دوست داشتی؟
رمان طنز, رمان عاشقانه, رمان عاشقانه نگاتیو, نویسنده حانیا بصیری, دنیای رمان

رمان نگاتیو

  • زبان فارسی
  • 100.9K 👁
  • 506 ❤️
  • 348 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان نگاتیو

السا یه اینفلوئنسر معروف توی فضای مجازیه که از طریق حاشیه ساختن یا قرار گذاشتن با هنرمندها یا آدم‌هایی که دوست دارن معروف بشن باعث بیشتر دیده شدنشون میشه. اون بر خلاف ظاهر بی نقص که از زندگیش به مردم نشون میده نقاط تاریک زیادی هم داره که از بقیه پنهون میکنه.

پارت اول

توجه : تمام عناوین، اسامی، و اتفاقات این رمان کاملا تخیلی می باشد!
کفشهای پاشنه بلند پاهام رو میسوزونه اما جوری باهاشون راه میرم که انگار راحت ترین کفش‌های دنیان
صورتم توی بدترین حالت خودشه اما من بلدم طوری خودمو جلوه بدم که به پوست صاف و بی نقصم غبطه بخوری.
دلم گریه میخواد اما جوری لبخند میزنم که تو فکر میکنی خوشبخت ترین آدم دنیا جلوت ایستاده.
این سیب نصفش گندیده است و نصفش سالم
من انتخاب می‌کنم که تو کدوم زاویه‌اش رو ببینی
تو بهش میگی دروغ؟
من میگم نگاتیو...
یه تصویر ناتموم که تنها بخشی از حقیقت رو نشون می‌ده و بخش دیگه‌ش توی تاریکی پنهون شده.
ماهیت نگاتیو اینه!
مثل من...
بنام خدا :
بغض کرده به چشمام خیره شد، اولین بار بود که انقدر بیچاره میدیدمش
- ولی من واقعا دوستت دارم السا.
نگاه سردم‌ رو روانه اش کردم و دست به سینه به پشتی صندلیم تکیه دادم
برق اشک رو توی چشمهای سبز رنگش میدیدم، صورتش قرمز شده بود، سفیدی چشمهاشم همینطور...
اخماش توی هم گره خورد و طلبکار گفت :
- چطوری میتونی انقدر بی رحم باشی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟
- از این کارات خوشم نمیاد بردیا، تمومش کن
- اصلا صدای منو میشنونی؟ میفهمی چی دارم میگم؟ دوست دارم لعنتی بفهم.
فنجون قهوه ام رو از روی میز برداشتم و خونسرد به لبهام نزدیک کردم، کمی از محتویاتش خوردم و فنجون‌و آهسته سرجاش گذاشتم
- ما یه قرار داد داشتیم حالا هم تموم شده رفته، فکر کردی مثل سریالاست که بعدش عاشق هم بشیم؟
دستش روی میز مشت شد و سرشو به سمت جلو متمایل کرد
- بعد چند ماه که باهم وقت گذروندیم و کل مردم فهمیدن منو تو باهمیم حالا میخوای اینجوری پشتمو خالی کنی بری؟
از نگاه خیره‌ش معذب شدم و جهت نگاهم رو تغییر دادم
انگشتای دستشو بین موهاش برد و چند لحظه در همون حال موند.
موهاش خرمایی بود.
پوست روشنی داشت و موقع ناراحتی سبزی مردمک چشماش بیشتر خودنمایی می‌کرد.
به کافی شاپ خالی از مشتری نگاه کردم محیطش کوچیک، دنج و کم نور بود
همیشه با بردیا به این کافی شاپ می اومدیم
میگفت هم شلوغه و مردم مارو باهم میبینن هم سرویس دهی‌شون حرف ندارد.
حالا امروز بخاطر قرارمون کل کافی‌شاپ‌ رو اجاره کرده بود
فکر می‌کرد می‌تونه با این کارا منو به موندن راضی کنه.
- نمیخوای چیزی بگی؟
انگشت اشاره‌ امو زیر مژه های پر پشتم کشیدم و به سمت بالا هدایتشون کردم
- جواب من همونی هست که اول گفتم. نه!
- چرا؟ مگه تو همین کافی شاپ دست منو نگرفتی؟ نگفتی دوستم داری؟ یعنی اون نگاها اون حرفا...
- بردیا نمیفهمی نه؟ یا خودتو زدی به نفهمی؟ داداشِ من قرار داد بود...
مشتشو محکم روی میز کوبید و همراه با فنجون های قهوه منم از جا پریدم
- به من نگو داداش.
دوست داشتم در جوابش بگم
باشه داداش!
اما دروغ چرا یکم ترسیدم و زبون به دهن گرفتم
داد زد :
- فالور و معروفیت انقدر برات مهمه که چشماتو رو همه چی بستی. یکم به دنیای واقعی توجه کن. منو ببین تو چه حالی ام؟!؟
- خیلی برات سنگینه از طرف من رد بشی نه؟ توقعشو نداشتی؟
ابروهاش بالا رفت و ناباورانه نگاهم کرد
- چـ چی؟ گفتی؟
مغرورانه لبخند زدم
- میدونم الان که از صدقه سری حاشیه هایی که باهم ساختیم طرفدارات دارن نیم میلیونی میشن. محض اطلاعت من اون دخترایی که‌ فن چند آتیشت هستن و شبانه روز قربون صدقت میرن نیستم این شغل منه فهمیدی؟ اگه میخواستم انقدر زود وا بدم الان اینجایی که هستم نبودم.
- السا...
جدی شدم
- تک، تک اون حرفایی که بهت زدم، تک تک اون نگاه ها همه بخاطر قرار دادی بود که باهم بستیم و بس، چی تو خودت دیدی که فکر کردی ممکنه واقعی باشه؟
- اما من امیدوار بودم حداقل یکمم که شده این احساس دو طرفه باشه. تو این روزای آخر خیلی رفتارت باهام...
- نیست، همه، همه‌‌ش نمایشی بود بخاطرش پول گرفتم یادت نرفته که؟ پونصد تا برای دوماه!
- این حرف آخرته؟
- حرف اول و آخرمه.
حرصی به سمت مخالف نگاه کرد و دستی به ته ریش هم رنگ با موهاش کشید
عضلات فکش منقبض شد و پوزخندی زد.
- باشه خودت این بازی رو شروع کردی.
- تهدیدم میکنی؟
- مگه ویو گرفتن‌و دوست نداری؟ مگه بخاطرش هرکاری نمیکنی؟ پس منم بهت کمک میکنم.
سفیدی چشماش هر لحظه بیش‌تر به قرمزی میزد و یکم... فقط یکم دلم براش میسوخت.
اما اون اولین آدمی نبود که اینجوری جلوم می‌نشست و از عشقش باهام حرف می‌زد و رد میشد.
اگه میخواستم باهاشون مهربون رفتار کنم پارو از حد فراتر میذاشتن
- قرار داد رابطه ما دوماه بوده و تموم شده. کار احمقانه ای نکن که شرایط از کنترل خارج بشه.
پوزخندش پررنگ تر شد و خیره به چشمام گفت :
- بقیه راست میگفتن تو احساس سرت نمیشه و فقط دنبال پول و شهرتی .
دستمو روی میز گذاشتم و صورتم رو بهش نزدیک کردم
- الان تو یه خواننده معروفی که از صدقه سری ارتباط با من شناخته شدی و خیلیا آهنگاتو گوش میدن...متوجهی؟ از صدقه سری مَن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نگاتیو

حانیه باصری : ۵ ماه پیش

بچه ها چنل رو*بیک ا رو دوست داشتید دنبال کنید 🧡🖤دلم براتون تنگ شده و این تنها راه ارتباطی ماست.
آیدی چنل *** همون آیدی *** و ***گرامه که توی مشخصات هست.

نظرات رمان نگاتیو

  • برفین

    در پارت 10

    نمدونم چی میشه دختره میزنه مهندسرو میکشه و بقیشو نخوندم حقیقتا اگه رمان اینطور پیش میره باید بگم پی دی اف رایگانش به اسمه ددیگه وجود داره و اگرم نه نویسنده موفق باشن

    ۲ ماه پیش
  • حانیه باصری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم اونی که شما خوندی فایل عیارسنجه و کامل نیست🎀 فایلش توی چنلمه برای کسایی که دوست دارن قسمتی از رمانو بخونن و اگه خوششون اومد بخرن

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    در پارت 10

    من نمیدونم ولی فکر کنم پی دی اف این رمان هستش رایگان البته جوری که من پی دی اف رمان رو نصفه خوندم رمان هم اینطور بثد که دختره بلاگر و یک شخص معروفه و با کسایی که کم دیده میشن قرار میزاره و اونارو معروف میکنه باباش هم معتاد بوده و فقیر بودن یک روز یک مهندس بهش درخواست کار میده و دختره قبول میکنه ول

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 870

    کاش مانلی واقعی بود حداقل🤣

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 871

    مانلی خدا بود خدااااااا،کل داستان یطرف و مانلی یطرف😆

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 870

    دست مریزاد نویسنده جان دست مریزاااااد✍️🍀❤️👌👏

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 870

    خدایاااا آخه یه رمان چقدر میتونه خفن باشهههه!!!

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 240

    به به هووووومن😍

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 200

    رسیدیم به جاهای حساااااس

    ۳ ماه پیش
  • سایه خواهر آیه

    در پارت 30

    مقدمه خفن بود ولی الان... ترجیح میدم بخونم ببینم چطور پیش میره امیدوارم بقیش هم خوب باشه.

    ۴ ماه پیش
  • hana

    0

    عالیه واقعا

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 870

    خیلی هیجانی وعالی بود.مثل بیشترآثاری که ازتون خوندم واقعاارزش وقت گذاشتن داشت ممنون ازقلم زیبات

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    1

    رمان قشنگی بود ،طنز خوبی داشت ،از هومن خوشم اومد ،دستت درد نکنه نویسنده ی عزیز♡

    ۵ ماه پیش
  • مونا

    7

    ولی ماها دوست داشتیم هومن تو همون به طمع شکلات به شهرزاد برسه 😔😂🤝🏻

    ۸ ماه پیش
  • حسنا اسمعیل بیگی

    در پارت 310

    تا اینجا که جذاب بود

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر

    در پارت 30

    من همون نیلوفر قبلیم چراا هومن نمیاد من منتظرشمم(البته هنوز اول پارتم تا اخر نخوندمش ایشالا که تا اخر پارت سرکلش پیدا شه )

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟