پارت صد و پنجاه و پنجم :

هوا هنوز سنگین و تاریک بود و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند دقیقاً چه مدت از رفتن مایا گذشته است، اما یک چیز را همه به خوبی می‌دانستند؛ اگر قرار بود به دنبال او بروند، دیگر حتی چند دقیقه معطلی هم می‌توانست فاصله‌ای را که میانشان افتاده بود بیشتر کند و پیدا کردن رد خنجر اتحاد را سخت‌تر از چیزی کند که همین حالا بود.
مارتین در حالی که خم شده بود و وسایلش را یکی‌یکی داخل کیف چرمی‌اش می‌گذا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    در مورد همه چی نظر میدن..در بیرون شهر اتفاقاتی در حال رخ دادنه ولی گروه هنوز جمع نشده..صدایی از اون در دست سایه ها را فرامیخواند قبل از رسیدن آنها دور شوید و دنبال سرنخ ها برید..دِ یالا

    ۲ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    به به قدرت روایت و داستان پردازی ⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩

    ۲ هفته پیش
  • اَسماء

    0

    بابا جون اینقدر دست دست نکنید بیچاره مایا که به اینا دل خوش کرده

    ۲ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    😂⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️