آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و ششم :
ابروهای آرمین بالا پرید و پروانه با نیش باز مشغول احوال پرسی با عرشیا شد. مغزش حسابی درگیر شده بود. باورش نمیشد هرکسی که امروز آن دو را با هم دیده، پروانه را شناخته و خودش هنوز نتوانسته بفهمد این دختر از کجا این همه به آدمهای اطرافش نزدیک است.
نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد و همانطور که دست عرشیا پشت کمرش قرار گرفته و سمت اتاق هدایتش میکرد، با گیجی پرسید:
_ شما همدیگه رو م
لطفا صبر کنید...
