پارت بیست و ششم :

صدای باب رشته‌ی افکارش را از هم گسست. با خودش فکر کرد که چطور یک آدم می‌تواند در مقابل کسی که با آن مشغول صحبت است، لحن صحبتش را تغییر دهد. با صحبت کردن باب، تعجب سراپایش را گرفت. این پسر کِی فرصت کرده بود تا این اندازه مودب شود؟! آن هم در چند ثانیه!
- سلام خدمت اسقف بزرگ. خیلی وقته شما رو ندیده بودم و خیلی دلم می‌خواست دوباره دیدار ارزشمند شما نصیب من بشه!
مایا باری دیگر تعجب‌زده س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    دمتگرم👌

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    تقدیم نگاه و دل پر مهر شما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️