دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اعجاز دلدادگی اثر عاطفه میرزایی

رمان اعجاز دلدادگی

  • زبان فارسی
  • 369.5K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 5.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آراز، خانزاده‌ای دو رگه‌ ایرانی و ترک که در کار و تجارت در کشور ترکیه فعالیت دارد و یک جورایی موفق بوده است، پس از پانزده سال گذشتن از مرگ خانواده‌اش، توسط شخصی ناشناس از رازی بزرگ درمورد حادثه‌ای عمدی، باخبر می‌شود که او را تا پای مرگ می‌کشاند. آراز با قلبی مالامال از کینه برای انتقام به ایران برمی‌گردد که در این حین متوجه می‌شود ناخواسته زندگی و آبروی دختری به نام دلارام را به نابودی و تباهی کشانده است؛ حال آراز بین دوراهی انتقام و حسی ناشناس که قلب سنگی‌اش را به لرزه انداخته است، گیر کرده است. آیا او می‌تواند در کنار انتقامی حیاتی، عشق را هم در قلب بیمارش جای دهد... ؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،
طاقت بار فراقت این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خالف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست.
(سعدی)
(به‌نام ایزد منان)
پس از فشردن دکمه‌ی سه آسانسور، روبه‌روی آینه ایستاد. یقه‌ی پیراهن خاکستری‌اش را صاف می‌کرد که نگاهش در چشمان عسلی خودش گیر افتاد؛ چشمانی که روزگاری گرم بودند و حالا سرد، بی‌رمق، گویی مدت‌ها بود روشنایی را فراموش کرده‌اند. همان‌جا پرسشی قدیمی اما همیشه سرکوب‌شده دوباره در ذهنش جان گرفت. آخرین باری که واقعاً خوشحال بود، چه زمانی بود؟ از چه روزی خنده برایش زحمت شد؟ از کجا یخ زد، از کجا زندگی‌اش ماند روی مکث؟
هیچ پاسخی نداشت و همین بی‌جوابی از همیشه بیشتر آزارش می‌داد.
صدای ضبط‌شده‌ی اپراتور آسانسور افکارش را برید. درب که باز شد، بیرون رفت و به سوی واحد مورد نظرش گام برداشت. زنگ درب مشکی‌رنگ را فشرد. پس از چند ثانیه درب باز شد. در همان ثانیه‌ی قدم گذاشتنش به داخل، صدای دست زدن‌های ناگهانی و ترکیدن چند بادکنک مثل شوکی در رگ‌هایش دوید. سر جایش میخکوب شد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش صحنه را پردازش کند. وقتی به خودش آمد، علی با آن لبخند پهن و صورت همیشه‌ بشاش جلو آمد.
- موفقیتت مبارک رئیس! مثل همیشه گل کاشتی!
چشمان آراز بر روی کارمندانی که با هیجان دست می‌زدند و شادی می‌کردند چرخید. چیزی درونش قلقلک نخورد، تکان نخورد؛ انگار شادیِ جمعی هم از سد یخ‌زده‌ی درونش عبور نمی‌کرد. با همان جدیت همیشگی پرسید:
- این بچه‌بازی‌ها چیه؟
علی، دستپاچه اما هنوز امیدوار، خندید و جواب داد:
- ای بابا آراز، یه امروز رو گوشت‌تلخ نباش دیگه.
آراز بدون توجه به تبریک‌ها، شروع کرد به قدم‌زدن به سوی اتاق مدیریت در انتهای سالن. درحالی‌که از کنار علی عبور می‌کرد بدون اینکه حتی نگاهش کند، کلامش را به زبان آورد.
- علی همین الان این مسخره بازی رو تمومش کن و همه رو بفرست سر کارشون.
علی نگاهی سرسری به جمعیت که متعجب نگاهشان می‌کردند، انداخت و به دنبال او راه افتاد و گفت:
- خداروشکر اینا فارسی بلد نیستند، آخه می‌میری یه لبخندی یه تحسینی بکنی؟ بدبختا ذوقشون کور شد، موفقیت این شرکت مال همه هست یا نه؟
وارد اتاق شد و به‌ سوی میز کاری‌اش رفت، کیف سامسونتش را بر روی آن گذاشت.
- علی تمومش کن سرم داره از درد می‌ترکه؛ بعدشم اینا برای کار کردنشون پول می‌گیرند.
علی کلافه از سرسختی رفیقش پوفی کشید و با حرص غرید:
- آراز! یه کم شل بگیر، به خدا تو باید زندانبان می‌شدی، شدی عین یه ربات!
کت خوش دوخت نوک‌مدادی‌اش را در آورد، بر روی پشتی صندلی چرخدار انداخت و سپس بر روی آن نشست و خشک و رسمی کلامش را به زبان آورد.
- همه فردا شب شام مهمون شرکت با خونواده برن رستوران همیشگی.
علی چشمان سبز رنگش را تنگ کرد و دست به کمر پرسید:
- برای این پیروزی جشن نمی‌گیری؟
- نه... .
- نه؟! آراز جان شرکت ما داره قدرت و اوج می‌گیره. می‌دونی چند تا شرکت برای این موفقیت دندون تیز کرده بودن؟
گره‌ی کراواتش را شل کرد، درحالی‌که پیشانی‌ ملتهبش را مالش می‌داد، جواب داد:
- برام مهم نیست، حالا هم لطف کن به مراد بگو برام قهوه بیاره.
سپس برای کمی آرام شدن، سرش را بر روی ساعدش که روی میز بود، گذاشت. علی سری از روی تأسف برای رفیق همیشه غمگینش تکان داد و از اتاق خارج شد. مردجوان خودش هم به این باور رسیده بود که چیزی به نام قلب و احساس در سینه‌اش نمانده بود. او حتی برای این روز که بزرگترین موفقیت کاری را به دست آورده بود، خوشحال نبود. عقیده داشت، رفیقش راست می‌گفت، او به یک ربات تبدیل شده بود، رباتی که از زندگی طبیعی دور شده بود. رباتی از جنس آراز بزرگمهر... .
***
بر روی کاناپه دراز کشیده و چشمانش را بسته بود، بلکه از شر سر دردی که گرفتارش شده بود، راحت شود. بارها به این سر دردهای گاه و بی‌گاه که
امانش را بریده بود، لعنت فرستاد. وقت شام بود و علی از آشپزخانه صدایش زد.
- آراز! بیا شام.
با یک حرکت برخاست و به آشپزخانه رفت. بر روی صندلی نشست و تکه نانی را از سبد نان برداشت در دهانش گذاشت. علی ماهیتابه‌ی حاوی سوسیس و تخم مرغ را بر روی میز گذاشت و با مزاح گفت:
- ببین علی جونت چی کرده. خدایی منو نداشتی چیکار می‌کردی؟
آراز لنگه‌ی ابروی پر و مردانه‌اش را بالا انداخت و به ماهیتابه اشاره کرد و به طعنه گفت:
- هنر کردی؟
علی چپ‌چپ نگاهش کرد، قری به گردنش داد و با لحنی زنانه کلامش را به زبان آورد.
- الهی کوفت بخوری مردتیکه؛ نکنه زیر سرت بلند شده؟ از صبح بشور و بساب و بپز، بعد آقا شب بیاد بگه هنر کردی. منم میرم خونه بابام تا حالیت بشه آقا... .
آراز لقمه‌ای که برای خودش درست کرده بود را به سمت او گرفت و گفت:
- حرص نخور، پوستت چروک میشه از چشمم می‌افتی.
علی یک‌‌مرتبه قهقهه‌ای بلند سر داد. لحظه‌ای نگاه حسرت‌وار آراز به چال گونه‌ی رفیقش افتاد، چالی که روزی آرام عاشقش بود. یک‌آن دلش پر کشید برای خواهرکش... .
- خاک تو سرت با این منت کشیدنت؛ خدا به داد دختر بخت برگشته‌ای برسه که زن تو میشه.
با کلام علی از خلسه‌ی تلخی که گرفتارش شده بود، بیرون آمد و زمزمه کرد:
- کسی قرار نیست زن من بشه.
علی با چشم درشت کردن گفت:
- آراز! باید ببرمت دکتر، احساس می‌کنم مشکل مردونه داری، مرد نیستی.
آراز لقمه‌ی دیگری برای خود گرفت و داخل دهانش گذاشت و پچ زد:
- مرض... .
علی با صورتی مملو از شیطنت درحالی‌که نمکدان را بر می‌داشت، گفت:
- آخه مگه میشه آدم به موقعیت تو از جنس ماده دوری کنه؟! ماشاالله همه چی تمومی، قد و هیکلت بیسته، قیافتم بد نیست. کلی دختر برات سر و دست می‌شکونن. اگه دوستم نبودی و باهات زندگی نمی‌کردم حتماً بهت شک می‌کردم که نکنه داری زیر آبی میری.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اعجاز دلدادگی

عاطفه میرزائی : ۴ ماه پیش

سلام و ادب، به دوستان گلم... .
عزیزان رمان جدیدم با عنوان **«اعجازِ دلدادگی»** در **دنیای رمان** منتشر شد. 
این رمان اولین کار و تجربه ی جدیِ من در نوشتن رمان بود. راستش، حس کردم جای این داستان در دنیای رمان خالیه.  این داستان با یکم تغییر تو لحن و بیان، بازنویسی شده و در اختیار شماست.
**داستانم یک عاشقانه ی ناب، همراه با انتقام حیاطیه... با تمام تلخی ها، شیرینی ها و اتفاق هایی که تا پایان رهاتون نمی کنه. مطمئنم از خوندنش پشیمون نمی شید**
📌 رمان به صورت  **رایگان** منتشر می شه، اما بنده خواستم با مهربونی شما سهم کوچیکی برای آرامش «فرشته هایی» که با بیماری سرطان دست وپنجه نرم می کنند داشته باشیم. 
اگه هر عزیزی در حد توانش بتونه مبلغی برای **(محک)** واریز کنه، از صمیم قلب سپاسگزارم. 
اما اگه هم کسی نتونست **فدای سرتون** به نیت خیرتان تا **پارت آخر** رمان، همچنان رایگان و بی منت در دسترستون خواهد بود. ❤️
و یادتون نره عزیزان حتماً **نظراتتون** رو برای من بنویسید. منتظر تک تک حرف هاتون هستم. 
و هر چقدر **کامنت ها بیشتر** باشه، **پارت های هدیه** هم بیشتر خواهد بود. دوستدار شما عاطفه میرزائی❤️

نظرات رمان اعجاز دلدادگی

  • فاطیما

    0

    حتمابخونیدخیلی قشگه حیف دختره زیادی گریه میکرد

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلم خوشحالم خوشتون اومده... والله زندگی دخترمون جوری بود گریه هم داشت

    ۳ هفته پیش
  • ....

    0

    این رمان پایانش خوش هست؟

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بله بنده، تراژدی نویس نیستم

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 550

    واای باورم نمیشه یاسمن فکر کرده آراز حاضر به خاطرش کاری کنه .. اونم چی رفتن به خونه اون عمه خانم پرتوقع..

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 530

    واای محمد دیگه خط قرمز منم بود.. همون بی کسی بهتر از بودن با هرکسیه 😒

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 530

    واقعا حق گفت که بی روی دلارام دل آرام ندارد.

    ۴ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 504

    هرچقدر علی بامزه و آقا و با شخصیت ، امان از آراز داره حرصمو در میاره این خان جوون🤲🏻😂

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    احساس میکنم باید یه رمان بنویسم با حضور اصلی علی🤣 🤣 شخصیت علی اول باشه

    ۴ ماه پیش
  • Aysan

    در پارت 503

    ایده ی خیلی خیلی خیلی خوبیه ، من خودم فن درجه یک رمان نوشته نشدتون هستم😂🙂 ↔️

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣 باید بهش فکر کنم، رمانی که علی در کنار شادیش غمی مبهم تو دلش هست🙃

    ۴ ماه پیش
  • آلما

    در پارت 502

    نمیشه اینکارو کنیییی؟ قول میدم هر شب ۵۰ تا نظر براش بزارممم. 😂😭

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 ای وای

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 500

    قطعا..اگه یه روزی نوشتین حتما بگید ما هم با ذوق میخونیم..🥰 چون شیدا فکر کنم خودشم شخصیت جالبی باشه ❣️❣️

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    👌🌹

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 521

    شخصیت یاسمن خیلی رو مخمه.. اصلا اینقد برام غیر قابل باوره که یکی اینقد آویزون باشه 🤐🤐

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 490

    واای آراز چرا اینجوریه ..دلم میخواد بزنمش .. هی دلارام رو هوایی میکنه .. کاش اول تکلیفشو با خودش مشخص میکرد بعد میرفت دنبال انتقامش 🤐🤐

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    اون برای انتقام اومده بود نه برای عاشقی که بیچاره شد🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 450

    واای قشنگ حس میکنم اون ثریا پس میافته کلی حتما دختر نشون کرده بود برای پسر تحفه اش..

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    تحفه رو خوب اومدی

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 430

    هرپارتی که میخونم میگم چه خوب همه ی پارتها کامل شده اس.. بخدا دیگه اعصاب منتظر پارت جدید موندن ندارم 😓😓

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم 🥰🥰 اینجوری خوبه واقعا

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 430

    برای رمان جدیدتونم ان شالله اینو تموم کنم حتما اونجا هم همراهی تون میکنم 🥰🥰❣️❣️

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون باعث افتخاره گل دختر

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 440

    خوبه مهتاب هواشو داره ..🥰🥰 آرازم یه کاری کرد خودش الان توش مونده ..دلارام که دیگه هیچی

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 420

    آخ از این آدمهای عمارت.. کیش به اون خوبی برای چی برگشتن🤣

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 بیمار بودن آخه

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 410

    جوری این روزاشون قشنگه واقعا میترسم بعد از این ده روز قراره چی بشه

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 390

    کاش آراز بعد از اینکه بقیه هم برگشتن دلارام زن عزیزش رو بکنه تو چشم اون خانواده ی عفریته ی عمه اش..

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤭🤭🥴

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 380

    واای دلارام عجب کاری کردا.. گلی بیچاره هنگ بود چجوری حالی این دختر کنه 🤐🤐

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️