پارت صد و شانزده :

مهرداد پس از شام و کمی گفت‌وگو با پدر و مادر شمیم، سوئیچ و موبایلش را برداشت و قصد رفتن کرد. آقا محسن که علت رفتار او را حدس می‌زد، برخلاف بار‌های گذشته این بار تلاش کرد مانع رفتنش بشود:
ـ کجا این وقت شب؟
ـ مزاحم نمی‌شم. خیلی وقته رسول و بچه‌ها رو ندیدم. می‌رم یه سر بهشون بزنم و احتمالاً شب رو همون‌جا می‌مونم.
ـ این‌جا مراحمی اما برای اون‌ها حتماً مزاحمی. کارگرجماعت این و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    باشه مهرداد جان...خواهیم دید برای دخترت(شاید) چه بابایی میشی😉👀

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!