دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اعجاز دلدادگی اثر عاطفه میرزایی

رمان اعجاز دلدادگی

  • زبان فارسی
  • 356K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 5.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اعجاز دلدادگی

آراز، خانزاده‌ای دو رگه‌ ایرانی و ترک که در کار و تجارت در کشور ترکیه فعالیت دارد و یک جورایی موفق بوده است، پس از پانزده سال گذشتن از مرگ خانواده‌اش، توسط شخصی ناشناس از رازی بزرگ درمورد حادثه‌ای عمدی، باخبر می‌شود که او را تا پای مرگ می‌کشاند. آراز با قلبی مالامال از کینه برای انتقام به ایران برمی‌گردد که در این حین متوجه می‌شود ناخواسته زندگی و آبروی دختری به نام دلارام را به نابودی و تباهی کشانده است؛ حال آراز بین دوراهی انتقام و حسی ناشناس که قلب سنگی‌اش را به لرزه انداخته است، گیر کرده است. آیا او می‌تواند در کنار انتقامی حیاتی، عشق را هم در قلب بیمارش جای دهد... ؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،
طاقت بار فراقت این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خالف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست.
(سعدی)
(به‌نام ایزد منان)
پس از فشردن دکمه‌ی سه آسانسور، روبه‌روی آینه ایستاد. یقه‌ی پیراهن خاکستری‌اش را صاف می‌کرد که نگاهش در چشمان عسلی خودش گیر افتاد؛ چشمانی که روزگاری گرم بودند و حالا سرد، بی‌رمق، گویی مدت‌ها بود روشنایی را فراموش کرده‌اند. همان‌جا پرسشی قدیمی اما همیشه سرکوب‌شده دوباره در ذهنش جان گرفت. آخرین باری که واقعاً خوشحال بود، چه زمانی بود؟ از چه روزی خنده برایش زحمت شد؟ از کجا یخ زد، از کجا زندگی‌اش ماند روی مکث؟
هیچ پاسخی نداشت و همین بی‌جوابی از همیشه بیشتر آزارش می‌داد.
صدای ضبط‌شده‌ی اپراتور آسانسور افکارش را برید. درب که باز شد، بیرون رفت و به سوی واحد مورد نظرش گام برداشت. زنگ درب مشکی‌رنگ را فشرد. پس از چند ثانیه درب باز شد. در همان ثانیه‌ی قدم گذاشتنش به داخل، صدای دست زدن‌های ناگهانی و ترکیدن چند بادکنک مثل شوکی در رگ‌هایش دوید. سر جایش میخکوب شد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش صحنه را پردازش کند. وقتی به خودش آمد، علی با آن لبخند پهن و صورت همیشه‌ بشاش جلو آمد.
- موفقیتت مبارک رئیس! مثل همیشه گل کاشتی!
چشمان آراز بر روی کارمندانی که با هیجان دست می‌زدند و شادی می‌کردند چرخید. چیزی درونش قلقلک نخورد، تکان نخورد؛ انگار شادیِ جمعی هم از سد یخ‌زده‌ی درونش عبور نمی‌کرد. با همان جدیت همیشگی پرسید:
- این بچه‌بازی‌ها چیه؟
علی، دستپاچه اما هنوز امیدوار، خندید و جواب داد:
- ای بابا آراز، یه امروز رو گوشت‌تلخ نباش دیگه.
آراز بدون توجه به تبریک‌ها، شروع کرد به قدم‌زدن به سوی اتاق مدیریت در انتهای سالن. درحالی‌که از کنار علی عبور می‌کرد بدون اینکه حتی نگاهش کند، کلامش را به زبان آورد.
- علی همین الان این مسخره بازی رو تمومش کن و همه رو بفرست سر کارشون.
علی نگاهی سرسری به جمعیت که متعجب نگاهشان می‌کردند، انداخت و به دنبال او راه افتاد و گفت:
- خداروشکر اینا فارسی بلد نیستند، آخه می‌میری یه لبخندی یه تحسینی بکنی؟ بدبختا ذوقشون کور شد، موفقیت این شرکت مال همه هست یا نه؟
وارد اتاق شد و به‌ سوی میز کاری‌اش رفت، کیف سامسونتش را بر روی آن گذاشت.
- علی تمومش کن سرم داره از درد می‌ترکه؛ بعدشم اینا برای کار کردنشون پول می‌گیرند.
علی کلافه از سرسختی رفیقش پوفی کشید و با حرص غرید:
- آراز! یه کم شل بگیر، به خدا تو باید زندانبان می‌شدی، شدی عین یه ربات!
کت خوش دوخت نوک‌مدادی‌اش را در آورد، بر روی پشتی صندلی چرخدار انداخت و سپس بر روی آن نشست و خشک و رسمی کلامش را به زبان آورد.
- همه فردا شب شام مهمون شرکت با خونواده برن رستوران همیشگی.
علی چشمان سبز رنگش را تنگ کرد و دست به کمر پرسید:
- برای این پیروزی جشن نمی‌گیری؟
- نه... .
- نه؟! آراز جان شرکت ما داره قدرت و اوج می‌گیره. می‌دونی چند تا شرکت برای این موفقیت دندون تیز کرده بودن؟
گره‌ی کراواتش را شل کرد، درحالی‌که پیشانی‌ ملتهبش را مالش می‌داد، جواب داد:
- برام مهم نیست، حالا هم لطف کن به مراد بگو برام قهوه بیاره.
سپس برای کمی آرام شدن، سرش را بر روی ساعدش که روی میز بود، گذاشت. علی سری از روی تأسف برای رفیق همیشه غمگینش تکان داد و از اتاق خارج شد. مردجوان خودش هم به این باور رسیده بود که چیزی به نام قلب و احساس در سینه‌اش نمانده بود. او حتی برای این روز که بزرگترین موفقیت کاری را به دست آورده بود، خوشحال نبود. عقیده داشت، رفیقش راست می‌گفت، او به یک ربات تبدیل شده بود، رباتی که از زندگی طبیعی دور شده بود. رباتی از جنس آراز بزرگمهر... .
***
بر روی کاناپه دراز کشیده و چشمانش را بسته بود، بلکه از شر سر دردی که گرفتارش شده بود، راحت شود. بارها به این سر دردهای گاه و بی‌گاه که
امانش را بریده بود، لعنت فرستاد. وقت شام بود و علی از آشپزخانه صدایش زد.
- آراز! بیا شام.
با یک حرکت برخاست و به آشپزخانه رفت. بر روی صندلی نشست و تکه نانی را از سبد نان برداشت در دهانش گذاشت. علی ماهیتابه‌ی حاوی سوسیس و تخم مرغ را بر روی میز گذاشت و با مزاح گفت:
- ببین علی جونت چی کرده. خدایی منو نداشتی چیکار می‌کردی؟
آراز لنگه‌ی ابروی پر و مردانه‌اش را بالا انداخت و به ماهیتابه اشاره کرد و به طعنه گفت:
- هنر کردی؟
علی چپ‌چپ نگاهش کرد، قری به گردنش داد و با لحنی زنانه کلامش را به زبان آورد.
- الهی کوفت بخوری مردتیکه؛ نکنه زیر سرت بلند شده؟ از صبح بشور و بساب و بپز، بعد آقا شب بیاد بگه هنر کردی. منم میرم خونه بابام تا حالیت بشه آقا... .
آراز لقمه‌ای که برای خودش درست کرده بود را به سمت او گرفت و گفت:
- حرص نخور، پوستت چروک میشه از چشمم می‌افتی.
علی یک‌‌مرتبه قهقهه‌ای بلند سر داد. لحظه‌ای نگاه حسرت‌وار آراز به چال گونه‌ی رفیقش افتاد، چالی که روزی آرام عاشقش بود. یک‌آن دلش پر کشید برای خواهرکش... .
- خاک تو سرت با این منت کشیدنت؛ خدا به داد دختر بخت برگشته‌ای برسه که زن تو میشه.
با کلام علی از خلسه‌ی تلخی که گرفتارش شده بود، بیرون آمد و زمزمه کرد:
- کسی قرار نیست زن من بشه.
علی با چشم درشت کردن گفت:
- آراز! باید ببرمت دکتر، احساس می‌کنم مشکل مردونه داری، مرد نیستی.
آراز لقمه‌ی دیگری برای خود گرفت و داخل دهانش گذاشت و پچ زد:
- مرض... .
علی با صورتی مملو از شیطنت درحالی‌که نمکدان را بر می‌داشت، گفت:
- آخه مگه میشه آدم به موقعیت تو از جنس ماده دوری کنه؟! ماشاالله همه چی تمومی، قد و هیکلت بیسته، قیافتم بد نیست. کلی دختر برات سر و دست می‌شکونن. اگه دوستم نبودی و باهات زندگی نمی‌کردم حتماً بهت شک می‌کردم که نکنه داری زیر آبی میری.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اعجاز دلدادگی

عاطفه میرزائی : ۳ ماه پیش

سلام و ادب، به دوستان گلم... .
عزیزان رمان جدیدم با عنوان **«اعجازِ دلدادگی»** در **دنیای رمان** منتشر شد. 
این رمان اولین کار و تجربه ی جدیِ من در نوشتن رمان بود. راستش، حس کردم جای این داستان در دنیای رمان خالیه.  این داستان با یکم تغییر تو لحن و بیان، بازنویسی شده و در اختیار شماست.
**داستانم یک عاشقانه ی ناب، همراه با انتقام حیاطیه... با تمام تلخی ها، شیرینی ها و اتفاق هایی که تا پایان رهاتون نمی کنه. مطمئنم از خوندنش پشیمون نمی شید**
📌 رمان به صورت  **رایگان** منتشر می شه، اما بنده خواستم با مهربونی شما سهم کوچیکی برای آرامش «فرشته هایی» که با بیماری سرطان دست وپنجه نرم می کنند داشته باشیم. 
اگه هر عزیزی در حد توانش بتونه مبلغی برای **(محک)** واریز کنه، از صمیم قلب سپاسگزارم. 
اما اگه هم کسی نتونست **فدای سرتون** به نیت خیرتان تا **پارت آخر** رمان، همچنان رایگان و بی منت در دسترستون خواهد بود. ❤️
و یادتون نره عزیزان حتماً **نظراتتون** رو برای من بنویسید. منتظر تک تک حرف هاتون هستم. 
و هر چقدر **کامنت ها بیشتر** باشه، **پارت های هدیه** هم بیشتر خواهد بود. دوستدار شما عاطفه میرزائی❤️

نظرات رمان اعجاز دلدادگی
  • Mary

    0

    به شدت رمان های خانم میرزائی رو پیشنهاد میکنم که بخونن همه.. همه چیز رمان هاشون به اندازه ست نه چیزی اضافه بیان شده که خسته کننده بشه داستان و نه کم و کاستی ای داره که احساس خلأ ایجاد کنه. ممنون از نویسنده عزیز برای رمان زیباتون♡

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام وای گلم با خوندن این کامنت هزاران پروانه تو دلم به پرواز در اومدن من واقعا از شما باید ممنون باشم که همراهم بودین و رمانام رو میخونین 🌹🌹🌹 🥹 💚 💚 🌹 🌹 این یعنی قوت قلب💚💚💚🥹🥹🥹

    ۲ روز پیش
  • Mary

    0

    امیدوارم همیشه قلمتون مانا باشه و بنویسید و ما از قلمتون لذت ببریم💕🎀

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین گلم، ممنون از محبتت... 💚🌹

    دیروز
  • Mary

    0

    چیزی که خیلی نظرم رو جلب کرد این بود که دلارام خیلی مظلوم بود ولی ظلم اصلی از طرف آراز نبود و فکر میکنم خیلی رمان رو متفاوت کرده بود

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️💚💚💚💚🌹🌹🌹🌹

    ۲ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 580

    رفتار اراز خیلی غیرمنطقی داره میشه دلارامم وقتی اراز بوسیدتش باید میزد تو گوشش هرچقدرم یذسمن بد باشه بازم یک زنه و اینکار دلارام نسبت به اون خیانت محسوب میشه و جدای از اون یکمی عزت نفس داشته باشه و به ارازی که حالا به هر دلیلی پسش زده محل نده

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    حق👌👌

    ۳ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 571

    ای کاش دلارام از این عمارت بره و انقدر دم دستی برا پسره نباشه ارازم هی بدوعه دنبالش دلمونخنک بشه

    ۳ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 560

    الان که اراز با دلارام بهم زده چرا هی میره سراغش؟ با اینکار دختررو اذیت میکنه و دلارام و گلی و خسرو یه جورایی عاذی برخورد میکنن نباید جلوی *** اراز و دلارامو بگیرن؟ هرچی باشه اون الان متاهل به حساب میاد

    ۳ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 510

    دوست دارم از اینجا دیگه دخترمون قوی و مستقل بشه

    ۴ روز پیش
  • آتاناز

    0

    عاطفه جون رمان جدیدت که استوریشو می زاری پس کی منتشر میشه من دیگه نمیتونم صبر کنم

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عزیزم تو صف منتشر شدنه به زودی زود میاد گلی😍😍😍

    ۴ روز پیش
  • آتاناز

    0

    ❤️❤️❤️پس بی صبرانه منتظرم

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    باعث افتخاره🙏🌹🥹

    ۴ روز پیش
  • آتاناز

    1

    سلام دوستان دلم واسه آراز ودلارام جونم تنگ شده بود گفتم بیام ببینمشون

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم دل منم برای شما تنگ بود. خوبین؟ 🌹🥹

    ۴ روز پیش
  • آتاناز

    0

    مرسی عشقم خوب خوب شما خوبین ❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شکر منم خوبم گلم.

    ۴ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 190

    زنیکه بچشو خوب بزرگ و تربیت میکرد که این بلا سرش نیاد کم کاریو خودشونو گردن کسی میندازن؟ دلم میخوادریز ریزشون کنم

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂

    ۴ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 200

    مثلا بهش میگن آقا بزرگ ثروتمند منطقه و ادم بزرگیه نباید حداقل اونجور که توقع میره بزرگانه رفتار کنن؟ قصد هتک حرمت به یه دختر و دارن و دو قورت و نیمشون هم باقیه؟

    ۴ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 180

    دوست ندارم دلارام بره عمارت اونجا با وجود یاسمن چندش و یاشار و مامان و باباشون.. اذیت میشه

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹🥹

    ۴ روز پیش
  • پروانه

    در پارت 151

    فقط من از یاسمن متنفرم؟ 😂 اصلا وایب خوبی نمیده

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نه گلم خیلیا متنفر بودن😂🥹🥴🥴

    ۴ روز پیش
  • Arikho

    در پارت 691

    همه بدبختی های دلارام تقصیر آرازه آراز خیلی خودخواهی کرد سره این دختر بخاطر انتقامش، زندگی دلارامم خراب کرد و به این روز انداختش باید حقیقتو از اول بهش میگفت

    ۱ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹👌

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 780

    بی نظیر بود خیلی خوب بودد

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹 ممنون

    ۲ هفته پیش
  • هانی

    در پارت 780

    ممنون از نویسنده عزیز رمان خیلی خوبی بود لذت بردم واقعا✨

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت، لطف کردین

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟