پارت شانزده :

بهار سرانجام با بارانی که سیل‌آسا بر پنجره‌های اتاقش کوبیده می‌شد، رخ نمایان کرد؛ پس از روزهای طولانی گرما باران و دانه‌های درشت تگرگ موهبت بود.
از پنجرۀ آلومینیوم و دانه‌های سفید که وحشیانه تن بر شیشه می‌کوبیدند، گرفت و به کاغذهای سرگردان روی میزش چشم دوخت. لیوان یک‌بار مصرف آب را به همراه بطری گرمازدۀ نیمه‌پر روی میز رها کرد؛ علی‌رغم نفرتش از نقاب بر چهره، آن را روی صورت نشØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    1

    شاید روانپزشکمون قاتله چون به سایه نهان اشاره شد.. اما... نمیدونم چرا حس منفی ازش نمیگیرم برعکس حس میکنم قتل ربطی به مرجان دوست سایه داره که عاشق ماهان بوده لابد اما حالا که سایه نیست چرا اینکارو کنه؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    آفرین به این حس قویتون

    ۲ سال پیش
  • مهدیه

    0

    عالی دوسش دارم

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    باعث افتخاره مهدیه جان 😍❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️