پارت صد و شانزده :

مهرداد پس از شام و کمی گفت‌وگو با پدر و مادر شمیم، سوئیچ و موبایلش را برداشت و قصد رفتن کرد. آقا محسن که علت رفتار او را حدس می‌زد، برخلاف بار‌های گذشته این بار تلاش کرد مانع رفتنش بشود:
ـ کجا این وقت شب؟
ـ مزاحم نمی‌شم. خیلی وقته رسول و بچه‌ها رو ندیدم. می‌رم یه سر بهشون بزنم و احتمالاً شب رو همون‌جا می‌مونم.
ـ این‌جا مراحمی اما برای اون‌ها حتماً مزاحمی. کارگرجماعت این و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    باشه مهرداد جان...خواهیم دید برای دخترت(شاید) چه بابایی میشی😉👀

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️