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
آره گناهه 🥺
۱ سال پیشآسمان
0ب همین راحتی پس سپهر کجاست 🥺🥺🥺🥺
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
سروکله ش پیدا میشه
۱ سال پیشSky
0😣😣😣 الان پنیک میکنه💔 این مهیاره! اما گف بوی عطر ارزان؟! اخه فقط مهیار تو پارتای قبل به خاطرات قدیمی اشاره کرده بود... اخه چه خاطره ای میتونه باشه؟؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
داستان پیش بره متوجه میشید. عطر ارزون هم بی دلیل نیست (:
۱ سال پیشفاطی
0من در تن خود میخزم دوست دارم خود را ببلعم.و در گوشه ای پوست بندازم من این ساحل ضعیف را نمیخواهم باید بایستم ولی نمیتوانم.لمس کنم دیوار ها را،باید پیدا کنم راه نجاتی.چه کسی پشت این اتفاق است.مافیا.کسری.نکیسا.سایه..خودم..کاش نمی آمدم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ای کاش
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0کاش یکی ساحلونجات بده