خلاصه رمان عاشقانه سان آی
نه! او آدمی از جنس خواستنهای اجباری نبود. نشد و نتوانست بماند پای زندگی پر تنشش. اویی که گذشت و تن داد به خفت و خواری؛ اما نماند تا شاهد به تاراج رفتن آرزوهایش باشد. در راه غربت، تجارب تازهای را کسب کرد: خواستن و دلدادگی، جدال و تمنا. او به پای خواستنش ماند و در روزهای سخت پا پس نکشید.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سان آی - پارت 71
*** وسایلش را درون کیف طبابتش گذاشت و درب آن را بست و بر روی صندلی چوبی کنار پنجره اتاق نشست. خسته بود و برای رفع خستگی چشم بر روی هم گذاشت. با باز شدن درب اتاق و پیچیدن بوی عطر گلمحمدی در فضا، چشمانش را گشود. - خسته نباشی شازدهجانم! با دیدن او تمام خستگیاش دود شد و به هوا رفت. لبخند جاندا...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 70
*** با هیجان و حالی وصفناپذیر روبهروی دخترعموی اخمآلودش که گویی زهر نوشیده بود، ایستاد و او را برای بار چندم برانداز کرد. پیراهن پر چین مخملی فیروزهای رنگ و آرخالق( نوعی کت زنانه یا بالا پوش زنانه) گلدوزی شدهی سرمهایرنگ خوب به تنش نشسته بود و کمر باریک و بدن بینقص او را به رخ میکشید و ...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 69
*** آخرین لیوان آب را داخل کوزه ریخت و آن را دو مرتبه از آب چشمه پر کرد و جرعهجرعه از آب سرد و گوارا نوشید. با برخورد سنگریزهای به کوزهاش لیوان را پایین آورد. نگاهش به مرد جوان غریبهای افتاد که آنسوی جوی آب با چشمان زاغش وقیحانه درحالیکه گوشههای سبیل چخماقیاش را به بالا تاب میداد، نگ...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 68
*** گلاب آب باقیماندهی داخل کوزه را به پای بوتهی گلمحمدی خشکیدهی بالای مزار سهراب ریخت و رو به منیر و سانآی که با چشمان خیس محو سنگ مزار بودند، گفت: - پاشین بریم، هوا سرده. منیر آب بینیاش را با دستمال ابریشمی سفیدش پاک کرد و با صدایی که از شدت گریه بم و گرفته شده بود، گفت: - شما برین،...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
مژگان
در پارت 711عالی بود ازش یه فیلم خیلی توپ در میاد موفق باشی نویسنده جان🩷
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون، اتفاقا دوست دارم به یه فیلم تبدیل بشه ولی عواملش رو نمیشناسم🙃 🤣
۲ ماه پیشمژگان
در پارت 330یعنی چه فتنه ای بپامیکنه؟
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ادامه بدین برای خوندن
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 180واااای ابراهیم میدونهههه
۴ ماه پیشافول
در پارت 180عالی بود نویسنده قلمت همیشه مانا
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون🌹
۲ ماه پیشسحر
در پارت 710خیلی قشنگ بود ، دوست داشتم ، قلمتون مانا
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما لطف کردین🌹
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 710تشکر فراوان نویسنده جان بابت قلم دلنشینت❤️🍀کلی عشق و احترام آموختیم تو این رمان به جان شازده
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزمی مهنازخانم گل، ممنون که وقت ارزشمندت رو برای خوندن رمانم گذاشتی😍خسته نباشی. خوشحال میشم کارای دیگم رو هم بخونی🌷
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 460من فقط اشک بخاطر هامون💔❤️ 🩹
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 470وااااای چقدر خووووب
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 400چه خانواده پرمحبتی البته غیر آقاخان
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 210کنجکاو راز هامون شدم والا
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
کم مونده به رازش پی ببرین😉
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 200بیچاره سان آی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 160خییییلی جالب شد!!
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 90اوووو عشق جدید!!
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷😊😅
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 80چه شود این ماااجرا!!!
۴ ماه پیشمهناز
در پارت 60خیلی جالب شد😁😍👌
۴ ماه پیش

فاطمه
در پارت 10قسمت اولش که جالب بود بقیشو نخوندم هنوز