پارت صد و هشتم :

صدای شهریار بالاتر رفت.
_ آره می‌گم شکایت نمی‌کنیم! بعد از دوازده سال، شکایت ما چی رو عوض می‌کنه؟ سامان برمی‌گرده یا قلبشو از سینه‌ی اون دختر در میارن؟ نه بچه جون! تنها اتفاقی که این وسط میوفته اینه که جون ما هر روز در میاد تا تو سالم برسی خونه! اینو بفهم که تو تنها دارایی من و مادرت تو این دنیایی! نمی‌تونیم روی جون تو ریسک کنیم! سامان رفته، باید مراقب تو باشیم!
ناباورانه پدرش را ص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️