پارت شصت و دوم :

***
با حسی از سبکی و رهایی، پایش را با احتیاط از روی صندلی پایین آورد، گویی هنوز رد آن ترسی که بر جانش نشسته بود، در حرکت محتاطانه‌اش نمایان بود.
- بفرما طلا خانم! این هم از پایان گچ پا، بالاخره از این اسارت راحت شدی.
طلا نگاه مملو از تشکرش را به هما دوخت و زمزمه کرد:
- ممنونم هما، بابت تموم این روزها که کنارم بودی.
هما گردنش را با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش کج کرد و با لحنی شیطنت‌آÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    طلا لایق عشق نیست تموم شد و رفت

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۳ روز پیش
  • محیا

    0

    من به جای طلا از دکتر خجالت کشیدم بسه دیگه😟😟😠

    ۳ روز پیش
  • Leila

    0

    وا بده دگ طلا مثلا ک چی این رفتارا 😏

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بی عقلی طلاست😂

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️