بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و نهم :
نازنین نزدیک آمد و دستم را گرفت. نگاهی به فرهاد انداخت و بعد چشمهای درشتش را به من دوخت.
_ خاله.چیشد؟
به سختی نگاهم را از او گرفتم و به دخترک دادم.
همه دست نگه داشته بودند و کسی آب نمیریخت.
چشمهای منتظر بچه ها روی من بود و من هم از دیدار غیر منتظره فرهاد آنقدر هول شده بودم که توان تفکر و حرف زدن نداشتم.
در همین حین فرهاد گفت :
_ وایستا ببینم. چند نفر به یک نفر؟ یالا به
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0صدر چقد شبیه حبیب لیسانسه هامیمونه😂😂