آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و پنجم :
_ هماهنگ کردم یکی از بچهها مغازهش همین دور و بره، گفت دو سه دقیقهای میرسونه بهمون.
آرمین یکی از دستهایش را داخل جیب شلوارش مشت کرد و پرسید:
_ به نظرت احتمال نداره تصادفی افتاده باشه؟
محسن با اطمینان سر بالا انداخت.
_ نه داداش همچین چیزی تصادفی نیست. رو هوا نیست که بری تو دست-انداز و فیوزت بیوفته! قشنگ معلومه یکی خواسته ماشین روشن نشه اما خرابشم نکرده! به نظر من که یه جو
لطفا صبر کنید...
