دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان درام,رمان خیانتب,رمان بال های زخمی,نویسنده حانیا بصیری,دنیای رمان

رمان بال های زخمی

  • زبان فارسی
  • 146.1K 👁
  • 1K ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بال های زخمی

● یک عشق ممنوعه و پنهانی. ● دختری به اسم پرواز که از بچگی هیچ محبتی ندیده و درگیر اعتیاده... وَ پزشکی که سعی داره بهش کمک کنه. داستان اونا گره میخوره به مافیای خطرناکی که هیچ رحم و مروتی سرش نمیشه. اما آیا ممکنه اینبار فرق داشته باشه؟ ● همه چیز از یه مأموریت شروع شد، اما هیچ‌کس نمی‌دونه تهش به کجا می‌رسه. وقتی اعتماد مثل بازی با آتیشه، و عشق... می‌تونه مرگبارتر از هر دشمنی باشه. بالهای زخمی شروع شد آماده ای؟

پارت اول

سرم را از تخت آویزان کردم و آهسته پلک زدم
- یک
دو
سه
چهار...
بُمـــــب
تصویر برعکس پرده اتاق پیش چشمم تاریک و روشن شد و به یک باره کل جهانم به رنگ آبی در آمد
گویی قطاری سریع و سه در سرم شروع به حرکت کرد و گوش هایم سوت کشید.
- چه حسی داره؟
مردمک چشمهایم بالا رفت و سفیدی چشمانم نمایان شد. صدایم را کشیدم
- حس خــــوب.
- حالا بگو آسمون بهتره یا زمین؟
انگشتان دستم را جلوی صورتم گرفتم و تکان دادم
- آسمون بهم بال پرواز میده، میذاره برم تا اون دور دورا، جایی که دست هیچکسی بهم نرسه.
دستش را روی صورتم گذاشت و نوازشم کرد.
فشار خون را در پیشانی و چشم هایم حس میکردم
انگشتش را روی گونه ام کشید
- دوست داری همینطوری بری تا تهِ، تهِ آسمونا؟
چشمانم را بستم و به آسمان آبی خیره شدم. کاش همیشه وقتی چشم هایم را می‌بستم آسمان اینطوری به من لبخند میزد.
- نگفتی؟ دوست داری یا نه ؟
لب هایم آویزان شد و غمگین شدم
دست هایم را دو طرفم روی تخت گذاشتم
- دوست دارم، ولی نمیشه.
- چرا؟
- بالهام... بالهام زخمین.
حرفی نزد، چشمانم را باز کردم و سرم را به سمتش چرخاندم
نبود!
احساس کردم دارم سقوط میکنم، از اوج آسمانها به کور ترین نقطه زمین
وحشت زده دست هایم را تکان دادم و دست و پا زدم:
- کمک، کمک من دارم میفتم. کمکم کنید.
کسی صدایم را نمیشنید، دیوانه وار فریاد زدم
- دارم میفتم کمک.
ناگهان در اتاق باز شد و صدای زنانه ای سراسیمه گفت :
- یا خدا، پرواز خانم؟ چیکار کردی با خودت؟ رضا... رضا بیا کمک کن.
مقدمه :
من روزی چندبار پروازو با فرستادن این دودا توی ریه ام تجریه میکنم
ازم پرسیدی چرا اینکارو با خودم میکنم؟
بخاطر تو...
چون برای رسیدن بهت دویدن کافی نیست
باید پرواز کرد
اما
بالهای من زخمیه...
با چشم های نیمه باز به سقف خیره شدم، همه چیز سفید و رویایی به نظر می رسید
لب هایم را تکان دادم
- من مُردم؟
نوک خودکارش را روی چارت کشید و چیز هایی نوشت
- نه متاسفانه.
سرم را تکان دادم و نگاهش کردم قبلا هم دیده بودمش
- دکتر؟
نزدیکم آمد و پلکم را پایین کشید
نور چراغ قوه را توی یک چشمم انداخت
- بله؟
- چرا نذاشتی بمیرم؟
عقب رفت و چارت را به پرستار داد
- هنوز اثر مواد تو خونش هست. یکم صبر کنید بعد داروهایی که نوشتم بهش بدید.
کنارم ایستاد و به صورتم نگاه کرد
- چون سوگند نامه پزشکیم مانع شد، ایشالا تلاشهای بعدیت.
خنده ام گرفت و همزمان شکمم تیر کشید.
صورتم جمع شد
- آخ.
- درد داری نه؟ نوش جونت.
سعی کردم با وجود درد باز هم بخندم
از آن زاویه می‌توانستم مژه های مشکی اش را ببینم
چرا یک مرد باید انقدر مژه هایش پر پشت و بلند باشد آن وقت من برای رشد هر عدد از مژه هایم هزار نوع روغن و سرم تقویتی استفاده کنم؟
- اگه بازم به این روال ادامه بدی یه تیکه از روده بزرگتو از دست میدی، اون وقت مجبورم برات عمل کولوستومی انجام بدم.
- چی هست؟
- چیز خاصی نیست اول یه قسمت از روده بزرگت‌رو جدا میکنم بعد شکمتو سوراخ میکنم سر روده رو خارج شکم میذارم تا از این به بعد از سوراخ روی شکمت دفع داشته باشی.
- خوبه دیگه نمیخواد هی برم دستشویی.
- نه ولی روزی سه وعده باید با همون دستات کیسه کولوستومی عوض کنی.
سر خوش جواب دادم :
- هر وقتم از دست کسی عصبانی بشم کیسه امو در میارم پرت میکنم سمتش.
لبخند کمرنگی گوشه لبش آمد و سرمم را چک کرد، محتویاتش زرد رنگ بود.
یک چشمم را بستم و دستم را کمی بالا بردم
سعی کردم تصویرش را بین دوتا انگشت اشاره و شصتم جای بدهم.
آخرین باری که از دل درد و یبوست شدید به دکتر مراجعه کردم گفتند دلیلش استفاده بیش از حد از الکل و مواد است و تا ترک نکنم همین آش و همین کاسه به راه است.
روده ام به مشکل خورده بود و شوخی بردار نبود.
- حتی نمیتونم بخندم، اگه یهو عطسه ام گرفت چیکار کنم؟
گوشی پزشکی اش را دور گردنش انداخت
- میتونی گریه کنی.
-منطقیه.
به چهره خونسردش خیره شدم و سریع گفتم:
-دکتر، میدونم جدی نمیگیری ولی میخوام یه تیر تو تاریکی بندازم.
بالاخره نگاهش را به چشمهایم داد.
جدی گفتم:
_ من عاشقت شدم.
دستش را بالا گرفت و به حلقه دور انگشتش اشاره کرد
-تیرت به سنگ خورد، من زن دارم.
و نگاهش را گرفت.
خندیدم و دوباره از درد دستم را روی شکمم گذاشتم
-بابا زن داری، وَبا که نداری
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت، پرستاری که کنارش ایستاده بود
از حجم چرت و پرت هایی که میگفتم خنده اش گرفته بود.
دکتر جدی گفت:
-ولی تو خیلی چیزا داری
-چی؟
-کاتولیک آمین، دوپامین، سروتونین. که احتمالا وقتی تاثیرش از بین بره از همه حرفای الانت پشیمون میشی.
انگشتان هردو دستم را میان هم گره زدم و روی شکمم گذاشتم
- واو..چقدرهمه چی تمومم ماشالله .
به سمت در اتاق را افتاد. پرستار هم همراهش رفت.
با خنده چشم هایم را بستم و سرم را روی بالشت فشرم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بال های زخمی

حانیه باصری : ۳ ماه پیش

بچه ها چنل رو*بیک ا رو دوست داشتید دنبال کنید 🧡🖤دلم براتون تنگ شده و این" تنها راه ارتباطی ماست"
آیدی چنل *** همون آیدی *** و ***گرامه که توی مشخصات هست.

نظرات رمان بال های زخمی
  • نگار

    در پارت 30

    این پارت هم قشنگ بود مثل قبلی ها مرسی ازت نویسنده عزیزم💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 20

    خیلی قشنگ بود باحاله آدم دوست داره ببینه که چه اتفاقی دیگه ای میافته مرسی 💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    4

    به نظر رمان قشنگی میاد ولی کاش رایگان بود

    ۲ ماه پیش
  • زیزو

    در پارت 650

    اصلاااااا من فکر نمیکردم

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    در پارت 810

    دستو جیغو هوراااااا

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    در پارت 581

    چرا من هنوز رو اصلان کراشم😂

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 810

    رمان خیلیییی زیبایی بود،خسته نباشید نویسنده جان❤️✍️🍀

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 21

    ظاهرا قراره کلی بخندیم

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 10

    شروع عالی ای بود

    ۳ ماه پیش
  • setayesh

    در پارت 700

    بعد اینکه این پارت تموم شد یادم افتاد تا الان نفسم حبس بود

    ۴ ماه پیش
  • سیده زهرا ربیعی

    1

    با تشکر از نویسنده عالی بودید خیلی رمان هاتون رو دوست دارم مخصوصا بالهای زخمی

    ۴ ماه پیش
  • mahya

    در پارت 180

    میام و پیدات میکنم:) وای خیلی خوب بود ممنونم از نویسنده عزیزم..........

    ۴ ماه پیش
  • ....

    در پارت 810

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Do a

    0

    تا اینجا که قشنگ بود هنوز کاملشو نخوندم و قصد دارم ادامه رمان رو بخونم

    ۴ ماه پیش
  • Fatemeh

    در پارت 810

    قشنگ بود ✨ شخصیت های متفاوت و جالبی داشت قلمتون مانا...من با ماتیلدا گریه کردم با اینم گریه کردم الان میترسم از پایان اشک ماه ک اونم اشکمو دربیاره 😅😂 اما خب واقعا قلم قشنگی دارید من به نویسنده رمان ها دقت نکرده بودم از کامنت ها فهمیدم بین شش رمانی ک خریدمش سه تاش قلم شما بوده و برام جالب بود ❤️🫂

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟