پارت هشتاد :

توی ماشین نشسته بودم.
دست به سینه بیرون را تماشا میکردم و پایم را تکان میدادم.
صدر یک ریز حرف می‌زد و می‌خواست من را با خودش همراه کند.
برگشت سمتم و نگاهی کوتاه به من انداخت.
_ صندلی عقب راحتید؟ ای کاش جلو می‌نشستید.
فکر فرهاد لحظه ای رهایم نمی‌کرد بعد از این همه دوری حالا این دیدار اتفاقی باعث شد ذهنم به کلی بهم بریزد.
ترجیح دادم جواب صدر را بدهم چون در غیر این صو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    دمتگرم فرهاد 😂😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • یاس کبود

    3

    وایی عاشق تعریفاش شدم تخریب صد از صد🤣🤣🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • سپیده؛

    0

    طبیعیه منم رو دکتر کراشمم؟:)

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ای وای فرهاد بلا رو نگاه چطوری دخترمون رو با خاک یکسان کرد 😂😂 خدا بگم چیکارت کنه همه یه دوست اینطوری داشته باشیم نیاز به دشمن نداریم😁 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • ....

    0

    وستستس ای وای ای وایی😭😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • عرب

    0

    تا اینجا فوق العاده عالی بودی و مطمئنم تا ابد با این قلم میدرخشی

    ۱ سال پیش
  • Najva

    2

    فقط اونجا که گفت بیمارم بوده.😂صدر خنگولی

    ۱ سال پیش
  • N.a

    1

    من از همون اول ازین فرهاده خوشم اومده بود 😂

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    1

    عاللللییییی بود یعنی 😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • Salma

    2

    فرهادهم یه دیانای درون داره😂😂😂 یاد اون لحظه ایی افتادم که دیانای توی هتل توی کویر خاطر خواه رادین رو پروند😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    من ک قبض رو ح شدم جای اون😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    ای جان چ تشریفاتی کردی شما دکتر

    ۱ سال پیش
  • ......

    2

    وای خدااااا دلقکای نازم🤣🤣🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
کپی شد!