دوست داشتی؟
رمان عاشقانه اشکهای ماه اثر حانیا باصری

رمان اشک های ماه

  • زبان فارسی
  • 257.5K 👁
  • 811 ❤️
  • 683 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اشک های ماه

ماه چهره برای فرار از سرنوشت سختش خودش رو به جای زن دیگه ای جا می‌زنه و وارد یک عمارت با شکوه می‌شه. اما حتی فکرش رو هم نمیکنه که قراره با چه چیزی روبه‌رو بشه! اون پرستار ارباب زاده ای میشه که خودشو درطبقه بالای عمارت حبس کرده. هیچکس تا به حال اون رو ندیده و خدمتکار ها بهش لقب دیو عمارت دادن. مردی که تمام پرستارهای قبلیش به طرز مشکوکی ناپدید شدن.

پارت اول


_ آسمون‌و میبینی چقدر صافه؟ ولی داره نم نم بارون میاد.
_ من بهش نمیگم بارون. اینا بارون نیستن.
_ پس چی ان؟
_ بنظرم اشکن...اشکهای ماه.
_ ولی ماه چرا باید گریه کنه؟
_ شاید یه قصه‌ی قدیمی یادش اومده. یه عشق کهنه
یا یک قول فراموش‌شده...
بنام خدا
رعد و برق چون تیغه‌ای آتشین، دل ابرهای سیاه را می‌شکافت و غرش سهمگینش در آسمان شب، همچون ناقوس مرگ طنین انداز بود.
هر بار که برق می‌زد، عمارت عظیم برای لحظه‌ای در نور غریب و سردی فرو می‌رفت و باز در تاریکی مطلق غرق می‌شد.
صدای سقوط قطرات تیز و سریع باران درون حوض بزرگِ میان حیاط عمارت با واق واق سگان نگهبان هارمونی دلهره آوری ایجاد کرده بود.
جعبه فلزی سیگار را از روی میز برداشت و درش را گشود.
با خونسردی سیگاری گوشه لبش گذاشت و با قدمهای آرام جلوی پنجره اتاق قرار گرفت.
فندک نقره ای از جیب شلوارش بیرون کشید. سرش را کمی خم کرد و ابروهایش به هم نزدیک شدند. سیگار را آتش زد و کام طولانی از آن گرفت.
خیره به منظره بارانی حیاط عمارت دود را از دهانش بیرون فرستاد.
چهره خالی از احساسش در میان هاله ای از دودهای خاکستری فرو رفت.
سیگار را نزدیک لبهایش برد و چشمهایش را تنگ کرد
چند تار از موهای مشکی‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود. با سرانگشت، موها را به عقب راند.
دود را از دهانش بیرون فرستاد و گفت :
_ راست میگن زبون رعیت و کلفت فقط ترکه و فلکه. مگه نگفتم حق نداری بهم نزدیک بشی؟
قامت بلند و تنومندش مقابل پنجره اتاق همچون هاله ای تاریک در برابر روشنایی رعد و برق خودنمایی میکرد.
سیگار نیمه جان را روی شیشه پنجره خاموش کرد. یک دستش را توی جیب شلوارش برد و نگاه نافذش را معطوف به قالی ابریشم زیر پایش کرد.
_ روز نزده جول و پلاستو جمع میکنی گم میشی از خونه من بیرون فهمیدی؟
روی پیشانی اش عرق نشسته بود. قفسه سینه اش سنگین بالا و پایین میرفت و گوشهایش سرخ شده بودند.
ناگهان صدایش را بالا برد و فریاد زد :
_ مگه من با تو نیستم؟
برگشت و با چشمهای به خون نشسته به زنی که وسط اتاق روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
چشمهای زن باز بود جوری که انگار ماتش برده باشد. سرخی خون راه افتاده از سرش با قرمزی قالیچه ابریشمی در هم آمیخته بود و دهانش نیمه باز مانده بود.
دندان‌هایش را روی هم سابید و عضلات فکش منقبض شد.
بخاطر نمی آورد چه شده...
یادش نمی آمد یک ساعت پیش یا حتی چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده که اکنون زن به این روز افتاده است...فقط می‌دانست خشمگین است بیشتر از چیزی که تصورش را بکنی...
ناگهان با صدای فریاد دیوانه واری به سمت میز هجوم برد و تمام وسایل چیده شده روی آن را با یک حرکت روی زمین ریخت.
_ نباید نزدیک من میومدی. نباید...مگه نگفتم بهم نزدیک نشو؟ نگفتم کسی بهم نزدیک نشه؟
مشت محکمش را روی سطح شیشه ای میز فرود آورد و شیشه ضخیم با صدای رعب آوری شکست.
نفس نفس زنان ایستاد و دستش پایین افتاد.
انگشت های دستش خراش برداشت و قطرات خون از سر انگشتانش روی قالی چکید. اما اعتنایی نکرد.
مشت‌هایش را محکم‌تر گره کرد و گفت:
_ نباید نزدیک میشدی.
پیراهن سفید تنش زیر آن جلیقه قهوه ای خیس عرق شده بود و نگاهش به صورت زن خیره مانده بود. زنی که هیچ گناهی نداشت‌ و فقط کلفتی بیچاره بود.
روی صندلی پشت میز نشست. با دست‌های لرزان، سیگار دیگری بیرون کشید و روشن کرد.
در ناگهان با ضرب باز شد.
— صدای چی بود؟!
شاهرخ بود. با چهره سراسیمه و چشمهایی که از تعجب درشت شده بود. لباس خواب به تن داشت و یک دستش روی دستگیره در بود. کمتر پیش می آمد با این ظاهر در عمارت تردد کند. او همیشه لباس رسمی و مرتب به تن داشت مثل برادرش.
مادرشان از کودکی به آنها آموخته بود آراسته و درخور شأن لباس بپوشند.
دود سیگار را به‌آرامی بیرون داد و بی‌آنکه پاسخی بدهد، به شیون قطرات باران روی شیشه پنجره اتاق چشم دوخت.
چهره خونسردی که داشت با لرزش کنترل نشده دستانش پارادوکسی عجیب و خوفناک ایجاد کرده بود.
نگاه شاهرخ به سمت میز رفت. میز بزرگ و کنده کاری شده ای که از چوب محکم گردو ساخته شده بود.
لبه میز قرمزی خون خودنمایی می‌کرد. مسیر نگاهش به سمت پایین کشیده شد و با دیدن جنازه زنی در خون غلتیده دستش از روی دستگیره در پایین افتاد.
وحشت زده گفت :
_ تو...باز چیکار کردی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اشک های ماه

حانیا بصیری : ۵ ماه پیش

و بالاخره آپلود قسمت های نهایی به پایان رسید و رمان تموم شد✅
میخوام ازتون یه تشکر ویژه بکنم بخاطر تمام نظرات و حمایت های فوق العاده اتون از رمان اشکهای ماه ✨🦋

با وجود اینکه رمان کاملا وی آی پی بود ما رکورد های زیادی رو جا به جا کردیم و این خیلی برام با ارزشه🫂

نظرتون رو راجب این رمان توی پارت آخر برام یادگاری بزارید همشو با عشق میخونم ❤️

دوستتون دارم و خدانگهدار 🌕🌊

نظرات رمان اشک های ماه
  • دویار

    در پارت 1350

    واقعا داستان قشنگی بود لذت بردم

    ۶ روز پیش
  • سروین

    در پارت 20

    عالی بود قلم خوبی دارین .

    ۳ هفته پیش
  • پرنیان

    0

    واقعا رمان زیبایی بود و با خوندنش فقط در آخر یک جمله گفت ( ارزشش رو واقعا داشت ) بسیار زیبا بودد قلمتون خیلی روح نوازه 💗💗💗💗💗💗💗💗

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 1150

    چقدر مظلوم واقع شد تو این پارت ها بیچاره

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 940

    آخی چقدر قشنگن چقدر قشنگ آقا دیو رو تونست آروم کنه ولی همه چیشون با دروغ ساخته شده کلی دروغ ماه چهره گفته کلی چیز نگفته هم ارسلان داره

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 830

    شخصیت نوشین خیلی رومخه یجوریه انگار همش نقشست

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 820

    چرا نوشین انقدر وزه بازی درمیاره دختر جون سنگین رنگین برو بیرون اون شاهرخ باید ازت دفاع کنه که نمیکنه خودت میخوای چی بگی به اینا

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 820

    حالا نمیشد مشکل نوشین و شاهرخ رو بعدا حل کنید این بدبخت پاش رو گذاشت بیروت از اتاق دعواهاتون شروع شد

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 810

    نمیتونم تشخیص بدم نقش نوشین مثبته یا منفی

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 770

    هر پارت رو میخونم میبینم حیف نظرم رو پای همون پارت ندم خیلییی قشنگن

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 760

    چقدر قشنگ اعتراف کرد این قشنگترین پارتی بود که تا اینجا خوندمم 🥺💓 ولی از کجا فهمید یعنی صداش رو شنیده ؟

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 740

    ماه چهره بیچاره تنها کسی که مطمئنم باورش میکنه ارسلانه کاش گفته بود

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 730

    کاش ماهچره به امیرارسلان میگفت واقعیت رو اینجوری خودش رو نجات میداد کسی هم باهاش کاری نداشت

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 730

    واقعا این رمان یکی از قشنگترین هایییی که خوندم خیلی رمان ها فقط حوصله سر برن این همش هیجان داره و جذابه

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 640

    بابا عماد برو عاشق پری شو این ماه چهره رو هم بزار برای امیر اه

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟