پارت صد و چهل و پنجم :

بی‌آنکه حتی به کیسه‌ی کوچک وسایلش گوشه‌ی اتاق نگاه کند، در را گشود. لولاهای زنگ‌زده با ناله‌ای خفه اعتراض کردند. مارکوس با گام‌هایی تند از راهرو گذشت؛ سایه‌اش کشیده و شکسته بر دیوارهای نمور می‌دوید. پله‌های چوبی زیر پایش تق‌تق می‌کردند، اما او مکث نکرد. هرچه بود، وقتش رسیده بود.
به طبقه‌ی پایین که رسید، بوی سوپ داغ و دود هیزم در هوا پیچیده بود. نور زرد شمع‌ها روی میزها می‌رقص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    فاجعه ای پیش بینی نشده..سایه ها نزدیک اند..چرا مارکوس خنجر و برد..در پس *** بادها میوزند و سایه ها خنده کنان در حال پرسه زدن هستند گویی آنها فهمیده اند وقت جنگ است

    ۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خواننده‌ی مشتاق و فعالی مثل شما خیلی انرژی میده برای ادامه‌ی مسیر👌👌👌ممنونم صمیمانه

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    موفق باشی عزیزم🧡🧡🧡

    ۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    داشتن همین مخاطب‌های فعال خود موفقیته

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام و خدا قوت. ممنون از داستان مرموز و پیچیدن. منتظر بقیه داستان هستم.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    💛

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    خنجر اتحاد دست سیریوس بود الانم مارکوس اونو دزدید؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    اره;,,,,,(

    ۲ ماه پیش
کپی شد!