چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و سی و سوم :
***
صدای خشخش جسمی فلزی که در سکوت بازداشتگاه پیچیده بود، شبیه هیاهوی ذهنی بود که با تاریکی انبوهتر میشد. نور سرد مهتابی سقف خطی باریک روی نیمرخ چروکدار رامین انداخته بود. سیگاری فرضی میان دو انگشتش بازی میکرد. خاکسترش هنوز روی لبۀ تخت نیفتاده بود که در فلزی سلول با صدای غمانگیز و آشنایی باز شد.
سپهر وارسی جدیدش را با نگاه شروع کرد؛ جدی و بیحوصله؛ اما ته چشمانش برق شکØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0خسته نباشی نویسنده جان قلمت مانا❤❤🌹🌹
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیشاکرم بانو
1مهیارعوضی این کارو کرد؟پسره ی احمق،پس بلاخره زهرخود رو میریخت فرقی نمیکرد کجا
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
آره):
۱ سال پیشفاطی
0و چه بد که یک نفر برای رسیدن به شهوتش تن کسی را بدرد وبقیه نظاره گر باشند...دیگر برایم فرقی ندارد روز است یاشب...دلم خواب میخواهد خوابی که دیگر بیدار نشوم.
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماریا،
0خداروشکر این داره از *** شیطون میاد پایین..