آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و ده :
سرباز با اخمهای درهم چیزهایی روی کاغذی که در دست داشت یادداشت کرد و غر زد.
_ خب بابا چه خبرته؟ با این همه شکایتی که شما ردیف کردی همون باید بیای پاسگاه!
صدای قدمهای محکمی که از انتهای راهرو نزدیک میشد، سر هردو را به همان سمت چرخاند. مردی میانسال، با لباس نظامی و موهای جوگندمی، محکم و خشن جلو میآمد. سرباز بلافاصله احترام نظامی گذاشت و محکم پا کوبید.
درد در بازویش میپیچید
لطفا صبر کنید...
