به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و پنجم :
***
با صدای خندههای طناز و هستی در اتاق شور زندگی در فضای خانه پیچیده بود. همان صداهایی که گویی تمام غبار سخت و روزهای خاکستری را از روح طلا شسته بود. طلا با حضورش در خانه شادی و امید را، به عنوان عیدی، به یکیک آجرهای این خانه هدیه کرده بود.
- طلا جان!
صدای گرم مادر، رشتهی افکارش را گسست. سر چرخاند و با لبخندی که از ته دل جان گرفته بود، جواب داد:
- جانم مامان!
اکرم با نگاهی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینم حرفیه. ولی کارشو بذاریم روی دوست داشتن چون جون فردین تهدید شده بود و طلا هم با ترس از اون روزایی که پیش مافیا بودن عقب کشید
۲ روز پیششادان
0راستش من زیاد خوشم نیومد یهو با رفتن طلا اکرم کلا از این رو به اون رو شد .. نمیدونم کاش حداقل اکرم حداقل پیش یه روانشانسی چیزی میرفت چون معلوم بود رفتاراش ناشی از غمی که یه باره به جون زندگیش افتاد .. ولی اینکه یهو این حجم محبت ازش میبینیم خیلی یهویه اصلا عادت ندارم
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقت کرده باشی قید شده بود اکرم یه مادر متعصب هستش بعد مرگ طاها بدتر شد چون یه مادر پسر دوست بود
۲ روز پیششادان
0چقد بابت هما خوشحالم ..مبارکشون باشه.. آرش هم خیلی پایه اس بهم میان..
۲ روز پیشNeda
0چه پارت عاشقانه و احساساتی واقعا عالی بود مرسی نویسنده جان
۳ هفته پیشasal
0گیلیلیی و بلاخرهه
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂🤩🤩
۳ هفته پیشمری
0آفرین ک سر عقل اومدی باریکلا دیگ دوباره دیوونه نشیا همینطوری عاقل بمون تو و فردین سهم همین مال همین عشق همین باید برا هم بمونید اینو روزی سه بار دیکته کن تا یادت بمونه
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سه بار کمه روزی ده بار😅😅
۳ هفته پیشمری
0دقیقاً 🩵💎😁😁
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بشه مشق هرشبش...
۳ هفته پیشمهسا
0آی خدا .. منم از اینا میخوام.. خانم نویسنده، دیدی چیکار کردی؟ اون از عشق آراز اینم از عشق فردین.. حالا من همچین مرد عاشقی از کجا گیر بیارم؟
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم معذرت میخوام 😂😂😂😂 پیدا کنم خبرتون میکنم 😂
۳ هفته پیشمحیا
0خوشحالم براشون ولی خدا کنه رمانتون به این زودیا تموم نشه خیلی عالی ودلنشینه
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزم 😍
۳ هفته پیشLeila
0چقد این پارت قشنگ بود آخه 😊🤗 خدانکشتت هما تورم بفرستیم حجله راحت میشیم😄😄 .. عالی بود نویسنده جان عالی🙏🌹
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هما🥴🥴🤣🤣 ممنون گلی 🌹
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0ولی کاش طلا به جای یهو دوباره دوست دارم و این حرفا یه معذرت خواهی میکرد از فردین .. با بچه بازی هاش و خودسری هاش همه چی رو بهم ریخت بعدم طلبکار شد و رفت و حالا فردین ادم خوبیه چیزی نمیگه دلیل نمیشه طلا هم اینقد فرصت طلب باشه ..