پارت هفده :

اگرچه صدای ساحل را نمی‌فهمید، اما از لرزش صدای ماهرخ فهمید بغض ساحل شکست و ماهرخ از شنیدن هق‌هق دخترش، گریست.
- برو مادر... دل‌مشغولی برات درست نمی‌کنیم. برو به امتحان فردات برس هرچی شد خبر می‌دم.
همزمان که انگشت سبّابۀ ماهرخ برای قطع تماس به طرف دیگر لغزید، در اتاق باز شد و قامت دکتر، با آن لباس‌های سبز تیره مقابل دیدگان کسری نقش بست.
جوان بود و همکار سایه؛ مژه‌هایش شبیه س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    واقعا دوست سایه یکم شک بر انگیزه

    ۶ ماه پیش
  • بهاره

    1

    خوب و قشنگ داره جلو میره.

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    خداروشکر

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    الان نمیشه نظرداد،باید پیش رفت تاببینیم چی میشه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    خیلی عالی بود وپر از راز ممنون حنانه جون قلمتون پایدار👏👏👏👌🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!