پارت هجده :

***
آفتاب بی‌رحمانه از شیشۀ اتاق که پردۀ کرکره‌ای‌یش کنار بود، بر مغز سرش می‌تابید؛ حتّی باران و تگرگ هم نتوانسته هوا را خنکا ببخشد و از ضرب آفتاب بکاهد.
خواست جرعه‌ای آب طلب کند اما نه آنجا مهمانی بود و نه او مهمان؛ ناگزیر آبی که در دهانش نمانده بود برای بلعیدن، به سختی بلعید و لبش سوخت.
صدای گام‌های مقتدر ثابت، تشنگی را از خاطرش زدود؛ انگشت لابه‌لای ریش‌های آشفته‌اش رقØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    🤔🤔🤔👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️