به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و پنجم :
باب موهای طلایی رنگ و خوش فرمی داشت. همیشه لباسهای خیره کننده میپوشید. تقریباً در مرکز قبیله زندگی میکرد و خیلی به خودش مینازید. چند باری سر راه او سبز شده بود و سربهسرش میگذاشت. البته در مقابلش هیچ وقت کم نمیآورد. سرتاپایش را نگاه کرد و پوزخندی زد. یک پیژامه از نوع قدیم که دو سمتش سنگدوزی شده بود به تن داشت. لباس قهوهای رنگی که به طرز زیبایی همهی اجزای آن به یکدیگر میآم
لطفا صبر کنید...
