خلاصه رمان :
صنم، معشوقهای پنهان، پس از سه سال و نیم سختی و رنج، بالاخره کمی آرامش پیدا کرده است، اما ناگهان، یک فرد ناشناس او را به مدت یک شبانهروز میدزد. این اتفاق به شدت او را تحت فشار قرار میدهد، اما او با این درد به خوبی کنار میآید. تا اینکه افرادی وارد زندگیاش میشوند که میانهی خوشی با آنها ندارد، اما صنم طی یک اتفاق برای حفظ میراث بازمانده از اجدادش مجبور میشود با این افراد سازگاری کند؛ پس از آن زندگیاش وارد مسیری جدید و عجیبی میشود. حال صنم مجبور است با این وضعیت جدید رو به رو شود و به دنبال راهی برای بازگشت به زندگی عادیاش باشد. داستان او درباره تجربهی عشق، اجبار و خشم، امید و جستجوی آرامش در میان سختیهاست.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان اشق - پارت 83
*** دو دختر همدیگر را به آغوش کشیدند و با بوسه برای هم دعای خیر کردند. نعیمه که خشنود بود از برگشت شادی و نشاط به عمارت دستانش را بالا گرفت و گفت: - الهی همیشه با دل خوش و سلامتی تو این عمارت دور هم جمع باشیم. صنم به سمت نعیمه رفت و او را به آغوش کشید، گونهی نرمش را بوسید. - قربونت برم نعیمهجو...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان اشق - پارت 82
*** از لحظهای که پزشک معالجش به روش خاص خودش موضوع زنده بودن معین را مطرح کرده بود، دل در دلش نبود عزیزترینش، بزرگترین معجزهی زندگیاش را ببیند. هرگز باور نمیکرد آنقدر گرفتار عشق معین باشد که خبر نبودش وجودش را از هم بپاشد و تا مرز مرگ و نیستی برود. به راستی ضربان قلبش با وجود مرد محبوبش تنظ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان اشق - پارت 81
خیالش که از تماس با نیرویانتظامی راحت شد، زنجوان را که از ترس او لال و مسخ شده بود، به داخل سرویسبهداشتی انداخت و درب را قفل کرد. نگاهی دقیق به چهار طرف کنج دیوارها کرد. با ندیدن دوربین، آرام درب را گشود و پس از بررسی از اتاق خارج شد. سکوتی عجیب فضا را فرا گرفته بود. میخواست درب آرام بسته شود...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان اشق - پارت 80
*** با شنیدن باز شدن درب نگاهش را از سقف کنافکاری شدهی اتاق گرفت و سرش را به سوی درب چرخاند. دردی شدید در ناحیهی گردن و سرش احساس کرد و ضعف به دلش نشست. - بیدار شدی؟ صدای اغواگرانه و کشیدهی زن جوان که نشان از مستی او میداد و به سوی تختش میآمد، محتوای معدهاش را درهم پیچاند، با یک حرکت سر...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانم رو دوست داشتین 🥹
۲ ماه پیشزهرام
در پارت 830دمت گرم عاطفه جان واقعا قلمت زیباست و ارزش خواندن داره و خیلی لذت بردم
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم 🥰🥰
۳ ماه پیششهلا
0عالی بود ،من که خیلی از محتوای داستان لذت بردم موفق باشی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون از نگاه گرمتون، لطف کردین گلم🌹
۴ ماه پیشسحر
در پارت 830خیلی قشنگ بود ، قلمتون مانا
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون گلی، لطف دارین🌹
۵ ماه پیشماهرخ
در پارت 830خدا قوت عزیزم رمان قشنگی بود
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی گلی، لطف کردین🌹
۵ ماه پیشماهرخ
در پارت 670خدا قوت رمان قشنگیه من چون تا اینجای رمان رو پشت هم خوندم نشد نظر بذارم فقط یه سوال برام پیش اومد پریچهر چی شد اونکه با ماشین خودش رفته بود !!
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون، عزیز پریچهر سری قبل با ماشین خودش رفته بود این سری با ماشین البرز بودن گلی
۵ ماه پیشاشرف
در پارت 831خیلی خیلی زیبا بود خداقوت
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون، زنده باشین. 🌹
۵ ماه پیشفروغ
در پارت 831قشنک بود مثل همیشه.یه خسته نباشید جانانه بهت عاطفه جوون خدا قوت.انشاالله با رمان جدیدت بیشتر بدرخشی .موفق باشی گلم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام زنده باشی گلم ممنون که همراهم بودی تشکر🌹
۵ ماه پیشساحل
در پارت 830ممنون عاطفه جون بابت رمانت عالی بوددستت دردنکن خدایی آخرش چسبید
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فدای شما، ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت. نوش نگاهت چقدر خوشحالم که آخرش باب دلتون بوده🌹
۵ ماه پیشزهرا
در پارت 830قربونت بشم عاطی جون مثل همیشه عالیییی قربون قلمت،اخرش که معین یاد البرز افتاد خیلی ناراحت شدم واقعا حیف شد خیلی ناراحت شدم براش🥺🥺😍😍❤️
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خدانکنه گلی، قربون محبتت گلم. لطف داشتی همراهم بودی. واقعا معین از دوری البرز در عذاب بود😞
۵ ماه پیشفاطمه
در پارت 830عالییییی بود عزیزم خسته نباشی عاطفه جون قلمت پایدار باشه خانومی
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم، ممنونم که با نگاه گرمت همراهم بودی🌹
۵ ماه پیشآیدا
در پارت 830من هنوز واقعا آماده نبودم تموم شه 💔😭خیلی قشنگ بود یادش بخیر ررررر منتظر پارت ها بودم با اشتیاق الان دیگه چطوری روزای زوج منتظر چی بمونمممم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخی عزیزم، غمت نباشه یه رمان رایگان در راهه و هر روزم پارتگذاری دارم😂 ممنون که این مدت کنارم بودی
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بعدشم عمری باشه رمان دیگه هم در مرحلهی نوشتنه و میاد وسط. تنهاتون نمیذارم
۵ ماه پیشوکیلی
در پارت 830عاطفه جون خیلی زیبابودخسته نباشید انشاءالله همیشه سلامت وبا رمان های خوبتون سرگرممون کنید🥰❤️
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین، ممنون از شما و نگاه گرمتون🌹
۵ ماه پیشزهرا
در پارت 830ای وای چرا تموم شد نمیخواممممم باز میخوام ادامه داشته باشه..ممنونم ازت عزیزم عالی بود واقعا ک از رمانت لذت بردم مرسی گلم بوس بهت😘💋🤭
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخی عزیزم ببخش... ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت🌹 😘
۵ ماه پیشتارا
در پارت 830خسته نباشی خانم گل قلمت مانا ، عالییییی بود عزیزم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی گلم، خیلی ممنونم که همراهم بودی🌹
۵ ماه پیش

نیلی
در پارت 830سلام عاطفه جان این رمانتونم مثل باقی رمانهاتون عالی بود❤️