پارت صد و ششم :

ابروهای آرمین بالا پرید و پروانه با نیش باز مشغول احوال پرسی با عرشیا شد. مغزش حسابی درگیر شده بود. باورش نمی‌شد هرکسی که امروز آن دو را با هم دیده، پروانه را شناخته و خودش هنوز نتوانسته بفهمد این دختر از کجا این همه به آدم‌های اطرافش نزدیک است.
نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد و همان‌طور که دست عرشیا پشت کمرش قرار گرفته و سمت اتاق هدایتش می‌کرد، با گیجی پرسید:
_ شما همدیگه رو م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️