پارت صد و سیزده :

شمیم به محض دیدن او با دلخوری رو برگرداند و جلوی سینک مشغول کندن پوست پیاز شد.
مهرداد به رسم دلجویی نزدیک شد و دستانش را از دو طرفِ پهلوی او جلو برد و روی شکمش گذاشت، و با خوشمزگی گفت:
ـ کی بشه این شکم بالا بیاد؟
ـ دستت رو بکش مهرداد. من هنوز دوره‌م رو عقب ننداختم و هیچ‌چیز معلوم نیست. پس خوش‌خیالی نکن.
ـ چرا ضد حال می‌زنی؟ من که مطمئنم اما بعد از ناهار می‌ریم آزمایشگاه ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    «کی بشه اون شکم بالا بیاد»🤧💖

    ۱۲ ماه پیش
  • میم

    0

    برای اون اتفاقات تو آخرین کسی هستی که باید شرمنده باشه🤍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️