پارت دوم :

***
پس از اینکه شبی سخت و دردمندی را سپری کرد، صبح هنگامی که هنوز اعضای خانواده در خواب بودند، پس از اینکه بوسه‌ای بر پیشانی پدرش زد و جانی تازه بر وجودش تزریق شد، خانه را با آرامش ترک کرد و به سوی بیمارستان راه افتاد. در مسیر، قبل از رسیدن به محل کارش، شیر و کیکی خرید تا به عنوان شامی که نخورده بود و صبحانه‌اش از آن استفاده کند. درحالی‌که در حیاط با آرامش راه می‌رفت و کیکش را می‌خورد، لحظه‌ای نگاهش به شخصی افتاد که سریع و شتابان وارد بیمارستان شد. چقدر او شبیه کسی بود که روزی خالصانه عشقش را نثار او کرد، مردی که حالا فرسنگ‌ها از او و دنیایش دور بود و حرمت عشق و عاشقی را شکسته بود. دخترک کلافه بود از روزی که با یاد آن مرد منفور شروع شده بود. سلانه‌سلانه وارد بیمارستان شد. پس از تحویل شیفت و تعویض لباسش به محض اینکه وارد ایستگاه پرستاری شد، با همکار همیشه بشاشش روبه‌رو شد.
- سلام طلا‌بلا.
لبخند کم‌جانی زد و پچ زد:
- سلام سحرجان.
سپس بر روی صندلی نشست تا چارت پرونده‌های روی پیشخوان را مرتب کند.
- دیروز چرا نموندی با هم بریم؟
نیم‌نگاهی به سحر انداخت و جواب داد:
- چون مسیرمون یکی نیست، بعدشم خداحافظی کردم دیگه.
سپس نگاهی به مانیتور پیش رویش که به بخش بیماران احاطه داشت کرد. سحر چشمان ریز تیره‌اش را جمع کرد، کمی با دقت به صورت دمغ او چشم دوخت و پرسید:
- چیزی شده؟
طلا سرش را به طرفین تکان داد و پچ زد:
- نه.
سحر نگاهی به اطراف کرد و سپس با احتیاط کلامش را به زبان آورد.
- نویدمحمودی پیگیر اینه شیفتش رو باتو یکی کنه.
- دیوونه‌ست که می‌خواد شیفت لانگ بگیره.
سحر خندان کلامش را زبان آورد.
- خب عاشق و دیوونست دیگه.
طلا شانه بالا انداخت و گفت:
- دیروز دیدمش، گفتم که تا عید هیچ جوابی براش ندارم.
سحر دستانش را بر روی پیشخوان گذاشت، کمی به سمت او خم شد و پرسید:
- احتمال داره جوابت بله باشه؟
طلا از جایش برخاست و پچ زد:
- به خدا نمی‌دونم.
- به نظرم انتخاب خوبیه می‌تونی بهش فکر کنی.
با لبخندی محو پچ زد:
- حتماً.
- راستی دخترا، بچه‌ها میگن دیشب پزشک جدید اومده، همون دیشب جلسه معارفه داشتن. میگن آلمان فوقش رو گرفته.
نگاه طلا و سحر به سمت تینا که با لبان آویزان کلامش را بیان کرده بود، کشیده شد. طلا با ابروهای بالا رفته پرسید:
- دکتر حسنی رفت؟
تینا درحالی‌که نگاهی تیزبین به مانیتور پیش رویش داشت، جواب داد:
- آره بابا. همون دیشب خداحافظی کرده. مردک وقتی زن و بچه‌دار شد به کل اخلاقشم عوض شد.
سحر چینی به بینی قلمی‌اش داد و پچ زد:
- تو هم ازدواج کنی عوض میشی.
- تو برام شوهر پیدا کن، باور کن قول میدم عوض نشم.
طلا با لبخند نگاه از دو همکارش که بحث داغی را پیدا کرده بودند، گرفت و برای کنترل و چک کردن وضعیت بیمارها به قصد رفتن به بخش سی‌سی‌یو از آن‌ها دور شد. از درب گذشت، اما گویی نه از یک درب معمولی، بلکه از مرزی میان دو جهان. ورود به سی‌سی‌یو برای او همیشه شبیه به شیرجه زدن در آب‌های یخ بود. شوکی که تمام سلول‌های بدنش را منقبض می‌کرد. نگاهش بی‌اختیار روی مانیتورها چرخید. خطوط سبز رنگی که بالا و پایین می‌شدند، تنها نشانه‌های زنده بودن آدم‌هایی بودند که تمام دنیایشان در همین اتاق خلاصه شده بود.
صدای منظم مانیتور همچون ضربان قلب اتاق در فضای سی‌سی‌یو می‌پیچید. نور سفید و سرد سقف بر صورت بیمارها افتاده بود و همه چیز را بی‌روح‌تر از قبل جلوه می‌داد. طلا در کنار تخت پنج ایستاده بود، مشغول تنظیم پمپ انفوزیون و چک کردن علائم حیاتی آن بیمار بود که دقایقی پیش دچار آرتمی(نامنظمی ضربان قلب) شده بود. دستکش‌هایش را محکم‌تر بر روی انگشتانش کشید و برای چند ثانیه، با نگاهی متمرکز به صفحه‌ی مانیتور، تلاش کرد تمرکزش را حفظ کند. پرونده‌ی کنار تخت را برداشت و به آن خیره شد. خستگی در وجودش موج میزد. نه فقط از شیفت‌های طولانی، بلکه از فشارهای روزهای اخیر، از صحبت‌های مادرش که هنوز در گوشش زنگ میزد و از زخمی که هرچه زمان می‌گذشت، عمیق‌تر می‌شد.
در همین حین، صدای باز شدن درب بخش توجهش را جلب کرد. ناخواسته سرش را بلند کرد و چشمش به مردی جوان افتاد که وارد شد. مردی که با بقیه فرق داشت. نه عجله داشت، نه هیجان، نه آن نگاه شتاب‌زده‌ای که برخی پزشکان در هنگام ورود به سی‌سی‌یو دارند. او آرام و مطمئن گام برمی‌داشت. گویی کاملاً با محیط آشناست و همه جزئیات را در ذهن خود ثبت کرده است. طلا لحظه‌ای فقط به او خیره شد. قد بلند و شانه‌هایش صاف و محکم بود، لباس فرم تیره‌اش بر تنش بیش از حد مرتب به نظر می‌رسید. صورتش جدی و نگاهش به اتاق طوری می‌چرخید که گویی هیچ چیز را از قلم نمی‌اندازد. چشمان تیره‌اش آرامشی خاص داشتند. آرامشی که بیش از هر چیز دیگری آدم را بی‌قرار می‌کرد.
او به تخت بیمار آرتمی نزدیک شد، نگاهی دقیق به مانیتور انداخت و سپس پرونده را از دست طلا گرفت. حرکتی که نه بی‌احترامی داشت و نه صمیمیت، بلکه محکم و حساب‌شده بود. انگشتانش برای لحظه‌ای نزدیک به انگشتان طلا بودند و همین تماس کوتاه سبب شد تا طلا به سرعت نگاهش را بدزدد و آرام پچ بزند:
- سلام.
پزشک جوان بدون اینکه مستقیم به او نگاه کند، کلامش را به زبان آورد.
- سلام، چرا ضربان نامنظمه؟ به نظر می‌رسه افت فشار داشته. از کی این افت شروع شده؟
صدایش پایین و کنترل‌شده بود. گویی بیشتر عادت به دستور دادن دارد تا حرف زدن. طلا که هنوز از حضور ناگهانی او کمی جا خورده بود، با آرامش جواب داد:
- چند دقیقه پیش دچار آرتمی شد. داروش رو هم طبق دستور تزریق کردم.
مرد جوان این بار سرش را کمی بالا آورد و نگاهش را به صورت طلا دوخت. نگاهش آنقدر ثابت بود که طلا حس کرد برای یک لحظه، تمام صداهای محیط خاموش شدند. در نگاهی که رد و بدل شد، چیزی وجود داشت که نمی‌شد به راحتی نامش را فهمید. نه مهربانی، نه بی‌تفاوتی کامل، بیشتر شبیه مردی بود که چیزهای زیادی را دیده، چیزهای زیادی را پنهان کرده و حالا فقط از روی عادت، همه چیز را کنترل می‌کند. طلا ناخودآگاه نفسی عمیق کشید. عجیب بود. از همان ابتدا حس کرده بود که این مرد از آدم‌های معمولی نیست، اما نوعی سکوت و اطمینان در او وجود داشت که طلا را به فکر فرو برد. پزشک جوان پرونده را بست و آن را به سمت دخترک گرفت و با لحنی کوتاه گفت:
- بقیه بیمارا چی؟
- من تازه شیفت رو تحویل گرفتم، ولی همه شرایط نرمالی دارند.
- من دیشب با شرایط دارویی دکتر حسنی آشنا شدم. فعلاً مراقب این بیمار باشین و تا ببینم باید دوز داروهاش را تغییر بدم یا نه. من تا نیم‌ساعت دیگه برمی‌گردم. اگه دوباره دچار آرتمی شد، خبرم کنین.
سپس از کنار طلا رد شد، نه سریع و نه کُند، بلکه به طرز خاصی که عطر تلخ و خنکش چند لحظه در هوا ماند و با بوی الکل و دارو درهم پیچید.
طلا همان‌جا ایستاده و نگاهش به طور ناخودآگاه به پشت سر مردجوان دوخته شد. رفتار او عجیب ذهن دخترک را به خودش درگیر کرد. طلا کلافه نگاهش را از مسیر رفتن پزشک‌جوان گرفت و پچ زد:
- پس دکتر جدید اینه... ؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    بَه بَه امیدوارم روزای خوب از راه برسن

    ۳ هفته پیش
کپی شد!