پارت هجده :

***
آفتاب بی‌رحمانه از شیشۀ اتاق که پردۀ کرکره‌ای‌یش کنار بود، بر مغز سرش می‌تابید؛ حتّی باران و تگرگ هم نتوانسته هوا را خنکا ببخشد و از ضرب آفتاب بکاهد.
خواست جرعه‌ای آب طلب کند اما نه آنجا مهمانی بود و نه او مهمان؛ ناگزیر آبی که در دهانش نمانده بود برای بلعیدن، به سختی بلعید و لبش سوخت.
صدای گام‌های مقتدر ثابت، تشنگی را از خاطرش زدود؛ انگشت لابه‌لای ریش‌های آشفته‌اش رق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    🤔🤔🤔👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!