دوست داشتی؟
رمان عاشقانه سان آی اثر عاطفه میرزائی

رمان سان آی

  • زبان فارسی
  • 42.4K 👁
  • 1K ❤️
  • 170 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سان آی

نه! او آدمی از جنس‌ خواستن‌های اجباری نبود. نشد و نتوانست بماند پای زندگی پر تنشش. اویی که گذشت و تن داد به خفت و خواری؛ اما نماند تا شاهد به تاراج رفتن آرزوهایش باشد. در راه غربت، تجارب تازه‌ای را کسب کرد: خواستن و دلدادگی، جدال و تمنا. او به پای خواستنش ماند و در روزهای‌ سخت پا پس نکشید.

پارت اول

مقدمه:
بخواه مرا که برای خواستنت قلبم را به تاراج گذاشته‌ام. بخواه مرا که از غربتی دیگر برای ماندن کنارت آمده‌ام. من از جنس و تبار توی دلبر نبودم؛ اما ماندم به پایت با جان و دل و تمام خواسته‌هایم.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
(حافظ)
{ به نام بی‌نیاز عالم آرا }
با پتک بزرگی که در دستان قوی و تنومندش بود، ضربات محکمی بر روی تکه‌ آهن گداخته شده در آتش کوره، می‌کوبید. هوای دکان آهنگری که دیوارهایش سیاه و دوده گرفته بود، کم از جهنم نداشت. عرق از سر و رویش سرازیر بود. ابروهای کشیده و پرپشت مشکی‌اش درهم بودند و جدی و خشک بودن او را بیشتر به رخ می‌کشیدند.
- آی پسر، دست از کار بکش وقت نیم‌روزه.
با صدای بم و خش‌دار ابراهیم‌ آهنگر دست از کار کشید و تکه‌ی آهن را میان سطل چوبی سیاه رنگ پر از آب فرو کرد. صورتش را کنار کشید تا بخار ناشی از برخورد آهن داغ و آب به صورتش نخورد. با یک حرکت پتک را بر روی سکوی سنگی کنار کوره انداخت. پارچه‌ی یزدی قرمز رنگ بسته شده‌ بر روی موهای لَخت زغالی رنگش را باز کرد و با همان عرق را از سر و رویش گرفت. تا سر برگرداند با دلبرکی روبه‌رو شد که چند ماهی اسیر آن چشمان عسلی‌رنگ، که گویی ظرفی از عسل درون آن‌ها بود، شده بود. قلبش به تکاپو افتاد و تپشش به هزار رسید. دخترک با اخمی که به صورت سفید مهتابی مانندش آورد، از او روی گرفت و رو به آقاجانش آرام و نجیبانه لب زد:
- آقاجان کاری نداری، من برم؟
چشمش به دخترک بود و گوشش به ابراهیم که در جواب دختر نازپرورده‌اش، گفت:
- نه، برو خدا به همراهت!
نفس حبس شده‌ در سینه‌اش را بیرون داد و نگاهش را از آن دخترکی که گویی پدر کشتگی با او داشت گرفت و به‌سوی بقچه‌ی سفید رنگ خود که بر روی سکوی انتهای دکان بود، رفت. چنگی به بقچه زد و آن را برداشت. با یک قدم بلند خود را به سفره‌ی پهن شده ابراهیم آهنگر رساند و چهارزانو نشست. بوی غذای منیرخانم همچون همیشه بی‌نظیر بود و معده‌ی خالی او را که یک ساعتی از شدت ضعف به صدا درآمده بود را تحریک کرد. بقچه‌ی خود را باز کرد. جز سه تخم‌مرغ محلی آب‌پز و چند تکه نان لواش چیزی نبود.
- چندبار بهت بگم تو نمی‌خواد نان‌چاشت بیاری؟ اهل خونه برای من هر چی بذارن سهم تو رو هم می‌ذارن.
نگاهش را به صورت ابراهیم دوخت. با این‌که صورتش با آن ابروهای پرپشت سفید و سبیل‌های چخماقی جوگندمی جدی بود؛ اما پشت آن نگاه میشی‌اش محبت خاصی نهفته بود. مشغول پوست کندن یکی از تخم‌مرغ‌ها شد و زیر لب گفت:
- خدا بیشترش کنه!
ابراهیم نصف رشته‌پلوی داخل قابلمه‌ی روحی را میان بشقاب لعابی ریخت و مقابلش گذاشت و مقداری کشمشِ مخلوط با گوشت سینه‌ی مرغ محلی را روی غذایش ریخت.
- بخور، تخم‌مرغ برای جوونی به قد و بالای تو نان‌چاشت نمیشه.
زیاد اهل حرف زدن نبود. تکه‌ای نان برداشت، بر روی پلویش گذاشت و مقداری از غذا را برداشت و شروع به خوردن کرد. ابراهیم بعد از یک سال هنوز سر از رفتارهای این پسر درنمی‌آورد که هیچ یک از کارهایش به پسری از تبار رعیت نمی‌خورد. در سکوت غذایشان را خوردند. ابراهیم آخرین لقمه‌اش را خورد، زیر لب خدا را شکر کرد و به‌سوی سکوی انتهای دکان رفت و دراز کشید. جمع کردن سفره‌ همیشه پای او بود. ظرف‌ها را روی پارچه سنتی قهوه‌ای رنگ، تلنبار کرد و بقچه را بست.
- هامون! من می‌خوام چرت بزنم. تو هم بعد از رفع خستگی، شروع کن به قالب زدن نعل‌ اسب‌ خان.
بی‌حرف سری تکان داد. بقچه‌‌ی ابراهیم را به میخ جلوی ورودی دکان آویزان کرد و از دو پله‌ی کوتاه و باریک مقابلش پایین آمد. هوای تازه و تمیز را به ریه‌هایش کشید و خیره به ساختمان قدیمی رنگرزی روبه‌رویش روی سکویی که در نزدیکی بود، نشست و پای راستش را بغل کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 20 درصد تخفیف

تخفیف ?

فقط تا 7 روز دیگر ( تا پایان روز پنجشنبه ۰۱ مرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سان آی
  • فاطمه

    در پارت 10

    قسمت اولش که جالب بود بقیشو نخوندم هنوز

    ۱ ماه پیش
  • مژگان

    در پارت 711

    عالی بود ازش یه فیلم خیلی توپ در میاد موفق باشی نویسنده جان🩷

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون، اتفاقا دوست دارم به یه فیلم تبدیل بشه ولی عواملش رو نمیشناسم🙃 🤣

    ۲ ماه پیش
  • مژگان

    در پارت 330

    یعنی چه فتنه ای بپامیکنه؟

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ادامه بدین برای خوندن

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 180

    واااای ابراهیم میدونهههه

    ۴ ماه پیش
  • افول

    در پارت 180

    عالی بود نویسنده قلمت همیشه مانا

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون🌹

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 710

    خیلی قشنگ بود ، دوست داشتم ، قلمتون مانا

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از شما لطف کردین🌹

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 710

    تشکر فراوان نویسنده جان بابت قلم دلنشینت❤️🍀کلی عشق و احترام آموختیم تو این رمان به جان شازده

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عزیزمی مهنازخانم گل، ممنون که وقت ارزشمندت رو برای خوندن رمانم گذاشتی😍خسته نباشی. خوشحال میشم کارای دیگم رو هم بخونی🌷

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 460

    من فقط اشک بخاطر هامون💔❤️ 🩹

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 470

    وااااای چقدر خووووب

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 400

    چه خانواده پرمحبتی البته غیر آقاخان

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 210

    کنجکاو راز هامون شدم والا

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    کم مونده به رازش پی ببرین😉

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 200

    بیچاره سان آی

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 160

    خییییلی جالب شد!!

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 90

    اوووو عشق جدید!!

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷😊😅

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 80

    چه شود این ماااجرا!!!

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 60

    خیلی جالب شد😁😍👌

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 20 %
هنوز عضو رمان نشدی؟