به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و دوم :
***
با حسی از سبکی و رهایی، پایش را با احتیاط از روی صندلی پایین آورد، گویی هنوز رد آن ترسی که بر جانش نشسته بود، در حرکت محتاطانهاش نمایان بود.
- بفرما طلا خانم! این هم از پایان گچ پا، بالاخره از این اسارت راحت شدی.
طلا نگاه مملو از تشکرش را به هما دوخت و زمزمه کرد:
- ممنونم هما، بابت تموم این روزها که کنارم بودی.
هما گردنش را با شوخطبعی همیشگیاش کج کرد و با لحنی شیطنتآÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
کجا گلم به شما نیاز داریم🥹🥹🤣🤣
۲ روز پیششادان
0خوب شد که این اتفااقا افتادا و ما ذات واقعی طلا رو شناختیم 🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️
۲ روز پیششادان
0واای فردین بردار اون پالتو و کفشاتو بپوش بریم..حیف تو ..حیف اون عشقی تو به این دختر طلبکار داشتی ..
۲ روز پیششادان
0وای تروخدا دلم میخواد این طلا رو خفه کنم🤐🤐
۲ روز پیشNeda
1عاالیی نویسنده جان عالیی
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
مرسی بابت قوت قلب... 😍
۳ هفته پیشمری
1طلا لایق عشق نیست تموم شد و رفت
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢😢😢
۴ هفته پیشمحیا
1من به جای طلا از دکتر خجالت کشیدم بسه دیگه😟😟😠
۴ هفته پیشLeila
1وا بده دگ طلا مثلا ک چی این رفتارا 😏
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بی عقلی طلاست😂
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0والا اگه این فردین بخواد با این دختره طلبکار پرو وقیح بی انصاف بمونه من یکی دیگه میذارم میرم ..😑😑