به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و دوم :
***
با حسی از سبکی و رهایی، پایش را با احتیاط از روی صندلی پایین آورد، گویی هنوز رد آن ترسی که بر جانش نشسته بود، در حرکت محتاطانهاش نمایان بود.
- بفرما طلا خانم! این هم از پایان گچ پا، بالاخره از این اسارت راحت شدی.
طلا نگاه مملو از تشکرش را به هما دوخت و زمزمه کرد:
- ممنونم هما، بابت تموم این روزها که کنارم بودی.
هما گردنش را با شوخطبعی همیشگیاش کج کرد و با لحنی شیطنتآÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مری
0طلا لایق عشق نیست تموم شد و رفت