آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهارده :
خسته بود و دلش یک خواب راحت میخواست اما اصرار پروانه باعث شده بود خودش هم مشتاق این دیدار شود. بدش نمیآمد آن مردک از خدا بیخبر را ببیند و مستقیم از او بپرسد که مال دنیا، چقدر ارزش داشت که او حاضر شده به خاطرش جان عزیز یک خانواده را بگیرد و آنها را تا ابد داغدار مرگ سامان کند.
سرش را به عقب تکیه زد و چشمهایش را روی هم گذاشت تا شاید کمی از خستگی پلکهایش کم شود. شب قبل را خوب نخوا
لطفا صبر کنید...
