چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت چهارم :
مرجان که حال نزار سایه را دید، اندوه خود را از یاد برد؛ از جا برخاست و دستان درشتش بر شانۀ سفید سایه نشست.
- نمیخواستم ناراحتت کنم عزیزدلم. ببخشید.
روزی، ساعتی، ثانیهای مرگ پوزه باز میکرد و تن ترسیدهاش را میبلعید؛ در هجوم آن ثانیه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Helia
0چقدر حالا که فکر میکنم سخت بوده ها