دوست داشتی؟
رمان هما اثر دنیا (allium)

رمان هما

  • زبان فارسی
  • 66.7K 👁
  • 78 ❤️
  • 100 💬

خلاصه رمان هما

رمان در مورد دختریست به نام هما؛ همایی عاشق و دلباخته، عاشقِ فرید؛ فرید هم مثل هما عاشق و شیفته ست اما این عشق و شیفتگی برای همای قصه نیست. همای قصه این بار همای سعادت نیست… همای حسرت است! با این حال چرخش زمین و زمان این دو عاشق را بیش از حد به هم گره میزند؛ اما تصمیم با هماست باید دید اوچه فکری به حال این گره ها می کند، آن ها را باز می کند یا محکم تر از قبل گره می‌زند...

قسمتی از متن رمان هما

ناگهان سر راننده به سمت من می چرخد و با دیدنم تکیه از کاپوت می گیرد، نگاهی به ته سیگارهای سوخته اش می اندازد اخم می کند و نخ آخر را هم کنارشان می اندازد و سوار می شود.
بی حرف نگاه از چهره ی درهمش می گیرم و سوار می شوم. چرا حس می کنم او هم مثل من از دنیا بریده؟! شاید چون آدم های این مدلی همدیگر را خوب می شناسند. مثل آهنربا یکدیگر را جذب می کنند.
_ برمی گردید؟
_ بله
_ چرا نمی خوری پس، یخ شد
بی حواس "می خورم"ی می گوید و فنجان سفید رنگ حاوی لاته اش را برمی دارد.
مطمئنم اتفاقی افتاده. شادی هیچگاه دختر شرو شیطانی نبود. بیشتر تو دار بود و تقریبا ساکت. اما این حال و احوالِ تقریبا آشفته که سکوتش را هم مرموز کرده، آن هم برای یک هفته خیلی عجیب است.
کمی خیره نگاهش می کنم تا بلکه از رو برود و سفره ی دلش را برای من باز کند اما عکس العملی نشان نمی دهد. در این موارد او پرروتر است.
دستم را آرام جلو می برم و روی دستش می گذارم.
_ چیزی شده شادی ... چرا انقدر تو فکری؟
کمی مکث می کند. این روزها پر است از تردید.
_ نه... چیزی نیست تو چه خبر ... ام ... فرید خوبه؟
_ خوبه ... یه مدتی هست که کم می بینمش... درگیر پایان نامه شه ... رفته خونه ی خودشون... دیروز دیگه طاقتم تموم شد باهاش تماس گرفتم ... خیلی خسته بود. کاش زودتر تمومش کنه راحت شه.
طوری نگاهم می کرد که منظورش را نمی فهمیدم.
_ خودش گفت درگیر پایان نامه ست؟
_ آره دیگه ... فکر کنم موضوع پایان نامه ش خیلی سخت باشه آخه هنوز یه ترم دیگه هم داره.
نگاهش را از من می گیرد و فنجانش را بازی بازی تکان می دهد.
_ از کی ندیدیش؟
این طور سوال جواب کردن آن هم در باره ی فرید، از شادی بعید بود و شاخک هایم را به کار می انداخت.
_ شادی تو چته این سوالا چیه ... چرا مشکوک میزنی؟
دستپاچه شدنش بیشتر متعجبم کرد.
_ نه خب همین جوری آخه از تو بعیده یه روز نبینیش و طاقت بیاری!
_ خب چیکار کنم حالا که درگیره می ترسم مزاحمش باشم... فرید درسش خیلی براش مهمه نمی خوام مشکلی پیش بیاد.
خودش را با دستمال گوشه ی پیش دستی اش مشغول کرد. انگار فقط قصد دارد به من و نگاه پر سوالم نگاه نکند. اما من هم نمی خواستم کوتاه بیایم باید به من می گفت چه شده. دستم را جلو بردم و دستمال را از دستش در آوردم و گفتم:
_ شادی بدون اینکه طفره بری بگو الان یک هفته ست چته؟
او هم کوتاه نیامد و بی توجه به سوال من گفت:
_ از مازیار چه خبر؟
ابروهایم ناگهان بالا رفت و لب هایم از دو طرف کشیده شد. یعنی امکان داشت.
_ آها پس بگو خانوم چشمش مازیارُ گرفته حالا که کم پیدا شده افسرده شده، آره نامرد نباید زودتر به من می گفتی؟
سرش را کلافه به طرفین تکان داد و با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:
_ بس کن هما ...
_ خودت بس کن... طفره هم نرو ... رک و پوست کنده حرف دلتُ بزن.
_ از چی طفره نرم ... من غلط کنم دل به کسی بدم که دلش جای دیگه گیره!
چشمان گرد شده از تعجبم را به چشمانش دوختم
_ مازیار؟؟؟؟ دلش پیشه کی گیره؟؟؟ اصلا تو از کجا می دونی؟
باز هم سری تکان داد اما این بار به نشانه ی افسوس:
_ تو هم اگه یکم اون چشمای کور شدتو که فقط فرید خانُ می بینه باز می کردی می فهمیدی.
هیجان زده و بی توجه به حال گرفته ی شادی گفتم:
_ واقعا!! حالا طرف کی هست؟ میشناسمش؟ تو دانشگاه ماست؟
_ هما
بی توجه به حرص خوردن های او ذوق زده از موقعیت مناسبی که پیش آمده بود گفتم:
_ چیه خب ... وای خداروشکر اگه اینطوری باشه دیگه از دستش نجات پیدا می کنیم ... اینطوری دیگه شبانه روز نمی چسبه به فرید.
_ آخه دیوانه من به تو چی بگم؟؟؟
جا خوردم از این همه عصبیتی که در کلامش بود؟ اخم هایم در هم رفت چه مرگش بود این دختر امروز! دیگر واقعا کلافه ام کرده بود. گوشی ام را از کنار دستم برداشتم تا پیامی برای فرید بفرستم و در همان حال دلخور گفتم:
_ چته تو... اصلا به من چه که مازیار عاشق شده ... اصلا خودت چه مرگته امروز؟
او هم این دفعه واقعا از کوره در رفت:
_ احمق جون اون مازیارِ بدبخت دلش پیش تو گیر کرده... پیشِ توِ کورِ نفهم.
دستم سست شد و گوشی موبایل روی سرامیک های سخت و سرد کف کافه افتاد و هر تکه اش به گوشه ای پرت شد.
باید هر چه زودتر فکری هم به حال ال سی دی گوشی ام می کردم آن طور که امروز زمین خورد، صفحه اش نابود شده بود و روشن نمی شد. چند خیابان تا رسیدن به خانه مانده بود هنوز، رو به راننده ی اخمویِ بدتر از خودم از دنیا بریده می کنم و می گویم:
_ آقا میشه لطفا برید جایی که بتونم گوشیمو تعمیر کنم.
بی حرف و آرام سرش را تکان می دهد. من هم دوباره به بیرون خیره می شوم. باز تصویر دیروز پیش چشمانم جان می گیرد. دیگر حالم از این کلمه ی سه حرفی پرسشی به هم می خورد « چرا »،اصلا چرا حالا؟!
چرا چهار ماه پیش نه؟! دلم می خواهد فریاد بکشم، وای خدا چرا حالا ؟؟!!
" هما ... خوبی؟ کجایی؟ بام تماس بگیر."
از وقتی به خانه برگشته ام خودم را در اتاق کار فرید حبس کرده ام. روی صندلی راک محبوبش رو به پنجره نشسته ام و برای بار هزارم پیامش را می خوانم. هنوز هم ضعف و لرز دارم. از صبح هیچ نخورده ام اما میلی هم به خوردن ندارم.
یکی از پیراهن های فرید را پوشیده ام، یکی که بیشترین عطر را در خود ذخیره کرده. خودم را روی صندلی اش مچاله کرده ام. یقه های پیراهن را بالا داده ام. سرم را در آن فرو برده ام و کمبود اکسیژن ناشی از نبودنش را جبران می کنم. اصلا از لحظه ای که رفته این اتاق برایم،حکم چادر اکسیژن را دارد.
دوباره نگاهی به پیام ها و تماس های از دست رفته می اندازم. همین که گوشی تازه تعمیر شده را روشن کرده بودم، پیامش رسیده بود. خانه که رسیدم، دیدم چراغِ چشمک زنِ پیغام گیرِ تلفن هم، خبر از تماس هایش می دهد. تماس هایی که تا همین لحظه ادامه داشته و همه را بی جواب گذاشته ام. حقیقتا می ترسیدم جواب دهم.
حالم دست خودم نبود. می ترسیدم حین صحبت حرفی بزنم یا طوری برخورد کنم که وضع را بدتر کند. خوشبختانه یا بدبختانه من هم برای فرید کتابی گشوده بودم و او مثل کف دستش مرا می شناخت و این شرایط را برایم بد می کرد.
به هر حال خیلی هم نمی توانم او را بی جواب بگذارم. باید کمی بر حال و احوالم مسلط شوم. باید بشوم همان همای سرخوش و عاشق. اصلا دلم نمی خواهد نگرانش کنم. باز هم مثل همیشه می خواهم همه ی دردها را خودم بر دوش بگیرم تا فرید آرام باشد. هرچند این باری که برای من درد است برای او شاید مرهم باشد.
تپش قلبم از فکر به این موضوع بالا می رود. کلافه می شوم. سرم را به طرفین تکان می دهم. می خواهم این فکر را دور کنم. نباید به این چیز ها فکر کنم. نمی خواهم!!!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان هما

  • مهلقا شایق

    0

    اولش خوب نبود ولی بعد چهار قیمت خیلی خوب دستون درد نکنه

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    0

    عالی بود حتمابخونید

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    0

    واقعا بسبارزیبا بود فوق العاده 🙏🏾

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان خوبی بود فقط یکم طولانی وبعضی قسمتهازیادتوضیح داشت که اینم مشخص بودهدف طولانی کردن رمان آنلاینه ومورد دوم کاش یکم از زندگیش کنار مازیارهم به داستان اضافه میکردیدتا خوشبختی هماملموستربشه

    ۳ ماه پیش
  • رمان خوبی بود

    0

    رمان خوبی بود ولی آخرش می تونست بهتر باشه مثلامن منتظر بودم فریدوهمااخربه هم برگردن اخرشودوست نداشتم

    ۴ ماه پیش
  • MiM

    1

    واقعاااا قشنگ بود .شاید چون ۳۱ پارته و طولانی حوصلتون نگیره بخونین ولی به نظرم ازش نگذرین ارزششو داشت . من که دوسش داشتم.

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    خسته نباشید گلم واقعا دست مریزاد.واقعا عالی بدون اقراق میگم یک مشاوره بی نظیر .خیلی بهم قوت داد وتغیر .موفق باشید دعا گوتونم.

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    اوایل رمان جالب نبود اصلا نمیفهمیدم چی میشه تا اینکه کم کم خوب شد آخرشم خیلی خوب بود جالب بود

    ۵ ماه پیش
  • مهرو

    0

    خیلی عالی بود❤️

    ۵ ماه پیش
  • شهین

    0

    رمان خوبی نبود اولش که فقط می خوندی که به اصلش داستان برسی آخرش که نامعلوم تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • مرجان

    0

    به نظر من رمان خوبی بود از نظر روانشناسی هم بررسی شده بود من دوست داشتم قلمتون رو .در پناه عشق و نور باشید

    ۵ ماه پیش
  • Aban

    0

    خیلی خوشم اومد، اولش کمی کلافه شدم ولی هر چی جلوتر رفت بهتر شد ، رمان شهربازی رو هم من خیلی دوست داشتم . ممنون از نویسنده واقعا💖

    ۶ ماه پیش
  • سایه

    0

    من چقدر این رمان رو دوست داشتم.. به تازگی تمومش کردم واقعا خسته نباشید میگم خدمت نویسنده ی عزیز،صحبت اخر رمانتون رو خوندم و باهاتون موافقم،اتفاقا بنظر من داستان متفاوت و قشنگی بود.خیلی لذت بردم،فقط کاش اسم دو رمان قبلی که شخصیت هاشون رو نام بردید میگفتید که بشه راحت تر پیداشون کرد😍❤️

    ۷ ماه پیش
  • سایه

    0

    من پارت ۲۷ هستم،رمان من تکرار نمیشوم رو خوندم عاشقش شدم و این رمان هم دیدم همون نویسنده نوشته شروع کردم خیلی خوبه،رمان دیگه ای هم ازشون میشناسید اینجا معرفی کنید؟یا قلمی مشابه ایشون،خیلی دوسدارم رمانشونو🫠

    ۷ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی خیلی رمان زیبا و اثر گذاری بود، یه جاهایی حرف های هما با خودش بیش از حد می شد که این باعث خستگی خواننده می شد اما من درک میکنم که به هر حال سبک رمان این بود اما امیدوارم توی رمان های بعدی بهتر بشه که البته این ایراد با خداحافظی شیرین نویسنده و پایان زیبای رمان کاملا فراموش شد.قلمتون پایدار

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!