آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و شانزده :
مهرداد پس از شام و کمی گفتوگو با پدر و مادر شمیم، سوئیچ و موبایلش را برداشت و قصد رفتن کرد. آقا محسن که علت رفتار او را حدس میزد، برخلاف بارهای گذشته این بار تلاش کرد مانع رفتنش بشود:
ـ کجا این وقت شب؟
ـ مزاحم نمیشم. خیلی وقته رسول و بچهها رو ندیدم. میرم یه سر بهشون بزنم و احتمالاً شب رو همونجا میمونم.
ـ اینجا مراحمی اما برای اونها حتماً مزاحمی. کارگرجماعت این و
لطفا صبر کنید...

Zehi
0باشه مهرداد جان...خواهیم دید برای دخترت(شاید) چه بابایی میشی😉👀