پارت صد و چهارده :

خسته بود و دلش یک خواب راحت می‌خواست اما اصرار پروانه باعث شده بود خودش هم مشتاق این دیدار شود. بدش نمی‌آمد آن مردک از خدا بی‌خبر را ببیند و مستقیم از او بپرسد که مال دنیا، چقدر ارزش داشت که او حاضر شده به خاطرش جان عزیز یک خانواده را بگیرد و آن‌ها را تا ابد داغ‌دار مرگ سامان کند.
سرش را به عقب تکیه زد و چشم‌هایش را روی هم گذاشت تا شاید کمی از خستگی پلک‌هایش کم شود. شب قبل را خوب نخوا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!