پارت دوم :

با گذشت مدتی؛ کم‌کم خنده از روی لبم رفت و جایش را به عصبانیت داد.
دوست نداشتم اثر مواد از بین برود.
حتما مامان و اتابک تا حالا خبردار شده بودند.
نباید انقدر بی‌احتیاطی می‌کردم، حالا باید به آن‌ها هم جواب پس می‌دادم. آه، چقدر بدبخت بودم.
چشم‌هایم را بستم و خودم را به خواب زدم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که در اتاق باز شد.
صدای کفش‌های پاشنه بلند مامان را از فاصله زیاد می‌توانستم تشخیص بدهم.
صدا نزدیک تخت قطع شد. سنگینی نگاهش را حتی با چشم‌های بسته حس کردم!
- خوابه؟
صدای اتابک بود که این سوال را پرسید.
- نه خودشو زده به خواب.
این حرف مامان باعث نشد که چشم‌هایم را باز کنم. عصبانیت از لحن حرف زدنش مشهود بود. مطمئن بودم خون خون خودش را می‌خورد تا هرچه فحش و بد و بیراه است نثارم کند
- اتابک، به کارگر خونه‌اش بگو تمام وسایلشو بریزه بیرون. بچه بابام نیستم اگه اینو درست نکنم.
نیش خندی گوشه لبم جا خوش کرد، سعی کردم کنترلش کنم اما نشد.
دستم را روی دهانم گذاشتم و پقی زدم زیر خنده
- میخندی؟ خجالت نمیکشی؟
نگاهش کردم و میان خنده‌هایم بریده بریده گفتم :
- آخه... آخه سری پیشم همینو گفتی، گفتی بچه بابام نیستم اگه اینو درستش نکنم. من درست نشدم! یعنی الان باید دنبال بابای واقعیت بگردیم؟
اتابک غرید:
- پرواز!
خنده‌ام را خوردم و خواستم جدی باشم. اما نمیشد! بستن نیشم واقعا کار سختی بود
- تا کی میخوای به عذاب دادن مادرت ادامه بدی؟
ملحفه را روی سرم کشیدم و به پهلوی چپ چرخیدم
- دست از سر من بردارید حوصله‌تونو ندارم.
مامان مثل همیشه افتاد روی دور ننه من غریبم بازی
- ای کاش من بمیرم از دستت راحت شم، خوبه؟ کی میخوای از این کارات دست برداری؟ مشکلت چیه؟ میخوای منو دق مرگ کنی؟
اتابک شانه‌‌هایش را گرفت و خواست آرامش کند :
- عزیزم یکم آروم باش. میگرنت دوباره برمیگرده‌ها.
مامان داد زد :
- نمیتونم، نمیذاره! ببین پرواز به خداوندی خدا قسم اگه بازم بخوای به این کارات ادامه بدی من...
- چه خبره اینجا؟
صدای دکتر مانع ادامه حرفش شد.
پشتم به آن‌ها بود و نمیدیدمشان
- هیچی آقای دکتر یه بحث خانوادگیه.
در جواب اتابک جدی گفت :
- دعوای خانوادگی جاش توی بیمارستان نیست، بفرمایید خواهش می‌کنم، بیمار به استراحت احتیاج داره.
مامان طوری که بشنوم صدایش را بلند کرد:
- این بحث اینجا تموم نمیشه پرواز خانم .
اتابک آرام گفت:
- بیا بریم عزیزم.
- از این به بعد حواسم بهت هست، نمیذارم دست از پا خطا کنی.
دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و لباسم را چنگ زدم.
دکتر نجاتم داد، واقعا آمادگی سر و کله زدن با مامان و شوهرش را نداشتم.
صدای بسته شدن در را که شنیدم سریع سرم را از زیر ملحفه بیرون بردم و برگشتم.
چشمم به دکتر افتاد! دست به سینه کنار تختم ایستاده بود
- عه! دوکی شما هنوز اینجایی؟ نکنه نظرت عوض شده میخوای این عشق دو طرفه بشه؟
- اومدم چک کنم ببینم تاثیر چیزی که زدی رفته یا نه که دیدم...
سرش را به نشانه نه تکان داد، بشکنی زدم و حرفش را کامل کردم
- نه؟
- درسته.
روی تخت لم دادم و به بالشت پشتم تکیه کردم
ناگهان چشمم به در اتاق افتاد
یک جفت چشم قهوه‌ای داشت از قسمت شیشه‌ای بالای در به من نگاه می‌کرد! تا فهمید متوجه‌اش شدم برایم دست تکان داد و لبخند زد.
چشم‌هایم گرد شد و با ابرو به او اشاره کردم از جلوی در برود کنار تا کسی متوجه نشده.
- به چی اینجوری نگاه می‌کنی؟
دست به سینه لبخند زدم
- هوم؟ هیچی.
مشکوک شده بود اما بیشتر از این پیگیر نشد و به تکان دادن سرش اکتفا کرد.
همینکه از در بیرون رفت به فاصله دو دقیقه مجدد در اتاق باز شد و اما اینبار دکتر نبود.
- سلام کوچولو
با دیدنش لبخند روی لبم آمد و مضطرب شدم، وقتی استرس می‌گرفتم دلم بیشتر درد می‌گرفت:
- سهند، دیوونه اینجا چیکار می‌کنی؟
یقه کت چرمی تنش را با دو دستش بالا برد و با حالت کارآگاهانه‌ای نگاهم کرد:
- منو دست کم گرفتی؟ تازه بخاطر تو اینجوری آروم اومدم تو وگرنه میشناسی منو که؟
دستش را مثل رپرها تکان داد:
- مَن دَر نمیزَنم میام تو با لَگَد.
لبخندم بیشتر شد.
نزدیکم آمد. هر دو دستم را دور گردنش حلقه کردم و در آغوش گرفتمش
بوسه‌ای کوتاه به پیشانی‌ام زد و عقب رفت.
- باز که چپ کردی.
- آره، بی کله بازی در آوردم خیلی مصرف کردم.
- فدای سرت، فقط به خودت آسیب نزن هرکاری میخوای بکن.
این حرف را که گفت هر دو چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد بلند بلند خندیدیم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    0

    خیلی قشنگ بود باحاله آدم دوست داره ببینه که چه اتفاقی دیگه ای میافته مرسی 💙💙💙💙

    ۵ ماه پیش
  • مهناز

    1

    ظاهرا قراره کلی بخندیم

    ۷ ماه پیش
  • تهمینه

    2

    این رمان واقعا عالی و دل چسپ بود

    ۱ سال پیش
  • Helia

    1

    هر پارت که میخونم بیشتر عاشق داستان میشم

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    0

    خیییییییلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    0

    خیییییییلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • .....

    0

    من خوشم اومددددددددد خوبههههههه پسراشم انگار زیادن

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا یکمی باحاله

    ۲ سال پیش
  • لارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ا

    0

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • Najva

    2

    جالبه✨🌹

    ۲ سال پیش
  • Eli

    2

    داره خوشم میادددد دمت گرم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️