پارت هفتاد و نهم :

نازنین نزدیک آمد و دستم را گرفت. نگاهی به فرهاد انداخت و بعد چشمهای درشتش را به من دوخت.
_ خاله.چیشد؟
به سختی نگاهم را از او گرفتم و به دخترک دادم.
همه دست نگه داشته بودند و کسی آب نمیریخت.
چشمهای منتظر بچه ها روی من بود و من هم از دیدار غیر منتظره فرهاد آن‌قدر هول شده بودم که توان تفکر و حرف زدن نداشتم.
در همین حین فرهاد گفت :
_ وایستا ببینم. چند نفر به یک نفر؟ یالا به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    صدر چقد شبیه حبیب لیسانسه هامیمونه😂😂

    ۱ سال پیش
  • N.a

    1

    نظرم عوض شد باید صدر بزنم بعد فرهاد

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    نگران نباش حسم میگه قراره ب زودی همدیگه رو ببینینن

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    اِبابا این اجی مجی از کجا در اومد کولر ماشینم خرابه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️