آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهارم :
فصل نه
بهار 1404
گفته بود نیازی به آمدنش نیست اما دلش راضی به نرفتن نمیشد. از کارگاه بیرون زد و قدمزنان سمت جایی که شب قبل ماشین پروانه را رها کرده بودند، راه افتاد. در همان حین، پیامی برای پروانه فرستاد و از او خواست خودش را برساند. خیلی طول نکشید که به ماشین پارک شده کنار خیابان رسید. نگاهش چرخی در اطراف زد. خبری از هیچکدامشان نبود. کمرش را به در ماشین تکیه داد و پای راستش را
لطفا صبر کنید...
