دوست داشتی؟
رمان زهر تاوان اثر P_E_G_A_H

رمان زهر تاوان

  • به قلم P_E_G_A_H
  • ⏱️۸ ساعت و ۴۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 106.2K 👁
  • 438 ❤️
  • 301 💬

خلاصه رمان :

عصیانگری که آمده تا قصاص کند. تا به جبران آتشی که بر جانش افتاده زندگی دیگران را بسوزاند و بخشکاند. آمده تا با افسونگری جام زهر را در کام دشمنانش بریزد…

قسمتی از متن رمان زهر تاوان

بر می گردد. بدون لبخند نگاهم می کند. با استادانه ترین لبخند ممکن نگاهش می کنم.
در عمق چشمانش هیچ نمی بینم جز سیاهی مطلق. خالیست، خالی تر از آخرین باری که دیدمش. اما نه، انگار یک غم گنگ، یک رنجش عمیق، یک حس بد و نفرت انگیز در چشمش پیداست.
لبخندم را جمع می کنم، به صورتم گرد نگرانی می پاشم. چشمانم را کمی تنگ می کنم و موشکافانه می گویم:
- طوری شده دکتر؟ انگار سر حال نیستین! از چیزی دلخورین؟
و او در جواب تمام حرف های من یک جمله می پرسد:
- چرا برگشتی؟
این بار خنده ام غیر ارادی است. این دومین باری است که این جمله را می شنوم. ماهان هم همین را گفته بود، اما به شکلی دیگر. انگار هیچ کس از این بازگشت پیروزمندانه خوشحال نیست!
- چرا نباید بر می گشتم؟ نرفته بودم که بمونم! رفته بودم درس بخونم. الان هم برگشتم.
سکوت می کنم و این بار با خنده می گویم:
- تا به وطنم خدمت کنم!
گوشه ی لبش به نشانه ی پوزخند بالا می رود. سرش را پایین می اندازد و خیلی شمرده می گوید:
- من دارم ازدواج می کنم!
اره رو چون فرو کنی، چه در کشی، چه تو کنی!
خبر دارم. اما با تعجب ساختگی می گویم:
- جدا! این که خیلی عالیه! پس خانومتون کجان؟ چه بی سر و صدا!
گیج می شود. این را از حالت چشمانش می خوانم. سردرگم و کلافه نجوا می کند:
- زندگیم رو خراب نکن، من نمی خوام از دستش بدم.
بخیه رو بخیه می زنم، به تیکه پاره ی دلم!
دستم به دامنم بند می شود و دوباره پایم بیرون می افتد. دست دیگرم را درست روی شانه کنار گردنم می گذارم. نزدیکش می شوم. آن قدر نزدیک که برای نگاه کردن به چشمانش مجبورم سرم را بلند کنم. می دانم که عطر موهایم بینی اش را پر کرده.
من نقطه ضعف هایت را خوب می شناسم، جناب کاوه!
کمی عقب می رود، دو لبه ی کتش را می گیرم و به نرمی به طرف خودم می کشمش.
نگاه متعجبش روی صورتم می لغزد و روی لب های غنچه شده ی سرخم متوقف می شود. چشمان خمارم را به چشمانش می دوزم، دستم را به گردنش می کشم و بر آمدگی گلویش را نوازش می کنم. آهسته انگشتانم را به زیر یقه پیراهنش می برم و تا جایی که دکمه های بازش اجازه می دهند پیش می روم. تند شدن ضربان نبضش را حس می کنم، از گردن با پشت دست به سمت چانه اش می روم، زبری ته ریشش دلم را به هم می زند. لب نمناکش را لمس می کنم، چندین و چند بار!
نفس هایش تند می شوند، انگار حجم عظیمی خون به چشمانش می دود.سرخ سرخ می شوند!
بی اراده دستانش را دور کمرم حلقه می کند و مرا به خود می چسباند و زمزه می کند:
- جلوه!
در دلم قهقهه می زنم. چه قدر هم که به زندگیت وفاداری و نمی خواهی از دستش بدهی، کاوه پندار!
سعی می کنم که یک پایم را میان دو پایش جا دهم. هر لحظه ناتوان تر شدنش محرز است. دستانم را در دو طرف گردنش می گذارم، لاله ی گوشش را در دست می گیرم و به نرمی ماساژش می دهم. نفسم را روی سینه اش خالی می کنم، چشم از چشمش نمی گیریم و هر لحظه تغییر حالتش را اسکن می کنم.
گرمای دستانش حتی از روی لباس هم پوستم را می سوزاند، نفس های داغش مشمئزم می کند. از سرخی چشمانش تهوع می گیرم، از حرکت دستانش روی گودی کمرم چندشم می شود؛ اما باز هم لبخند می زنم. دعوت گر و اغوا کننده!
سرش را نزدیک می کند و بوی عطرم را در سینه می کشد. یک دستش را از زیر موهایم رد کرده و رو گردنم می گذارد. می دانم تا چند ثانیه دیگر مورد هجوم وحشی لب هایش قرار می گیرم. می خواهم کمی سرم را عقب ببرم. اما حریصانه مانعم می شود. لب هایش در چند سانتی متری صورتم قرار دارند. دستم را روی گونه اش می گذارم، سرم را جلو می برم و چند نفس داغ را روانه گردنش می کنم. پوستش دون دون می شود؛ کاملا در آغوشش فرو رفته ام. با بینی ام ضربه ای به لاله گوشش می زنم و آهسته می گویم:
- من با زندگی تو کاری ندارم، زندگیت رو نمی خوام، خودت رو می خوام.
گوشش را می بوسم و از یک لحظه غافل گیری اش استفاده کرده و از حصار دستانش فرار می کنم.
من کاسه صبرم، این کاسه لبریزه!
روی پله ها دامنم زیر پایم گیر می کند. در فاصله ی زمین و آسمان دستی نگهم می دارد. سرم را بلند می کنم و در جاذبه ی دو گوی سبز رنگ خشمگین گیر می افتم. فشار دستانش آن قدر روی بازویم زیاد است که ناخودآگاه ناله می کنم:
- آخ کیان، دستم!
رگ های گردنش بیرون زده و فکش منقبض شده. اما با خونسردی و آرامش می گوید:
- باید صحبت کنیم جلوه خانوم.
دستم را از میان پنجه های آهنینش بیرون می کشم و می گویم:
- موافقم، باید صحبت کنیم.
گوشی موبایلش را به دستم می دهد و می گوید:
- اگه شماره ات عوض شده سیوش کن.
به رگه های قرمزی که اطراف چمنزار چشمانش را فرا گرفته و صورتش را ترسناک کرده، نگاه می کنم و می گویم:
- نه عوض نشده، همون قبلیه.
با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد و می گوید:
- اکی، تماس می گیرم. فعلا بای.
با تعجب بازویش را می گیرم:
- کجا؟ دیر اومدی زود هم می ری؟ چرا شام نمی خوری؟
پوزخندی می زند و سرش را جلو می آورد و در چشمانم خیره می شود:
- یه مورد دیگه امداد پیش اومده باید برم!
و با عجله به سمت در خروجی می رود.
شام را در کنار پسران دو قلوی دکتر نبوی که در جلب توجه من با یکدیگر کورس گذاشته بودن، می خورم. تمام مدت نگاه خیره ی کاوه را احساس می کنم. اما کوچک ترین توجهی نشان نمی دهم. من با تو و زندگیت کارها دارم جناب کاوه، کارها!
آخر شب در حالی که از خستگی روی پاهایم بند نیستم، در کمال ادب و احترام مراسم بدرقه را برگزار می کنم. ماهان نیک نژاد با سردترین لحن ممکن خداحافظی می کند و حتی فرصت نمی دهد جوابش را بدهم. کاوه پندار با سرعت هرچه تمام تر دست می دهد و آن قدر سریع دستش را بیرون می کشد که نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. از این همه ضعیف النفس بودن این مرد چندشم می شود، چندش!
بعد از رفتن همه، صدای ملتمس مامان را می شنوم:
- جلوه جان، مامانی، آخه این چه تصمیمیه که گرفتی؟ چرا نمیای بریم خونه؟ چرا می خوای مستقل زندگی کنی؟ این همه سال ندیدمت الان هم که اومدی می گی می خوام تنها زندگی کنم؟ آخه مگه می شه؟ مردم چی می گن؟ مگه ما چه محدودیتی واسه آزادی هات ایجاد می کنیم؟
لبخند می زنم و گونه اش را می بوسم:
- من این جوری راحت ترم مامان جون. به این سبک زندگی عادت کردم. فاصله مون که زیاد نیست، هر وقت اراده کنین می تونین بیاین این جا. من هم مرتب سر می زنم. نگران حرف مردم هم نباشین، اونا بالاخره یه چیزی واسه حرف در آوردن پیدا می کنن.
با بغض می گوید:
- آخه من این جوری دلم طاقت نمی گیره.
- چرا مادر من؟ من شش سال تو مملکت غریب تنها زندگی کردم، این جا که وطن خودمه.
پدرم در حالی که کتش را می پوشد رو به مادرم می گوید:


بیشتر بخوانید
4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 437 رای
5 ★
74%
4 ★
23%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زهر تاوان

  • عانی

    0

    راستش ماهان از اولم می دونست نباید بره سمت جلوه از احساسش خبر داشت ولی سریع رفت عقد کرد یه جورایی کارشاشتباه بود بعد اختلاف سن و حتی اخلاق شون هم باهم تفاهم نداشت

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    چقدر قلم قوی ،چقدر توصیفات قشنگه همه چی عالی چقدر گریه کردم کاش اززبان کیان هم مینوشتی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان عالی بود آفرین به قلمت

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    قلم نویسنده قویه و رمانهاشون دوست داشتنی ولی تو این رمان جلوه خیلی ضعیف و بیمار بود و کیان رو هم سوپرمن توصیف کرده بود که یکم دور از واقعیت هست.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی رمان خوبی بود ممنون از نویسنده ی محترم

    ۴ ماه پیش
  • فرناز

    0

    و چقد خوب ک انقد زیبا عشقشونو و لمس کردناشونو ب نمایش میذارین.من فک میکردم ماهان بامهسا ازدواج کنه

    ۴ ماه پیش
  • فرناز

    0

    واقعا عالی بود خیلی دوسش داشتم من عاشق کیان شدم واقعا.چقد خوب ک انقد زیبا عشقشون

    ۴ ماه پیش
  • سمی

    0

    رمان خوبی بود ارزش خوندن داش

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    دلیل اینکه من رمان های ایشون و خوندم به خاطر قلم بسیار خوبشونه وگرنه موضوع رمان هاشون خیلی غیرواقعی به نظر میاد و همزادپنداری نمیشه باهاشون کرد

    ۴ ماه پیش
  • Zaza

    0

    واقعا رمان قشنگ و آموزنده ای. بود نکته های روانشناسی خوبی اشاره کرده بود و اینکه جلوه واقعا خیلی در. حقش ظلم شد و قربانی بچگی و بی تجربگی شد چون واقعا تصمیماتش از روی خامی بود

    ۵ ماه پیش
  • Shabnam

    1

    قلم پگاه عزیزم رو خیلی دوست دارم😍اینم عالی بود 😍

    ۵ ماه پیش
  • آنا

    2

    خوب بود. کاش داستان از زبان کیان هم بیان میشد.کیان واقعا مرد باغیرت و صبوررر و دوست داشتنی بود هر مردی بود با این رفتارهای جلوه کم میآورد.🎀ممنون از نویسنده عزیز🎀

    ۵ ماه پیش
  • انسیه

    1

    نویسنده عزیزم پگاه جونم اسم و فامیلی کاملتو نمی دونم اگه پیاممو می بینی لطفاً جواب بده. خیلی عااااااشق نوشته هاتم.....❤️❤️❤️❤️❤️به ویژه رمان تب.❤️❤️❤️❤️نداریم از تو بهتررررر

    ۵ ماه پیش
  • انسیه

    2

    بسیار خوب و آموزنده بود.موضوعش رو دوست داشتم کمی کش پیدا کرده بود ولی خوب بود.شخصیت کیان رو دوست داشتم و با بیماری که داشت رفتاراش کاملا منطقی بود ولی جلوه بااون عشق آتشیش به کیان حواسش به خط اتوی ماهان هم بود تا تقی به توقی میخورد می چسبید به ماهان.به جلوه و خریتاش حرص میخوردم.دلم برای کیان میسوخت

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️