پارت صد و سی و هفتم :

***
سالن نیم‌خواب روشن آسایشگاه با هاله‌ای از نور خسته سماجت داشت باقی بماند؛ پنجره‌های بلورین نیمه‌باز هوای نسبتاً داغ آخر شهریور را به سلول‌های بسته وارد می‌کرد و فنجان‌های کاغذی چای نسکافه‌ای با رد خشک دستان بیمار، لرزش اضطراب را به نمایش می‌گذاشتند.
حلقه‌ای از صندلی‌های ساده، سرشار از بی‌خوابی و آرزوهای تهی دور درمانگر چیده شده بود. صورت‌ها هرکدام قصه‌ای را روایت Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    اون دوستش در شیراز قرار بود ازدواج کنند چی شد؟؟🙏🌹

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    در آینده مشخص میشه

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه خوب در این باره نوشتید،خوشحالم ساحل سعی داره ارامشش رو باکسری پیدا کنه

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️