چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و چهارم :
فضای خیابان مرده بود؛ خلوت، خفه، انگار همه نفسها از دهان شهر بیرون کشیده شده باشد. چراغهای کافه کوچک، مثل انعکاس بیجان فانوسهای قدیمی، نور زرد مردهای روی سنگفرشهای ترکخورده انداخته بودند. سپهر قدمهایش را تندتر کرد، لحظاتی مکث نکرد؛ با اینکه صدای باد شبانه از میان درزهای ساختمانهای فرسوده میگذشت و مثل نجواهای بیپایان در گوشش میپیچید.
سپهر قدمهایش را تندتر کرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0مهیارم یه سر ماجراست؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
در ادامه معلوم میشه
۱ سال پیشاکرم بانو
1ای حشمتی بی همه چیز،چطور همه مون رو گول زد،حالاصحبتاروگوش نکرده باشه یاخبر بهش نرسه
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
نه اتفاقی نمیفته ):
۱ سال پیشآسمان
0ممنون بابت قلم زیبات بانو 🙏
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیشفاطی
1عقربه ها باهم مسابقه گذاشتند و چه زود دیر میشود..سکوتی سهمگین همه جا را فراگرفته مانند شهر ارواح.همه نگاه ها به من است.دستهای خود را بالا میبرم و شاه دل را به زمین میکوبم.وبازی را به نفع خود برمیگردونم..دیگر حاکم کُت نمیشوم...با دستی دیگر میتوانم زمان بخرم و بردرا تقدیم خودم کنم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی
۱ سال پیشSky
1پارت زیبایی بود.. خسته نباشی عزیزم ❤
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید. نگاهتون زیباست.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماریا،
0حس میکنم مهیار اونقدر باهوش نیست که سر همچین سازمانی باشه واقعا.. نخبه بودن حشمتی با عقل بیشتر جور درمیاد