چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت هجده :
***
آفتاب بیرحمانه از شیشۀ اتاق که پردۀ کرکرهاییش کنار بود، بر مغز سرش میتابید؛ حتّی باران و تگرگ هم نتوانسته هوا را خنکا ببخشد و از ضرب آفتاب بکاهد.
خواست جرعهای آب طلب کند اما نه آنجا مهمانی بود و نه او مهمان؛ ناگزیر آبی که در دهانش نمانده بود برای بلعیدن، به سختی بلعید و لبش سوخت.
صدای گامهای مقتدر ثابت، تشنگی را از خاطرش زدود؛ انگشت لابهلای ریشهای آشفتهاش رقØ
لطفا صبر کنید...

Aa
0🤔🤔🤔👏🙏🌺