بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت یک :
سرم را از تخت آویزان کردم و آهسته پلک زدم
- یک
دو
سه
چهار...
بُمـــــب
تصویر برعکس پرده اتاق پیش چشمم تاریک و روشن شد و به یک باره کل جهانم به رنگ آبی در آمد
گویی قطاری سریع و سه در سرم شروع به حرکت کرد و گوش هایم سوت کشید.
- چه حسی داره؟
مردمک چشمهایم بالا رفت و سفیدی چشمانم نمایان شد. صدایم را کشیدم
- حس خــــوب.
- حالا بگو آسمون بهتره یا زمین؟
انگشتان دستم را جلوی صورتم گرفتم و تکان دادم
- آسمون بهم بال پرواز میده، میذاره برم تا اون دور دورا، جایی که دست هیچکسی بهم نرسه.
دستش را روی صورتم گذاشت و نوازشم کرد.
فشار خون را در پیشانی و چشم هایم حس میکردم
انگشتش را روی گونه ام کشید
- دوست داری همینطوری بری تا تهِ، تهِ آسمونا؟
چشمانم را بستم و به آسمان آبی خیره شدم. کاش همیشه وقتی چشم هایم را میبستم آسمان اینطوری به من لبخند میزد.
- نگفتی؟ دوست داری یا نه ؟
لب هایم آویزان شد و غمگین شدم
دست هایم را دو طرفم روی تخت گذاشتم
- دوست دارم، ولی نمیشه.
- چرا؟
- بالهام... بالهام زخمین.
حرفی نزد، چشمانم را باز کردم و سرم را به سمتش چرخاندم
نبود!
احساس کردم دارم سقوط میکنم، از اوج آسمانها به کور ترین نقطه زمین
وحشت زده دست هایم را تکان دادم و دست و پا زدم:
- کمک، کمک من دارم میفتم. کمکم کنید.
کسی صدایم را نمیشنید، دیوانه وار فریاد زدم
- دارم میفتم کمک.
ناگهان در اتاق باز شد و صدای زنانه ای سراسیمه گفت :
- یا خدا، پرواز خانم؟ چیکار کردی با خودت؟ رضا... رضا بیا کمک کن.
مقدمه :
من روزی چندبار پروازو با فرستادن این دودا توی ریه ام تجریه میکنم
ازم پرسیدی چرا اینکارو با خودم میکنم؟
بخاطر تو...
چون برای رسیدن بهت دویدن کافی نیست
باید پرواز کرد
اما
بالهای من زخمیه...
با چشم های نیمه باز به سقف خیره شدم، همه چیز سفید و رویایی به نظر می رسید
لب هایم را تکان دادم
- من مُردم؟
نوک خودکارش را روی چارت کشید و چیز هایی نوشت
- نه متاسفانه.
سرم را تکان دادم و نگاهش کردم قبلا هم دیده بودمش
- دکتر؟
نزدیکم آمد و پلکم را پایین کشید
نور چراغ قوه را توی یک چشمم انداخت
- بله؟
- چرا نذاشتی بمیرم؟
عقب رفت و چارت را به پرستار داد
- هنوز اثر مواد تو خونش هست. یکم صبر کنید بعد داروهایی که نوشتم بهش بدید.
کنارم ایستاد و به صورتم نگاه کرد
- چون سوگند نامه پزشکیم مانع شد، ایشالا تلاشهای بعدیت.
خنده ام گرفت و همزمان شکمم تیر کشید.
صورتم جمع شد
- آخ.
- درد داری نه؟ نوش جونت.
سعی کردم با وجود درد باز هم بخندم
از آن زاویه میتوانستم مژه های مشکی اش را ببینم
چرا یک مرد باید انقدر مژه هایش پر پشت و بلند باشد آن وقت من برای رشد هر عدد از مژه هایم هزار نوع روغن و سرم تقویتی استفاده کنم؟
- اگه بازم به این روال ادامه بدی یه تیکه از روده بزرگتو از دست میدی، اون وقت مجبورم برات عمل کولوستومی انجام بدم.
- چی هست؟
- چیز خاصی نیست اول یه قسمت از روده بزرگترو جدا میکنم بعد شکمتو سوراخ میکنم سر روده رو خارج شکم میذارم تا از این به بعد از سوراخ روی شکمت دفع داشته باشی.
- خوبه دیگه نمیخواد هی برم دستشویی.
- نه ولی روزی سه وعده باید با همون دستات کیسه کولوستومی عوض کنی.
سر خوش جواب دادم :
- هر وقتم از دست کسی عصبانی بشم کیسه امو در میارم پرت میکنم سمتش.
لبخند کمرنگی گوشه لبش آمد و سرمم را چک کرد، محتویاتش زرد رنگ بود.
یک چشمم را بستم و دستم را کمی بالا بردم
سعی کردم تصویرش را بین دوتا انگشت اشاره و شصتم جای بدهم.
آخرین باری که از دل درد و یبوست شدید به دکتر مراجعه کردم گفتند دلیلش استفاده بیش از حد از الکل و مواد است و تا ترک نکنم همین آش و همین کاسه به راه است.
روده ام به مشکل خورده بود و شوخی بردار نبود.
- حتی نمیتونم بخندم، اگه یهو عطسه ام گرفت چیکار کنم؟
گوشی پزشکی اش را دور گردنش انداخت
- میتونی گریه کنی.
-منطقیه.
به چهره خونسردش خیره شدم و سریع گفتم:
-دکتر، میدونم جدی نمیگیری ولی میخوام یه تیر تو تاریکی بندازم.
بالاخره نگاهش را به چشمهایم داد.
جدی گفتم:
_ من عاشقت شدم.
دستش را بالا گرفت و به حلقه دور انگشتش اشاره کرد
-تیرت به سنگ خورد، من زن دارم.
و نگاهش را گرفت.
خندیدم و دوباره از درد دستم را روی شکمم گذاشتم
-بابا زن داری، وَبا که نداری
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت، پرستاری که کنارش ایستاده بود
از حجم چرت و پرت هایی که میگفتم خنده اش گرفته بود.
دکتر جدی گفت:
-ولی تو خیلی چیزا داری
-چی؟
-کاتولیک آمین، دوپامین، سروتونین. که احتمالا وقتی تاثیرش از بین بره از همه حرفای الانت پشیمون میشی.
انگشتان هردو دستم را میان هم گره زدم و روی شکمم گذاشتم
- واو..چقدرهمه چی تمومم ماشالله .
به سمت در اتاق را افتاد. پرستار هم همراهش رفت.
با خنده چشم هایم را بستم و سرم را روی بالشت فشرم.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
عالی
0عالی بود این رمان👏👏
۱ سال پیشHelia
0حانیا باید بگم قامت مثل همیشه فوق العاده است 🫀
۲ سال پیشHelia
0از همین اول عاشق این دختر شدم خیلی باحاله
۲ سال پیشنیایش
0واااااااای عالی عزیزم قربون اون قلمت
۲ سال پیش....
0جووون چه دکتری بود 😂😂😂 حیف زن داشت
۲ سال پیشمهدیس
1عالی اصن ✨ دختره انگار واقعی مرض داشت
۲ سال پیششکلات تلخ
1تا اینجا عالی بود
۲ سال پیشHadis
1شروعش که خیلی خفنه عالی بود حانیا جون❤️
۲ سال پیشاختر
0با اولین قسمت نمیشه تایید کرد ولینثر خوبی داره امیدوارم تا آخرش به همین خوبیباشه
۲ سال پیشخ
1خوبه
۲ سال پیشمژگان
1جالب بود
۲ سال پیشلارا
0عالی
۲ سال پیشلارا
0رمان خیلی باحاله
۲ سال پیشلارا
0رمان خیلی باحاله
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0شروع عالی ای بود