دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اعجاز دلدادگی اثر عاطفه میرزایی

رمان اعجاز دلدادگی

  • زبان فارسی
  • 329.1K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 5.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اعجاز دلدادگی

آراز، خانزاده‌ای دو رگه‌ ایرانی و ترک که در کار و تجارت در کشور ترکیه فعالیت دارد و یک جورایی موفق بوده است، پس از پانزده سال گذشتن از مرگ خانواده‌اش، توسط شخصی ناشناس از رازی بزرگ درمورد حادثه‌ای عمدی، باخبر می‌شود که او را تا پای مرگ می‌کشاند. آراز با قلبی مالامال از کینه برای انتقام به ایران برمی‌گردد که در این حین متوجه می‌شود ناخواسته زندگی و آبروی دختری به نام دلارام را به نابودی و تباهی کشانده است؛ حال آراز بین دوراهی انتقام و حسی ناشناس که قلب سنگی‌اش را به لرزه انداخته است، گیر کرده است. آیا او می‌تواند در کنار انتقامی حیاتی، عشق را هم در قلب بیمارش جای دهد... ؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،
طاقت بار فراقت این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خالف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست.
(سعدی)
(به‌نام ایزد منان)
پس از فشردن دکمه‌ی سه آسانسور، روبه‌روی آینه ایستاد. یقه‌ی پیراهن خاکستری‌اش را صاف می‌کرد که نگاهش در چشمان عسلی خودش گیر افتاد؛ چشمانی که روزگاری گرم بودند و حالا سرد، بی‌رمق، گویی مدت‌ها بود روشنایی را فراموش کرده‌اند. همان‌جا پرسشی قدیمی اما همیشه سرکوب‌شده دوباره در ذهنش جان گرفت. آخرین باری که واقعاً خوشحال بود، چه زمانی بود؟ از چه روزی خنده برایش زحمت شد؟ از کجا یخ زد، از کجا زندگی‌اش ماند روی مکث؟
هیچ پاسخی نداشت و همین بی‌جوابی از همیشه بیشتر آزارش می‌داد.
صدای ضبط‌شده‌ی اپراتور آسانسور افکارش را برید. درب که باز شد، بیرون رفت و به سوی واحد مورد نظرش گام برداشت. زنگ درب مشکی‌رنگ را فشرد. پس از چند ثانیه درب باز شد. در همان ثانیه‌ی قدم گذاشتنش به داخل، صدای دست زدن‌های ناگهانی و ترکیدن چند بادکنک مثل شوکی در رگ‌هایش دوید. سر جایش میخکوب شد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش صحنه را پردازش کند. وقتی به خودش آمد، علی با آن لبخند پهن و صورت همیشه‌ بشاش جلو آمد.
- موفقیتت مبارک رئیس! مثل همیشه گل کاشتی!
چشمان آراز بر روی کارمندانی که با هیجان دست می‌زدند و شادی می‌کردند چرخید. چیزی درونش قلقلک نخورد، تکان نخورد؛ انگار شادیِ جمعی هم از سد یخ‌زده‌ی درونش عبور نمی‌کرد. با همان جدیت همیشگی پرسید:
- این بچه‌بازی‌ها چیه؟
علی، دستپاچه اما هنوز امیدوار، خندید و جواب داد:
- ای بابا آراز، یه امروز رو گوشت‌تلخ نباش دیگه.
آراز بدون توجه به تبریک‌ها، شروع کرد به قدم‌زدن به سوی اتاق مدیریت در انتهای سالن. درحالی‌که از کنار علی عبور می‌کرد بدون اینکه حتی نگاهش کند، کلامش را به زبان آورد.
- علی همین الان این مسخره بازی رو تمومش کن و همه رو بفرست سر کارشون.
علی نگاهی سرسری به جمعیت که متعجب نگاهشان می‌کردند، انداخت و به دنبال او راه افتاد و گفت:
- خداروشکر اینا فارسی بلد نیستند، آخه می‌میری یه لبخندی یه تحسینی بکنی؟ بدبختا ذوقشون کور شد، موفقیت این شرکت مال همه هست یا نه؟
وارد اتاق شد و به‌ سوی میز کاری‌اش رفت، کیف سامسونتش را بر روی آن گذاشت.
- علی تمومش کن سرم داره از درد می‌ترکه؛ بعدشم اینا برای کار کردنشون پول می‌گیرند.
علی کلافه از سرسختی رفیقش پوفی کشید و با حرص غرید:
- آراز! یه کم شل بگیر، به خدا تو باید زندانبان می‌شدی، شدی عین یه ربات!
کت خوش دوخت نوک‌مدادی‌اش را در آورد، بر روی پشتی صندلی چرخدار انداخت و سپس بر روی آن نشست و خشک و رسمی کلامش را به زبان آورد.
- همه فردا شب شام مهمون شرکت با خونواده برن رستوران همیشگی.
علی چشمان سبز رنگش را تنگ کرد و دست به کمر پرسید:
- برای این پیروزی جشن نمی‌گیری؟
- نه... .
- نه؟! آراز جان شرکت ما داره قدرت و اوج می‌گیره. می‌دونی چند تا شرکت برای این موفقیت دندون تیز کرده بودن؟
گره‌ی کراواتش را شل کرد، درحالی‌که پیشانی‌ ملتهبش را مالش می‌داد، جواب داد:
- برام مهم نیست، حالا هم لطف کن به مراد بگو برام قهوه بیاره.
سپس برای کمی آرام شدن، سرش را بر روی ساعدش که روی میز بود، گذاشت. علی سری از روی تأسف برای رفیق همیشه غمگینش تکان داد و از اتاق خارج شد. مردجوان خودش هم به این باور رسیده بود که چیزی به نام قلب و احساس در سینه‌اش نمانده بود. او حتی برای این روز که بزرگترین موفقیت کاری را به دست آورده بود، خوشحال نبود. عقیده داشت، رفیقش راست می‌گفت، او به یک ربات تبدیل شده بود، رباتی که از زندگی طبیعی دور شده بود. رباتی از جنس آراز بزرگمهر... .
***
بر روی کاناپه دراز کشیده و چشمانش را بسته بود، بلکه از شر سر دردی که گرفتارش شده بود، راحت شود. بارها به این سر دردهای گاه و بی‌گاه که
امانش را بریده بود، لعنت فرستاد. وقت شام بود و علی از آشپزخانه صدایش زد.
- آراز! بیا شام.
با یک حرکت برخاست و به آشپزخانه رفت. بر روی صندلی نشست و تکه نانی را از سبد نان برداشت در دهانش گذاشت. علی ماهیتابه‌ی حاوی سوسیس و تخم مرغ را بر روی میز گذاشت و با مزاح گفت:
- ببین علی جونت چی کرده. خدایی منو نداشتی چیکار می‌کردی؟
آراز لنگه‌ی ابروی پر و مردانه‌اش را بالا انداخت و به ماهیتابه اشاره کرد و به طعنه گفت:
- هنر کردی؟
علی چپ‌چپ نگاهش کرد، قری به گردنش داد و با لحنی زنانه کلامش را به زبان آورد.
- الهی کوفت بخوری مردتیکه؛ نکنه زیر سرت بلند شده؟ از صبح بشور و بساب و بپز، بعد آقا شب بیاد بگه هنر کردی. منم میرم خونه بابام تا حالیت بشه آقا... .
آراز لقمه‌ای که برای خودش درست کرده بود را به سمت او گرفت و گفت:
- حرص نخور، پوستت چروک میشه از چشمم می‌افتی.
علی یک‌‌مرتبه قهقهه‌ای بلند سر داد. لحظه‌ای نگاه حسرت‌وار آراز به چال گونه‌ی رفیقش افتاد، چالی که روزی آرام عاشقش بود. یک‌آن دلش پر کشید برای خواهرکش... .
- خاک تو سرت با این منت کشیدنت؛ خدا به داد دختر بخت برگشته‌ای برسه که زن تو میشه.
با کلام علی از خلسه‌ی تلخی که گرفتارش شده بود، بیرون آمد و زمزمه کرد:
- کسی قرار نیست زن من بشه.
علی با چشم درشت کردن گفت:
- آراز! باید ببرمت دکتر، احساس می‌کنم مشکل مردونه داری، مرد نیستی.
آراز لقمه‌ی دیگری برای خود گرفت و داخل دهانش گذاشت و پچ زد:
- مرض... .
علی با صورتی مملو از شیطنت درحالی‌که نمکدان را بر می‌داشت، گفت:
- آخه مگه میشه آدم به موقعیت تو از جنس ماده دوری کنه؟! ماشاالله همه چی تمومی، قد و هیکلت بیسته، قیافتم بد نیست. کلی دختر برات سر و دست می‌شکونن. اگه دوستم نبودی و باهات زندگی نمی‌کردم حتماً بهت شک می‌کردم که نکنه داری زیر آبی میری.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اعجاز دلدادگی

عاطفه میرزائی : ۴ روز پیش

سلام دوستان گل... این رمان هم با ۷۸ پارت با تموم شادی‌ها و غم‌ها، خنده و گریه‌ها به پایان رسید... **از تک‌تکتون ممنونم بابت بودنتون، نظراتتون، لایکاتون...**به شدت دلم براتون تنگ میشه امیدوارم به زودی بتونم با کار جدید درکنارتون باشم... **هرازگاهی حالی، احوالی ازم بگیرین که خوشحال میشم...**دوستدار شما عاطفه‌میرزائی💚 🌹 💚 🌹 و یک چالش اینکه کدوم شخصیت مورد پسندتون بود؟

نظرات رمان اعجاز دلدادگی
  • لیلی

    در پارت 780

    سلام خداقوت نویسنده جون زیبا بود وچون دوسش داشتم عرض دوسه روز همشو خوندم ولذت بردم قلمتون مانابرات آرزوی بهترینارو دارم بانوی هنرمند❤️❤️❤️

    ۲۳ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم نوش نگاهت 🌹

    ۲ ساعت پیش
  • فریبا نیسی

    در پارت 780

    سلام نویسنده عزیز همیشه پایدار باشی قلمت طلارمان جالبی بودازشخصیتهای اصلی و علی خوشم آمد

    ۱۰ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از شما، لطف دارین 🌹

    ۲ ساعت پیش
  • فائزه

    0

    واقعا رمان قشنگی بود خییلی پسندیدم، نه اغراق داشت نه مطالب مسخره😍 ارزش وقت گذاشتن داشت واقعا❤️

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم شما لطف دارین 🌹 🥹 💚 ممنونم 😍

    دیروز
  • Aysan

    در پارت 781

    و بالاخره خوشبخت شدننن ، چه همشون هم عروسی کردن و بچه به دنیا اوردن😂 خسته نباشین🤍

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین 🌹 بله 😍 😘

    دیروز
  • Aysan

    در پارت 770

    چه خوب که بالاخره اهالی عمارت تونستن با دلارام کنار بیان و خوب رفتار بکنن باهاش ، ولی چقدر دلارام و آراز تقاص سختی برای درک شدنشون از طرف بقیه متحمل شدن🥲

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 😢

    دیروز
  • سارای

    در پارت 781

    سلام و خسته نباشید عالی عزیزم ،ولی من بازم به این سرگرده مشکوک بود عاطی جونم

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام و زنده باشین😂 😂 😂گلی تموم شد سرگردم زن داشت و دلارامم سر زندگیشه و گرفتاره😅 😅

    دیروز
  • سارای

    در پارت 780

    فعلا اونور درگیرگونش هستم پارت ۵۵

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 خوش باشین 😍

    دیروز
  • پری

    در پارت 782

    واقعا عالی بود لذت بردم خسته نباشید ممنونم

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹 زنده باشین 🌹💚 🌹

    ۲ روز پیش
  • مریم

    در پارت 780

    من تازه شروع به خوندن رمان کردم که فهمیدم تموم شده خیلی زیبا بود و از اینکه تموم شد ناراحت شدم ولی خوشحالم بالاخره آراز و دلارام طعم خوشبختی رو چشیدن🥲😍از نویسنده برای نوشتن این رمان زیبا تشکر میکنم ممنونم ازتون امیدوارم رمانهای بیشتری ازتون بخونم💋❤️

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلم شما لطف دارین و تشکر، انشاالله...🌹

    ۲ روز پیش
  • Yekta

    در پارت 780

    😭چقد خوببب بوددد🫠🛐ناراحتممم تموم شد 😭💔

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢 😢 😭 😭

    ۲ روز پیش
  • MARY

    در پارت 780

    ای آراز گراز اشکمو درآوردی🥲🤣 امیدوارم یه رمان دیگه بنویسی چون قلمت مثل خودت زیباست💞 ایندفعه ترجیحا توش یاشار مریض و یاسمن سلیطه نباشن👍🏻🩴 وای علی،علی،علی،چقدر به یدونه شبیه تو توی زندگی همه نیازه، تو به عنوان دوست ب روحیه من میخوری نه این میرغضبای یُبس،باهات میشه زنگ مردمو زد فرار کرد🤣

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلی، من چهارتا رمان دیگه دارم دوست داشتین بخونین، چشم می‌نویسم.علی😎 👶 🤣 🤣 🤣 آخ عاشق اینم در بزنم فرار کنم

    ۲ روز پیش
  • MARY

    در پارت 780

    ودادمنذب رو هم خوندم ببین خیلی باحال بود👍🏻🥹 پس تو دوست خوب منی،بیا یه دیت سه نفره بزاریم زنگ مردمو بزنیم فرار کنیم🤣🤣 اولین نفریم که زنگ خودشونو می زنیم آرازه گزاره🫣🤣

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف داری... یعنی زنگ زدن و فرار کردن انقدر که هیجان داره شهربازی نداره... آره موافقم😂

    ۲ روز پیش
  • محیا

    در پارت 780

    مرسی خسته نباشی به اندازه ۱۰۰ پارت بود همیشه موفق باشی💙💙💙

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین 🌹

    ۲ روز پیش
  • محیا

    در پارت 770

    عالی بود عالی مرسی ازت💙💙💚💚

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین🌹

    ۲ روز پیش
  • نشمین

    در پارت 780

    خسته نباشی گلم

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین🌹

    ۲ روز پیش
  • یکتا

    در پارت 781

    رمان عالی بود خسته نباشی🤍

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹 زنده باشین 🌹

    ۳ روز پیش
  • مینا

    در پارت 781

    مررررررسی از رمان خوبت موفق باشی نویسنده جاااان ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😅🙏

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🥰🥰 🌹 🌹

    ۳ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟