دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اشق اثر عاطفه میرزائی

رمان اشق

  • زبان فارسی
  • 104.7K 👁
  • 1K ❤️
  • 504 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

صنم، معشوقه‌ای پنهان، پس از سه سال و نیم سختی و رنج، بالاخره کمی آرامش پیدا کرده است، اما ناگهان، یک فرد ناشناس او را به مدت یک شبانه‌روز می‌دزد. این اتفاق به شدت او را تحت فشار قرار می‌دهد، اما او با این درد به خوبی کنار می‌آید. تا اینکه افرادی وارد زندگی‌اش می‌شوند که میانه‌ی خوشی با آن‌ها ندارد، اما صنم طی یک اتفاق برای حفظ میراث بازمانده از اجدادش مجبور می‌شود با این افراد سازگاری کند؛ پس از آن زندگی‌اش وارد مسیری جدید و عجیبی می‌شود. حال صنم مجبور است با این وضعیت جدید رو به رو شود و به دنبال راهی برای بازگشت به زندگی عادی‌اش باشد. داستان او درباره تجربه‌ی عشق، اجبار و خشم، امید و جستجوی آرامش در میان سختی‌هاست.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
در دنیای پرآشوب و پر از تضادهای زندگی، عشق به عنوان نوری در تاریکی‌ها درخشیده و انسانی را به انسانی دیگر پیوند می‌زند. عشق (اِشق) سفر روح‌نوازی است به اعماق دل و احساسات، قصه‌ای از دو انسان که در میانه‌ی چالش‌های زندگی و با وجود تمام ناملایمات، به جستجوی معنا و ارزش‌های واقعی عشق می‌پردازند.
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم
(سعدی)
{ به‌نام ایزد منان }
با احساس توقف ماشین، گوش‌هایش تیزتر و حس ششمش به‌طرز عجیبی فعال‌تر شد. سردرگم و درمانده، سر سنگین شده‌اش را به‌طرفین تکان داد. باز هم تنها صدای یکنواخت سیستم موتور ماشین به گوشش رسید. گویی در برزخی مبهم گرفتار شده بود. آب دهانش را که همچون کویر خشک شده بود، به سختی قورت داد و ناگهان قلبش دوباره به تپش نامنظم درآمد. به‌ محض اینکه صدای باز شدن درب سمت چپ ماشین به گوشش رسید، نسیم خنکی به درون اتاقک ماشین وزید و روحی از هوای خفقان‌آور و عطر تلخ و سردی که بر فضا غالب بود، آزاد کرد. با کنجکاوی، صورتش را به‌سمت چپ چرخاند، به محض اینکه تصمیم داشت خود را به آن‌سو بکشد، در یک آن تن بی‌جانش از سمت راست در آغوشی به گرمی آتشفشان کشیده شد. آغوشی بیگانه که طی ۲۴ ساعت گذشته، میزبان او بود. برای لحظاتی ضربان قلبش به‌ طرز ناگهانی ایستاد. با حس هرم نفس‌هایی که از پشت روسری مشکی‌اش به گوشش می‌خورد، موی بدنش سیخ شد و عرق سردی بر روی ستون فقراتش نشست و جمع شد. هر چه دخترک در خود جمع می‌شد، هیبت آغوش سفت و سختی که در آن محصور شده بود، تنگ‌تر می‌شد. با تمام وجودش تلاش کرد و لب زد:
- و… و… لم ک… ک… ن.
صدای بوییده شدن حریصانه‌ی رایحه‌ی تنش از جانب شخصی که در آغوشش اسیر بود، به وضوح به گوشش رسید. گویی صیادش قصد داشت تمام رایحه‌ی عطر گل تن او را برای همیشه در ریه‌هایش نگه دارد. هنوز در شوک و حیرت از این موقعیت بود که حصار دورش باز شد و دستی از سمت چپ بازویش را گرفت و او را آرام و با احتیاط به بیرون کشید. با برخورد هوای خنک بهاری به صورتش، کمی از التهاب روی تبدارش کاسته شد. پس از اینکه پارچه‌ی دور دستانش به‌ دست شخص بیگانه باز شد، گیج و حیران، سرش را به‌طرفین چرخاند.
- من… ک… کجام؟
جوابی نیافت و با صدای بسته شدن درب ماشین هم‌زمان با جیغ لاستیک‌های آن، اخم به ابروهای هشتی دخترانه‌اش نشاند. سپس دستان آزادش را بالا آورد و چشم‌بند مشکی را که بر روی چشمانش سنگینی می‌کرد، پایین کشید. با تابش تیرک‌های آفتاب تیز ظهر به صورتش، جام عسلی چشمانش در پشت پلک‌های متورم و سوزانش پنهان شد. دستش را به‌ حالت سایه‌بان بر روی پیشانی کوتاهش گذاشت و به اطراف نگاهی انداخت.
از دیدن مکان آشنا، شادی وصف‌ناپذیری در وجودش شعله‌ور شد. گویی دروازه‌ی بهشت به رویش باز شده بود. خوشحال شد و نمی‌توانست باور کند که دوباره به این محل و افرادش بازگشته است. هر ساختمان و خانه‌ای که در اطرافش می‌دید، نوید آزادی‌اش را می‌داد. لحظه‌ای به این اندیشید که شاید تمام این چند ساعت را خواب بوده و در اسارت کابوس گرفتار شده و حال از خواب بیدار شده بود. چشمش به کیف دوشی کوچک مشکی‌اش که کنار پایش بود، افتاد. خم شد و کیف را برداشت و سریع محتوای درونش را بررسی کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان اشق

  • نیلی

    در پارت 830

    سلام عاطفه جان این رمانتونم مثل باقی رمانهاتون عالی بود❤️

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانم رو دوست داشتین 🥹

    ۲ ماه پیش
  • زهرام

    در پارت 830

    دمت گرم عاطفه جان واقعا قلمت زیباست و ارزش خواندن داره و خیلی لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم 🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • شهلا

    0

    عالی بود ،من که خیلی از محتوای داستان لذت بردم موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون از نگاه گرمتون، لطف کردین گلم🌹

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 830

    خیلی قشنگ بود ، قلمتون مانا

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون گلی، لطف دارین🌹

    ۵ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 830

    خدا قوت عزیزم رمان قشنگی بود

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشی گلی، لطف کردین🌹

    ۵ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 670

    خدا قوت رمان قشنگیه من چون تا اینجای رمان رو پشت هم خوندم نشد نظر بذارم فقط یه سوال برام پیش اومد پریچهر چی شد اونکه با ماشین خودش رفته بود !!

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون، عزیز پریچهر سری قبل با ماشین خودش رفته بود این سری با ماشین البرز بودن گلی

    ۵ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 831

    خیلی خیلی زیبا بود خداقوت

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون، زنده باشین. 🌹

    ۵ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 831

    قشنک بود مثل همیشه.یه خسته نباشید جانانه بهت عاطفه جوون خدا قوت.انشاالله با رمان جدیدت بیشتر بدرخشی .موفق باشی گلم

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام زنده باشی گلم ممنون که همراهم بودی تشکر🌹

    ۵ ماه پیش
  • ساحل

    در پارت 830

    ممنون عاطفه جون بابت رمانت عالی بوددستت دردنکن خدایی آخرش چسبید

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    فدای شما، ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت. نوش نگاهت چقدر خوشحالم که آخرش باب دلتون بوده🌹

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 830

    قربونت بشم عاطی جون مثل همیشه عالیییی قربون قلمت،اخرش که معین یاد البرز افتاد خیلی ناراحت شدم واقعا حیف شد خیلی ناراحت شدم براش🥺🥺😍😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خدانکنه گلی، قربون محبتت گلم. لطف داشتی همراهم بودی. واقعا معین از دوری البرز در عذاب بود😞

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 830

    عالییییی بود عزیزم خسته نباشی عاطفه جون قلمت پایدار باشه خانومی

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم، ممنونم که با نگاه گرمت همراهم بودی🌹

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    در پارت 830

    من هنوز واقعا آماده نبودم تموم شه 💔😭خیلی قشنگ بود یادش بخیر ررررر منتظر پارت ها بودم با اشتیاق الان دیگه چطوری روزای زوج منتظر چی بمونمممم

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    اخی عزیزم، غمت نباشه یه رمان رایگان در راهه و هر روزم پارت‌گذاری دارم😂 ممنون که این مدت کنارم بودی

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بعدشم عمری باشه رمان دیگه هم در مرحله‌ی نوشتنه و میاد وسط. تنهاتون نمی‌ذارم

    ۵ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 830

    عاطفه جون خیلی زیبابودخسته نباشید انشاءالله همیشه سلامت وبا رمان های خوبتون سرگرممون کنید🥰❤️

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین، ممنون از شما و نگاه گرمتون🌹

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 830

    ای وای چرا تموم شد نمیخواممممم باز میخوام ادامه داشته باشه..ممنونم ازت عزیزم عالی بود واقعا ک از رمانت لذت بردم مرسی گلم بوس بهت😘💋🤭

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    اخی عزیزم ببخش... ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت🌹 😘

    ۵ ماه پیش
  • تارا

    در پارت 830

    خسته نباشی خانم گل قلمت مانا ، عالییییی بود عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشی گلم، خیلی ممنونم که همراهم بودی🌹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️