پارت صد و چهل و هفتم :

مایا هم همان سمت را نگاه کرد. از میان سایه‌ها، مردی را دید که با عجله و آشفتگی از ساختمان مهمان‌خانه بیرون آمد. قدم‌هایش تند و نامنظم بود؛ سرش را مدام به اطراف می‌چرخاند، انگار می‌خواست مطمئن شود کسی او را ندیده است. به نظر هم می‌رسید چیزی را زیر لباسش پنهان کرده است. بعد بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کند، وارد تاریکی جنگل شد.
مایا نفسش را بیرون داد. حس بدی در دلش چنگ انداخت. آن مرد را قبلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    آدمها بعضی وقتها فرشته نجات میشوند و راهی یا کاری برایت میکنند..من کماکان گوشه ی رمان ایستاده ام و بدون عجله دنبال مایا میروم بوی دردسر مشامم را پرکرده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!