چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و هشتم :
***
شهری که بوی بهارنارنج میداد، حالا پر بود از بوی خاک مرده و بوی وحشت و بنبست.
برای کسری هر کوچه یک بازپرس بود و هر رهگذر نگاهی مظنون و هر سکوت فریادی از بیخبری.
بیمارستانها را زیر و رو کرده بود. شیرخوارگاهها را؛ حتی خانههایی که به سرپرستی از نوزادان بدنام بودند. چهرهاش را در هر آگهی گمشدهای میدید که روی دیوارها چسبانده بودند؛ آن خطوط کمرنگ، آن عکس بیکیفیت اØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بچه گناهه 😭
۱ سال پیشآسمان
0ممنون از شما نویسنده ی توانا 🙏👌
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیشاهوk
0ممنون از رمان خوبی که براش زحمت کشیدی ❤❤
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه چنگارید و با خوندنش به من افتخار میدید.
۱ سال پیشفخری
0خسته نباشی نویسنده عزیز پایدار باشید ممنون از رمان خوبت ❤❤🌹🌹
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه چنگارید
۱ سال پیشفاطی
1پرونده مانند پیچک بر تنم تنیده و ریشه ی آن برپایم آویزان است...تبری میخواهم تا قطع کنم آن را و زهری که بخشکاند از بن...تا کجا آن را حمل کنم گلهای پیچک مانند خاری در تنم فرو میرود زخم آن تا ابد در خاطرم میماند...
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی و غمگین ):
۱ سال پیشفاطی
0من در گردبادی گیر افتاده ام کاش باران ببارد همه چیز را شستشو دهد و باد تمام لحظه های بد را ببرد..نمیتوانم تاب بیاورم..
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
💔💔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0انقد غصه ی ساحل رو داشتم پناه رو فراموش کردم،کجاست طفل معصوم ،چرااون عوضیاخبری ازشون نیست