پارت صد و شصت :

زمین زیر پای مایا لرزید. پس از همان اول هم که آن لرزش را احساس کرده بود، اشتباه نمی‌کرد. واقعا اتفاق افتاده بود... . این چه نیرویی بود که... . آن لرزش ابتدا آن‌قدر ضعیف بود که او تصور کرد خسته است و تعادلش را از دست داده، اما چند ثانیه بعد خاک زیر کفش‌هایش دوباره لرزید و این بار صدای عمیقی از زیر زمین شنیده شد؛ صدایی شبیه شکستن سنگ‌های بسیار بزرگ در اعماق خاک. این جنگل گویی داشت تازه صداهای Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اَسماء

    0

    عجب اتفاقی مگه این خنجر چی داره که این جنگل رو بی تاب کرده

    ۳ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    ❤️🫰

    ۱ هفته پیش
  • فاطی

    0

    همه چیز در هم تنیده شده..موجود مرموز بیدار شده و تمام اهریمن را فرامیخواند..قبل از جنگل همه چیز در خفا بود الان تمام شیاطین بیدار شده اند و به طرف آنکه فرامیخواند میروند امیدوارم دوستان مایا سریع برسن..

    ۳ هفته پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    همیشه با خوندن کامنت هاتون ذوق میکنم

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️