پارت صد و هجده :

چند ساعت بعد، پا که داخل خانه گذاشت، صدای عصبی مادرش به گوشش رسید. مشخص بود با تلفن حرف می‌زند. خسته و بی‌حوصله، سری به عنوان سلام برای او تکان داد و سمت اتاقش راه افتاد اما میانه‌ی راه، با شنیدن جمله‌ای از زبان سودابه، پاهایش بی‌اراده به زمین چسبید.
_ خواهر من چرا چشمتو بستی و حال و روز اون بچه رو نمی‌بینی؟ به خدا که هر مادری بود الان تو این وضعیت به خاطر طلاق بچه‌ش جنگ راه نمی‌اند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️