پارت هفتاد و نهم :

نازنین نزدیک آمد و دستم را گرفت. نگاهی به فرهاد انداخت و بعد چشمهای درشتش را به من دوخت.
_ خاله.چیشد؟
به سختی نگاهم را از او گرفتم و به دخترک دادم.
همه دست نگه داشته بودند و کسی آب نمیریخت.
چشمهای منتظر بچه ها روی من بود و من هم از دیدار غیر منتظره فرهاد آن‌قدر هول شده بودم که توان تفکر و حرف زدن نداشتم.
در همین حین فرهاد گفت :
_ وایستا ببینم. چند نفر به یک نفر؟ یالا به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    صدر چقد شبیه حبیب لیسانسه هامیمونه😂😂

    ۱ سال پیش
  • N.a

    1

    نظرم عوض شد باید صدر بزنم بعد فرهاد

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    نگران نباش حسم میگه قراره ب زودی همدیگه رو ببینینن

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    اِبابا این اجی مجی از کجا در اومد کولر ماشینم خرابه

    ۱ سال پیش
کپی شد!