پارت صد و چهل و پنجم :

بی‌آنکه حتی به کیسه‌ی کوچک وسایلش گوشه‌ی اتاق نگاه کند، در را گشود. لولاهای زنگ‌زده با ناله‌ای خفه اعتراض کردند. مارکوس با گام‌هایی تند از راهرو گذشت؛ سایه‌اش کشیده و شکسته بر دیوارهای نمور می‌دوید. پله‌های چوبی زیر پایش تق‌تق می‌کردند، اما او مکث نکرد. هرچه بود، وقتش رسیده بود.
به طبقه‌ی پایین که رسید، بوی سوپ داغ و دود هیزم در هوا پیچیده بود. نور زرد شمع‌ها روی میزها می‌رقص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    فاجعه ای پیش بینی نشده..سایه ها نزدیک اند..چرا مارکوس خنجر و برد..در پس *** بادها میوزند و سایه ها خنده کنان در حال پرسه زدن هستند گویی آنها فهمیده اند وقت جنگ است

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خواننده‌ی مشتاق و فعالی مثل شما خیلی انرژی میده برای ادامه‌ی مسیر👌👌👌ممنونم صمیمانه

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    0

    موفق باشی عزیزم🧡🧡🧡

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    داشتن همین مخاطب‌های فعال خود موفقیته

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام و خدا قوت. ممنون از داستان مرموز و پیچیدن. منتظر بقیه داستان هستم.

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    💛

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    خنجر اتحاد دست سیریوس بود الانم مارکوس اونو دزدید؟

    ۵ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    اره;,,,,,(

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️