پارت صد و پنجم :

_ هماهنگ کردم یکی از بچه‌ها مغازه‌ش همین دور و بره، گفت دو سه دقیقه‌ای می‌رسونه بهمون.
آرمین یکی از دست‌هایش را داخل جیب شلوارش مشت کرد و پرسید:
_ به نظرت احتمال نداره تصادفی افتاده باشه؟
محسن با اطمینان سر بالا انداخت.
_ نه داداش همچین چیزی تصادفی نیست. رو هوا نیست که بری تو دست-انداز و فیوزت بیوفته! قشنگ معلومه یکی خواسته ماشین روشن نشه اما خرابشم نکرده! به نظر من که یه جو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️